تقیه وحفظ نیروها صفحه 124

صفحه 124

هَجَری»،(1)

«عبدالله بن عفیف ازدی»،(2)

«عبدالله بن یقطر»(3)، و«سعید


1- . شیخ طوسی، به سند معتبر، از ابوحسان عجلی روایت کرده است که گفت: اَمَه الله، دختررُشید هَجَری، را ملاقات کردم و به او گفتم: مرا خبر ده از آنچه از پدر بزرگوار خودشنیده ای. گفت: شنیدم که می گفت: از حبیب خود حضرت امیرالمومنین علیه السلام شنیدیم کهمی فرمود: ای رُشَید، چگونه خواهد بود صبر تو در وقتی که ولدالزنای بنی امیه تو را طلبکند و دست ها و پاها و زبان تو را ببرد؟ گفتم: یا امیرالمومنین، آخرش بهشت خواهد بود؟فرمود: بلی، و تو در دنیا و آخرت با من خواهی بود.پس دختر رُشید گفت: به خدا سوگند! دیدم که عبیدالله بن زیاد پدر مرا طلبید و به او گفت :از امیرالمومنین علیه السلام بیزاری بجوی. او قبول نکرد. ابن زیاد گفت: امام تو خبر داده است کهچگونه کشته خواهی شد؟ گفت: خلیلم امیرالمومنین علیه السلام به من خبر داده است که مرامکلف خواهی کرد که از او بیزاری بجویم. پس دست ها و پاها و زبان مرا خواهی برید.آن ملعون گفت: به خدا سوگند که امام تو را دروغگو می کنم؛ دست ها و پاهای او را ببریدوزبان او را به حال بگذارید. پس دست ها و پاهای او را بریدند و به خانه ما آوردند. من بهنزد او رفتم و گفتم: ای پدر، این درد چگونه بر تو می گذرد؟ گفت: ای دختر، احساس دردیندارم، مگر به قدر آن که کسی در میان ازدحام مردم باشد و فشاری به او برسد. پسهمسایگان و آشنایان به دیدن او آمدند و برای مصیبت او اظهار درد و اندوه می کردندومی گریستند. پدرم گفت: گریه را بگذارید و دواتی و کاغذی بیاورید تا خبر دهم شما را ازآنچه مولایم امیرالمومنین علیه السلام خبر داده است که بعد از این واقع خواهد شد.پس خبرهای آینده را می گفت و ایشان می نوشتند. چون به آن ولدالزنا خبر بردند کهرشید خبرهای آینده را به مردم می گوید و نزدیک است که فتنه برپا کند، گفت: مولای اودروغ نمی گوید، بروید و زبان او را ببرید. پس زبان آن مخزن اسرار را بریدند و در آن شب بهرحمت حق تعالی داخل شد. حضرت امیرالمومنین علیه السلام او را رُشَیْدُ الْبَلایا می نامید وعلممنایا و بلایا را به او تعلیم داده بود و بسیار بود که به مردم می رسید و می گفت تو چنینخواهی بود و چنین کشته خواهی شد، و آنچه می گفت، واقع می شد. (امالی شیخ طوسی،ص 165، مجلس ششم، ح 276).
2- . عبدالله بن عفیف ازْدِی غامِدِی والِبی، از شیعیان علی علیه السلام بود که در جنگ جملوصفین همراه آن حضرت شرکت داشت. وی که چشم چپش را در جنگ جمل و چشمراستش را در جنگ صفین از دست داده بود، پیوسته تا شب در مسجد اعظم کوفه سرگرمنماز بود و پس از فراغت از نماز به خانه بازمی گشت. روزی ندای نماز جماعت داده شدومردم در مسجد اعظم کوفه اجتماع کردند. ابن زیاد به منبر رفت و گفت: سپاس خدای راکه حق را آشکار و امیرالمومنین، یزید، و پیروان او را یاری نمود و دروغگوی پسر دروغگو،حسین بن علی، و شیعیان او را کشت! هنگامی که عبدالله سخن ابن زیاد را شنیدبرخاست و گفت: ای پسر مرجانه! دروغگو و پسر دروغگو تو و پدرت، و آن کسی که تو راوالی کوفه کرد و پدر او، هستید. ای پسر مرجانه آیا فرزندان پیامبران را می کشید و سخنراستگویان را می گویید؟! ابن زیاد خشمگین گردید و گفت: گوینده چه کسی بود؟ عبداللهگفت: من بودم ای دشمن خدا! فرزندان پاک رسول خدا صلی الله علیه و آله را که خداوند آنها را از هرگونهآلودگی پاک و منزّه گردانیده می کشی و به گمانت هنوز مسلمانی! ... ابن زیاد فرمان داد :بروید این نابینای ازدی را، که خداوند دلش را همانند چشمش کور گرداند، نزد منبیاورید. جمعی بدین منظور رفتند. چون خبر به طایفه ازد رسید جمع شدند و قبیله هاییمن به آنها پیوستند تا مانع دستگیری عبدالله شوند. چون خبر اجتماع آنها به ابن زیادرسید قبیله های مُضَر را به همراهی محمد بن اشعث به جنگ آنها فرستاد. جنگ سختیبین آنها برپا شد و گروهی از اعراب کشته شدند، تا آنکه طرفداران ابن زیاد به خانه عبداللهرسیدند. درب خانه را شکستند و وارد شدند. دختر عبدالله فریاد زد: پدر، دشمن به تونزدیک شده است، مواظب باش، عبدالله گفت: نترس، شمشیرم را بده. دختر عبداللهشمشیر را به وی داد و او به دفاع از خود پرداخت... دشمنان پیوسته با وی جنگیدند تاآنکه وی را دستگیر نموده نزد ابن زیاد بردند. چون ابن زیاد وی را دید گفت: سپاسخداوندی را که تو را خوار گردانید!عبدالله گفت: ای دشمن خدا، به چه چیز خدا مرا خوار کرد؟ به خدا سوگند! اگر چشمداشتم راه دسترسی به من بر شما تنگ می شد.ابن زیاد گفت: ای دشمن خدا درباره عثمان چه می گویی؟ عبدالله او را دشنام داد و گفت :ای غلام بنی علاج و ای پسر مرجانه! تو را با عثمان چه کار؟ خوب یا بد و اصلاح یا افسادکرده باشد، خداوند ولیّ خلق خویش است و میان آنها و عثمان به عدل و حق حکم خواهدکرد، و لیکن تو از خودت و پدرت و از یزید و پدرش از من بپرس.ابن زیاد گفت: از تو چیزی نخواهم پرسید تا آنکه تو را به کام مرگ فرو افکنم.عبدالله پس از حمد و ثنای الهی گفت: پیش از آن که تو از مادر متولد شوی من از خداونددرخواست شهادت را به دست ملعون ترین و مغضوب ترین افراد می نمودم، ولی آن وقتکه چشمم را از دست دادم نومید گردیدم و اینک سپاس می گویم خداوندی را که پس ازنومیدی مرا به مقصودم رساند و به من نشان داد که دعای گذشته ام به اجابت رسیده است.آنگاه قصیده ای 29 بیتی را در مدح امام حسین علیه السلام و ترغیب مردم به یاری و خونخواهیآن حضرت علیه السلام و نکوهش بنی امیه با فصاحت کامل خواند. آن قصیده چنان زیبا و جالببود که ابن زیاد سراپاگوش شد، در حالی که هر بیت آن تیری بر قلبش بود. چون اشعار ویبه پایان رسید، ابن زیاد دستور داد او را گردن زدند و بدنش را در مکانی به نام «سَبْخه»، وبهنقلی در مسجد به دار آویختند. (ویکی فقه. www.wikifegh.ir).
3- . برخی نام وی را عبیدالله یقطر گفته اند. برخی نام پدر وی را یقطین و بقطر گفته اند.عبدالله فرزند یقْطُر - بَقْطُر - چون با امام حسین علیه السلام همزاد بود او را از صحابه خوانده اند.مادر وی دایه امام حسین علیه السلام بود و از وی نگهداری می کرد، از این رو وی را رضیع الحسین(همشیر حسین علیه السلام ) نامیده اند. هنگامی که امام حسین علیه السلام به - منزلگاه - زباله رسید،پیش از آن که از کشته شدن مسلم بن عقیل با خبر شود عبدالله را به سوی مسلم فرستاد،ولی وی توسط حُصین بن تمیم - در قادسیه - دستگیر و نزد ابن زیاد فرستاده شد. ابن زیادفرمان داد که بالای کاخ برود و به امام حسین علیه السلام دشنام دهد وآن حضرت وپدرش رادروغگو بنامد. عبدالله آن گاه که بالای کاخ قرار گرفت گفت: من پیک امام حسین علیه السلام فرزند دختر پیامبر صلی الله علیه و آله به سوی شمایم، تا وی را بر ضد پسر مرجانه وپسر سمیه فرومایهو فرزند فرومایه که لعنت خدای بر او باد! یاری و پشتیبانی بنمایید.ابن زیاد فرمان داد او را از بالای قصر به زمین افکندند. استخوان هایش در هم شکست ولیهنوز رمقی داشت که فردی آمد و سر وی را از تن جدا کرد. وقتی به او گفته شد که چراچنین کردی؟ گفت: می خواستم وی را راحت کنم! (ویکی فقه.www.wikifegh.ir ).
کتابخانه بالقرآن کتابخانه بالقرآن
نرم افزار موبایل کتابخانه

دسترسی آسان به کلیه کتاب ها با قابلیت هایی نظیر کتابخانه شخصی و برنامه ریزی مطالعه کتاب

دانلود نرم افزار کتابخانه