راه یافته یا چگونه شیعه شدم صفحه 47

صفحه 47

دوستم درحالی که پاره ای گل خشک به من می داد از من پرسید:آیا نماز می گزاری؟با تندی به او پاسخ دادم:ما اطراف قبر نماز نمی خوانیم.گفت:شما چند لحظه صبر کنید تا من دو رکعت نماز بگزارم.در خلال همین لحظات مشغول خواندن تابلویی که بر ضریح آویزان بود شدم و از لابه لای پنجره های طلایی به درون ضریح نگاه کردم.آنجا پر از اسکناس بود با رنگ های مختلف اعم از درهم و ریال و دینار و لیره که همۀ آن ها را زائرین برای تبرّک و تیمّن و شرکت در ساختن طرح ها و بناهای خیریّۀ مربوط به حرم حضرت،داخل ضریح ریخته بودند.این پول ها به قدری زیاد بود که تصوّر کردم در طول چند ماه جمع شده است،امّا دوستم به من اطلاع داد که مسئولان نظافت حرم هر شب بعد از نماز عشا آن ها را جمع آوری می کنند.

وقتی پول ها را بردند شگفت زده در پی آن ها رفتم،گویی دوست داشتم به من نیز سهمی بدهند یا بین فقرای زیادی که آنجا بودند تقسیم کنند.هر زمان به داخل رواق حرم که بر ضریح احاطه داشت نگاه می کردم می دیدم تعداد زیادی از مردم،در گوشه و کنار مشغول نماز خواندن هستند و برخی دیگر به گفتار سخنوران بر فراز منبرها گوش فراداده اند و گویی صدای نالۀ لرزان برخی از آن ها را می شنیدم.گروهی دیگر را ملاحظه کردم که گریه کنان بر سروسینه می زنند.خواستم بپرسم این افراد برای چه زاری می کنند و به سینه و سر می زنند که در همین هنگام از کنار ما جنازه ای را عبور دادند؛دیدم بعضی در داخل صحن با برداشتن سنگ های مرمر میّت را برای دفن بر زمین گذاشتند.گمان کردم سبب گریۀ مردم این است که یکی از عزیزانشان را از دست داده اند.

دیدار با علما

دوستم مرا به مسجدی در نزدیکی حرم برد.سراسر این مسجد با قالی فرش شده بود و در محراب آن،آیه های قرآن با خطّی خوش و منقّش به چشم می خورد.گروهی

کتابخانه بالقرآن کتابخانه بالقرآن
نرم افزار موبایل کتابخانه

دسترسی آسان به کلیه کتاب ها با قابلیت هایی نظیر کتابخانه شخصی و برنامه ریزی مطالعه کتاب

دانلود نرم افزار کتابخانه