- جلد سوم 1
- - 5- سلمی 1
- اشاره 1
- 6- اختلاف اساسی در طرز تفقه و اجتهاد 1
- 8- دورۀ اموی از لحاظ فقهی 1
- 2- استدراک زنان صحابیه 1
- 3- تعلیقات استدراکی (بر جلد اول) 1
- 7- اوضاع عمومی در عهد دوم 1
- 4- باز گویی فهرست مطالب 1
- [عصمت فاطمه] 1
- [معاویه] 1
- اشاره 1
- اشاره 1
- اشاره 1
- «تبصره 1
- هند مادر معاویه 1
- 1- فاطمۀ زهرا (س) 1
- - 2- حدیث سفینه و حدیث حطّه 1
- عهد دوم 1
- اشاره 1
- 1- سر آغاز این جلد 1
- - 2- عائشه 1
- اشاره 1
- 5- مدخل جلد سیم 1
- 1- حدیث ثقلین 1
- معاویه و صفات شخصی او 1
- معاویه و نسب و حسب او 1
- - 3- حفصه 1
- فدک 1
- - 4- امّ بجید 1
- اشاره 1
- ابو سفیان پدر معاویه 1
- طلقاء 1
- آکله الاکباد 1
- ولایت عهد یزید و تزویر معاویه 2
- سلطنت معاویه 41- 60 2
- - 2- عبد الرزّاق 3
- اشاره 3
- 11- فقاهت و فقیهان مشهور در دورۀ نخست از عهد دوم 3
- طبقۀ سیم از فقیهان تابعی مکه 3
- طبقۀ چهارم از فقیهان تابعی کوفه 3
- - 6- سلیمان 96- 99 3
- معاویه و بیت المال 3
- - 4- احمد بن حنبل 164- 241 3
- - 1- معمر 3
- اشاره 3
- طبقۀ نخست از فقیهان تابعی مکه 3
- 5- ولید 86- 96 3
- - 1- ابن ابی ذؤیب 3
- اشاره 3
- اشاره 3
- اشاره 3
- اشاره 3
- - 4- سالم 3
- طبقۀ دوم از فقیهان تابعی مکه 3
- اشاره 3
- اشاره 3
- - 1- ابو یوسف 3
- تابعان 3
- اشاره 3
- طبقۀ نخست از فقیهان تابعی بصره 3
- 9- تخلیص اوضاع عمومی 3
- - 3- ابن ابی سبره 3
- اشاره 3
- - 2- سعید بن مسیّب 3
- - 1- قتاده 3
- - 5- عمرو بن دینار 3
- ابن جریج 3
- عمّال معاویه 3
- - 4- سلیمان ابن یسار 3
- اخلاف معاویه 3
- مسجد دمشق 3
- - 4- کثیر 3
- - 3- زبیدی 3
- طبقه دوم از اصحاب و شاگردان مالک 3
- پایان سخن از خاندان اموی 3
- - 8- ابو عبد اللّٰه بن یزید 3
- اشاره 3
- 3 فقیهان تابعی یمن و طبقات ایشان 3
- اشاره 3
- - 4- ابن سیرین 3
- - 3- اسحاق [ابن راهویه] 3
- 3 شاگردان و اصحاب شافعی 3
- - 5- حسن بصری 3
- - 5- تنوخی 3
- - 13- مروان حمار 127- 132 3
- [توجیه از میان رفتن مرکز بودن مدینه برای فقاهت و تفرقه آن در سائر بلاد اسلامی] 3
- طبقه سیم از اصحاب و شاگردان ابو حنیفه 3
- اشاره 3
- زنان با ایمان و معاویه 3
- - 9- هشام بن عبد الملک 105- 125 3
- - 4- حفص 3
- 8 چند کس از فقیهان خراسان (قدماء) 3
- (طبقۀ اوّل) 3
- اشاره 3
- اشاره 3
- - 1- جابر بن زید 3
- - 7- عمر بن عبد العزیز 99- 101 3
- اشاره 3
- - 2- سختیانی 3
- - 1- ابو حنیفه 80- 150 3
- - 3- عطاء 3
- - 7- حمید بن عبد الرحمن 3
- عقائد در بارۀ معاویه 3
- - 3- شریک بن عبد اللّٰه 3
- اشاره 3
- - 1- طاوس 3
- - 3- مروان بن حکم 64- 65 3
- - 2- ضحاک بن مزاحم 3
- طبقۀ سیّم از فقیهان تابعی شام و جزیره 3
- - 4- اسود نخعی 3
- - 4- ابن شبرمه 3
- - 4- اوزاعی 3
- - 2- ابراهیم نخعی 3
- 12 تفقّه در خصوص مذاهب چهار گانه 3
- - 5- محمد بن مسلم 3
- - 3- عبد اللّٰه بن زید 3
- 16 عنوان طبقات و کتبی باین عنوان 3
- - 2- ماجشون 3
- 10- چگونگی فقه و فتوی و طبقات فقیهان (بطور کلی) 3
- طبقۀ دوم از فقیهان تابعی مصر 3
- - 3- حمّاد 3
- - 7- قاسم بن محمد بن ابی بکر 3
- - 1- حسن بن صالح 3
- - 1- عطاء بن ابو مسلم 3
- طبقۀ سیم از فقیهان مدینه 3
- طبقه ششم از اصحاب و شاگردان ابو حنیفه 3
- - 5- عبید اللّٰه بن عتبه 3
- نخستین طبقۀ از فقهاء تابعی مصر 3
- شاگردان و اصحاب مالک بن انس 3
- طبقۀ سیم از فقیهان تابعی کوفه 3
- نظری تاریخی در بارۀ حدوث مذاهب فقهی و چگونگی نشر آنها «1» 3
- - 6- حارث بن اعور 3
- اشاره 3
- اشاره 3
- طبقه سیم از اصحاب مالک 3
- شاگردان اوزاعی 3
- 2- مذهب مالکی 3
- طبقه هفتم از اصحاب و شاگردان ابو حنیفه 3
- 4- مذهب حنبلی 3
- اشاره 3
- امر معاویه به لعن علی (ع) 3
- طبقۀ دوم از فقهاء تابعی یمن 3
- شاگردان و اصحاب احمد حنبل 3
- طبقه نخست از شاگردان و اصحاب مالک 3
- اشاره 3
- اشاره 3
- - 1- صنابحی 3
- - 2- غسّانی 3
- - 1- مکحول 3
- طبقۀ دوم از فقیهان تابعی کوفه 3
- - 2- سفیان ثوری 3
- اشاره 3
- اشاره 3
- - 2- مسروق 3
- - 2- مالک 95- 179 3
- 1- فقیهان تابعی مدینه و طبقات ایشان 3
- - 1- خولانی 3
- 6 فقیهان تابعی کوفه و طبقات ایشان 3
- - 2- ابن ابی ثابت 3
- اشاره 3
- - 2- ولید بن مسلم 3
- اشاره 3
- 1- سعید بن جبیر 3
- طبقه پنجم از شاگردان و اصحاب ابو حنیفه 3
- - 2- معاویه بن یزید 3
- - 3- عطاء 3
- 1- مذهب حنفی 3
- [طبقه اول] 3
- اشاره 3
- طبقۀ سیم از فقیهان تابعی مصر 3
- - 1- علقمه 3
- 3- مذهب شافعی 3
- 5 فقیهان تابعی مصر و طبقات ایشان 3
- - 15- طبری 224- 310 3
- اشاره 3
- - 1- عروه 3
- - 3- حسن بن محمّد حنفیّه 3
- اشاره 3
- طبقۀ چهارم از فقیهان تابعی مکه 3
- 4 فقیهان تابعی شام و جزیره و طبقات ایشان 3
- طبقۀ دوّم از فقیهان تابعی بصره 3
- اشاره 3
- اشاره 3
- فصل اول چگونگی فقه و فتوی و طبقات فقیهان بطور کلی و عام. 3
- - 5- حنش 3
- شافعی 3
- - 2- ابن حوشب 3
- طبقه چهارم از اصحاب و شاگردان ابو حنیفه 3
- - 1- یزید بن معاویه 60- 64 3
- - 8- یزید بن عبد الملک 101- 105 3
- - 3- عبیده 3
- اشاره 3
- - 4- ابن ابی ملیکه 3
- - 1- ابن عیینه 3
- 13 ترجمۀ مختصری از ائمۀ چهار مذهب 3
- طبقه دوم از اصحاب و شاگردان ابو حنیفه 3
- 2 فقیهان تابعی مکه و طبقات ایشان 3
- خاتمه 3
- - 6- مسلم بن یسار 3
- - 1- محمد حنفیّه 3
- - 1- ابن مبارک 3
- - 2- جیشانی 3
- - 5- ابن ابی لیلی 3
- خاتمه 3
- - 10- ولید بن یزید 125- 126 3
- - 2- وهب بن منبّه 3
- - 1- میمون بن مهران 3
- 7 فقیهان تابعی بصره و طبقات ایشان 3
- - 3- ابو بکر بن عبد الرحمن 3
- - 6- عبد اللّٰه بن ذکوان 3
- - 2- اشدق 3
- طبقۀ نخست از فقیهان تابعی کوفه 3
- - 12- ابراهیم بن ولید بن عبد الملک 127- 126 3
- - 4- شراحیل 3
- - 6- خارجه بن زید 3
- - 5- شریح 3
- واقعۀ حجر بن عدی 3
- - 3- شافعی 150- 204 3
- طبقۀ نخست از فقیهان تابعی یمن 3
- اشاره 3
- - 3- محمد بن یوسف 3
- - 3- شعبی 3
- اولیّات معاویه و آخر کار او 3
- - 2- رفیع بن مهران 3
- - 11- یزید بن ولید بن عبد الملک 126- 126 3
- طبقۀ نخست از فقیهان تابعی مدینه 3
- - 2- ابو سلمه 3
- - 7- ربیعه الرأی 3
- - 2- عکرمه 3
- طبقۀ دوم از فقیهان تابعی شام و جزیره 3
- ابو اسحاق شیرازی شافعی 3
- - 1- مجاهد 3
- - 14- داود 202- 290 3
- تنبیه 3
- اشاره 3
- - 2- زفر 3
- - 4- عبد الملک 65- 86 3
- طبقۀ دوم از فقیهان تابعی مدینه 3
جلد سوم
1- سر آغاز این جلد
ص: 2
باسمه، تعالی شانه، المحمود سپاس خدای را، جلّ شأنه و عظمت آلاؤه، که نخستین جلد این تألیف، گر چه ناقص است، اتمام یافت و دو بار به چاپ رسید و مورد استفاده و عنایت اهل علم و فضل گردید و از آن پس متمّم آن هم، بعنوان جلد دوم، نیز دو بار چاپ شد.
اینک جلد سیم، برای تشنگان زلال دانش و شیفتگان کسب کمال و بینش فراهم و منظّم می گردد و، بخواست خدا و تأیید او، مراجعه و مطالعۀ پژوهندگان فضل و معرفت و خواستاران علم و حقیقت را در دسترس گذاشته می شود.
مطالب جلد اوّل به سال شهادت امیر المؤمنین علی، علیه السّلام، پایان یافت
و مطالب جلد دوم، چون در راه اتمام جلد اوّل و به منظور استدراک موارد خلأ، و جبران فوائت و خلل آن بود، طبعا از همان سال نباید تجاوز می کرد.
مطالب این جلد (جلد سیم) از آن سال (سال چهلم هجری قمری) آغاز می گردد و اگر خدای، تبارک و تعالی، توفیق دهد، برخی از مطالب که مناسب بوده در دورۀ گذشته آورده شود، و از روی غفلت، یا از راه عدم اطّلاع، یا از باب اعتقاد بعدم لزوم، فوت گردیده و پس از چاپ شدن آن دو جلد، توجه یا اطلاع به آن به همرسیده، یا تجدّد رای و تبدّل اعتقاد نسبت بلزوم آن رخ داده است، در طیّ مطالب این جلد آورده و تدارک خواهد شد.
در مقدمۀ جلد نخست به صراحت اعتراف کردم که: نویسندۀ این اوراق، ادّعاء
ص: 3
ندارد که آن چه را، به مدد فیض حق و وفاق توفیق الهی، در این تألیف می آورد و به اهل دانش نیاز می کند از همه جهت تمام و کامل باشد و خوانندۀ دانشمند را نباید چنین اندیشه و انتظاری در خاطر راه یابد زیرا این کار، که خدا خواسته است نخستین بار به اندیشه و کوشش این ناچیز جامۀ هستی پوشد، کاریست که، انصاف را، کمال و تمامش، مرهون همّت و مجاهدت اشخاصی است متعدّد و متتبّع و با قریحه و با انصاف، و با این همه، آسوده و فارغ بال، آن هم با گذشتن زمانی دراز و دست رسی داشتن به کتابهایی فراوان.
آری این کار چنانکه بنظر می رسد، و شایسته است که چنان باشد، تنها از عهدۀ یک شخص، بر فرض این
که از همه جهت شایسته و آماده باشد، ساخته نیست تا چه رسد به کسی مانند این ضعیف که، اگر از همۀ جهات لازم برای این کار ناقص نباشد، بی گمان جهات نقصش بسیار است.
پس چنانکه گفته ام این تألیف ناقص، به حقیقت، تعقیب و تکمیل را زمینه و مقدّمه است نه این که خود تألیفی کامل بشمار رود بنا بر این اگر خود نویسنده در هر جلدی لاحق، نسبت به مطالب جلد پیش استدراکی کند عذرش موجّه و مقبول، بلکه خود این عمل خدمتی محسوب و مورد عنایت و تشویق دانشمندان فحول خواهد بود.
و من اللّٰه الاستعانه و علیه التّکلان.
ص: 5
2- استدراک زنان صحابیه
اشاره
ص: 6
استدراک پیش از طرح مطالب اصلی این جلد (جلد سیم) و بحث در پیرامن آن مطالب، بنظر می رسد که شایسته چنین است مطلبی را که مناسب بوده در جلد اوّل (در عهد صحابه) یاد گردد و فوت شده در آغاز این جلد بعنوان «استدراک» آورده شود:
آن مطلب یاد کردن از زنانی است به نام، که از «صحابه» بشمار آمده و، کم یا بیش، نظر فقهی داشته یا لا اقل حدیث و اثری نبوی روایت کرده اند و هم شایسته است پس از یاد کردن از این زنان، استدراکات و تذکّراتی که نسبت به قسمتهایی از جلد اوّل شده در اینجا آورده شود.
گر چه آن زنان را در تفقّه (بمعنی اجتهاد مصطلح) فتوی و حکمی صدور نیافته (جز یک تن) لیکن روایاتی از ایشان رسیده که مفاد آنها جزء احکام فقهی قرار گرفته و مدرک فتوی و اجتهاد واقع شده بلکه چنانکه بنظر خواهد رسید برخی از آنان
به تفقّه و استدلال فقهی گراییده و از کتاب و سنّت، حکم فقهی استخراج و استنباط و بر شاخصترین صحابه (خلیفه) استنباط خود را اظهار داشته است پس چه از لحاظ این فقاهت و چه از لحاظ حدیث و روایت یاد آنان در این موضع شایسته و به مورد است.
این قسمت، از کتاب «حلیه الأولیاء» حافظ ابو نعیم که از اکابر اهل سنّت و جماعت و چنانکه گفته اند: «ثقه» و معتمد است و در سال چهار صد و سی (430) هجری قمری وفات یافته است آورده می شود.
ص: 7
حافظ ابو نعیم در اوائل جلد دوم «حلیه»، پس از این که یک صد و سی تن از صحابه را نام برده، قریب سی تن از زنان را بعنوان «صحابیّات» برشمرده است «1» از آن پس به ترجمۀ حال تابعان و اتباع پرداخته است.
قسمت زنان صحابیّه را از فاطمۀ زهرا دختر پیغمبر صلّی اللّٰه علیه و آله و سلّم آغاز کرده و به سلمی دختر قیس پایان داده است.
در این اوراق به یاد پنج تن از آن زنان اکتفاء می گردد و بیش یا کم از ایشان سخن به میان می آید:
1- فاطمۀ زهرا (س) دختر پیغمبر (ص) 2- عائشه زن پیغمبر (ص) 3- حفصه زن پیغمبر (ص) 4- ام بجید حبیبیّه (حوّاء) 5- سلمی دختر قیس.
______________________________
(1) ابن عبد البر (363- 463 ه. ق) هم در کتاب «الاستیعاب فی اسماء الاصحاب» و ابن حجر عسقلانی (773- 852 ه. ق) نیز در کتاب «الاصابه فی تمییز الصحابه»، و غیر این دو در کتب خود، شمارۀ زیادی از این زنان را یاد کرده اند. به جلد چهارم کتاب الاصابه
رجوع شود.
ص: 8
1- فاطمۀ زهرا (س)
[عصمت فاطمه]
حافظ ابو نعیم پس از این که دختر پیغمبر را به عبارت زیر عنوان کرده:
«و من ناسکات الاصفیاء و صفیّات الاتقیاء فاطمه، رضی اللّٰه عنها، السّیّده البتول، البضعه الشّبیهه بالرّسول، ألوط أولاده بقلبه لصوقا، و أوّلهم بعد وفاته به لحوقا، کانت عن الدّنیا و متعتها عازفه و بغوامض عیوب الدّنیا و آفاتها عارفه» روایتی را بدین مفاد به اسناد از عائشه، امّ المؤمنین، (بطرق متعدّد) آورده که چنین گفته است (مضمون):
«در مرضی که پیغمبر (ص) رحلت کرد ما همه نزد پیغمبر (ص) بودیم که فاطمه از در درآمد در حالی که روش راه رفتن او همانا راه رفتن پیغمبر بود. پیغمبر چون چشمش به فاطمه افتاد گفت: «مرحبا بابنتی» آن گاه او را در دست راست (یا چپ) خود نشاند و سر به گوشش نهاد و چیزی گفت که فاطمه از شنیدن آن گریان شد.
«من از میان زنان پیغمبر که آنجا بودند فاطمه را گفتم: پیغمبر ترا به شرف سر گوشی برگزید و تو گریه می کنی؟ پس از آن دوباره پیغمبر سر به گوش فاطمه نهاد و باز چیزی بوی گفت که فاطمه خندید.
«من فاطمه را سوگند دادم که مرا از چگونگی حال آگاه سازد. فاطمه گفت:
من راز پیغمبر را فاش نمی کنم. این بود تا پیغمبر از جهان رخت بربست فاطمه را گفتم:
ص: 9
اکنون می توانی مرا از گفتۀ پدرت آگاه سازی؟ گفت: امّا گریه ام از آن روی بود که پدرم گفت: جبرئیل هر سال یک بار قرآن را بر من عرضه می داشت و امسال این کار را دو بار انجام داد. و این نیست مگر
این که مرا اجل نزدیک شده است پس من از شنیدن این سخن به گریه افتادم و او گفت: «اتّقی اللّٰه و اصبری فإنّی انا نعم السّلف لک» از آن پس گفت: ای فاطمه آیا خرسندی که سیّدۀ زنان جهان یا زنان این امّت باشی؟ پس من خندیدم».
باز ابو نعیم (به طرقی متعدّد) از پیغمبر (ص) حدیث کرده که:
«انّما فاطمه بضعه منّی یریبنی ما ارابها و یؤذینی ما آذاها» (همانا دخترم پاره ای است از تن من هر چه او را به فزع و اضطراب آورد مرا چنان می کند و آن چه وی را آزار دهد مرا رنج و آزار می دهد).
باز همو (به طرقی متعدّد نیز) حدیثی بدین مفاد آورده است:
«پیغمبر (ص) یاران را پرسیده است «ما خیر للنّساء؟» خیر زنان در چیست؟
علی هم همین را از فاطمه پرسیده فاطمه پاسخ داده است: «خیر لهنّ …
الرّجال و لا یرونهنّ».
و هم، به اسناد، از علی (ع) روایت کرده است (مضمون):
«فاطمه دختر پیغمبر (ص) و گرامیترین افراد خانواده نزد آن حضرت و مرا هم سر بود با این همه به قدری دستاس گرداند که اثرش در دست وی نمایان گردید.
آن اندازه با مشک، آب کشید که بر وی اثر گذاشت، بحدّی جارو کشید که جامه هایش تیره شد.»
و باز بروایتی دیگر، به اسناد، از علی (ع) که گفت:
«فاطمه حامله بود و نان پختن او را آزار می داد و ناراحت می داشت نزد پدر رفت و از او خادمی درخواست. پیغمبر گفت: روا نیست که من اهل صفّه را بگذارم از
ص: 10
گرسنگی شکمهایشان پیچیده و به پشت چسبیده باشد و ترا خدمتگزاری تهیه و عطاء کنم! آیا نمی خواهی
بهتر از خدمتگزار چیزی به تو بدهم؟: هنگامی که خواب را در بستر آماده می کردی سی و سه بار کلمۀ «سبحان اللّٰه» و سی و سه بار کلمۀ «الحمد للّه» و سی و چهار بار کلمۀ «اللّٰه اکبر» بگو و آن گاه بخواب» «1».
باید متذکّر بود که در فضائل و مناقب فاطمه دختر پیغمبر (ص) چه در کتب معتبر علماء سنّی و چه در کتب معتمد دانشمندان شیعی روایات و اخباری زیاد آورده شده و حتّی شیعه به استناد آیۀ تطهیر «یُرِیدُ اللّٰهُ لِیُذْهِبَ عَنْکُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَیْتِ وَ یُطَهِّرَکُمْ تَطْهِیراً» «2» برای وی مقام عصمت را ادعاء کرده و این ادعاء را به روایات متظافره و «مستفیضه»، بلکه بتعبیر صاحب بحار «متواتره»، بدین مضمون که «ایذاء فاطمه ایذاء پیغمبر (ص) است» و این که «خدا به غضب فاطمه غضب می کند و به رضای او رضا می دهد» تأیید کرده اند.
علّامۀ مجلسی، در بحار الأنوار (باب مناقب فاطمه (س)، از صحیح بخاری، به اسناد از مسور بن مخرمه، از پیغمبر (ص) روایت کرده است که «فاطمه بضعه منّی فمن اغضبها اغضبنی» و بخاری و مسلم هر یک در صحیح خود از پیغمبر (ص) روایت کرده اند که «انّما فاطمه بضعه منّی یؤذینی من آذاها».
مجلسی پس از نقل چند خبر از صحاح (بخاری و مسلم و ترمذی) بمفاد روایات فوق چنین افاده کرده است:
«روایات مذکوره را ابن اثیر در کتاب «جامع الاصول» با روایاتی دیگر به همین
______________________________
(1) از طرق شیعه هم روایاتی بدین مفاد آورده شده که در یکی از آنها ترتیب تسبیح به همین گونه نقل شده بخاری هم در صحیح خود همین ترتیب را برای این تسبیح در
روایاتی آورده است. در برخی از کتب دیگر نیز همین ترتیب روایت گردیده است.
(2) آیۀ 33 از سورۀ الاحزاب
ص: 11
مفاد نقل کرده و صاحب کتاب «مشکاه» پس از این که یکی دو روایت از این روایات را آورده گفته است: «مفاد این اخبار، مورد اتّفاق است».
«ابن شهرآشوب» در کتاب «مناقب» و سیّد در «طرائف» و ابن بطریق در «عمده» و در «مستدرک» و.. و.، و غیر اینان، اخباری زیاد باین مفاد، از اصول علماء اهل سنّت یاد کرده اند که همۀ آنها را در باب فضائل فاطمه (س) آوردم.
«راه استدلال بر عصمت فاطمه (س) باین روایات چنین است که:
«اگر فاطمه (س) چنان بود که ارتکاب گناه او روا می بود «ایذاء» او روا بود بلکه اجراء حدّ، بر فرض ارتکاب امری که حد را ایجاب کند، نیز بر وی جائز و روا بود و هم رضای او هنگامی که به معصیتی تعلّق می یافت رضای خدا نبود و نیز شاد کردن او بر گناهی، اگر می داشت، مسرور ساختن خدا نمی بود و هر گاه کسی او را بعنوان جلوگیری از گناهی به خشم و غضب می آورد موجب غضب خدا نمی شد..»
ابن عبد البرّ، در «الاستیعاب»، در ذیل ترجمۀ فاطمه (س) باین عنوان:
«فاطمه بنت رسول اللّٰه صلّی اللّٰه علیه و آله و سلّم سیّده نساء العالمین علیها السّلام»، پس از این که اختلافات وارده در سال ولادت، و سال ازدواج، و مقدار مهر، و اختلافات در مدّت حیات او بعد از پیغمبر (ص)، و روایاتی از پیغمبر (ص) مبنی بر «سیّدۀ نساء اهل جنت» آیا «سیّدۀ نساء عالمین» بودن فاطمه (س) آورده روایاتی از «عائشه» بدین عبارات
نقل کرده که گفته است:
«ما رأیت احدا کان اشبه کلاما و حدیثا برسول اللّٰه (ص) من فاطمه و کانت اذا دخلت علیه قام إلیها فقبّلها و رحّب بها.. و ما رأیت احدا کان اصدق لهجه من فاطمه الّا ان یکون الّذی ولّدها، ص،».
و هم بإسناد از جمیع بن عمیر، رضی اللّٰه عنه، آورده که گفته است:
«بر عائشه رضی اللّٰه عنها وارد شدم و از او پرسیدم: کدام شخص از همۀ مردم پیغمبر (ص) را محبوبتر بود؟ پاسخ داد: فاطمه (س). گفتم: از مردان محبوبتر
ص: 12
چه شخصی بود؟ گفت: شوهر فاطمه..»
ابن حجر، در «الإصابه»، از عائشه، بإسناد از عمرو بن دینار، و بإخراج طبرانی، در ترجمۀ ابراهیم بن هاشم، از کتاب معجم الاوسط، خود آورده، و سند آن را صحیح دانسته، که عائشه گفته است: «ما رأیت احدا افضل من فاطمه غیر ابیها» و از صحیح نقل کرده به اسناد از مسور بن مخرمه که گفته است:
«پیغمبر را شنیدم که بر فراز منبر می گفت: «فاطمه بضعه منّی یؤذینی ما آذاها و یریبنی ما رابها».
و همو از امّ سلمه، امّ المؤمنین، آورده که گفت: آیۀ «إِنَّمٰا یُرِیدُ اللّٰهُ لِیُذْهِبَ عَنْکُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَیْتِ. الآیه» در خانۀ من نزول یافت پس پیغمبر (ص) فاطمه و علی و حسن و حسین را خواست و آن گاه گفت: «هؤلاء اهل بیتی.
الحدیث» و این حدیث را ترمذی اخراج کرده و حاکم، در مستدرک، آورده و گفته است:
این حدیث صحیح است بهمان شرطی که مسلم در صحت حدیث دارد.
در زندگانی فاطمه (س) بعد از وفات پیغمبر (ص) مواردی پیش آمده و قضایایی رخ داده که موجب آزار و خشم
فاطمه (س) شده و از لحاظ احکام دین و مسائل فقه بسیار قابل توجّه است.
نخستین و مهمترین آنها موضوع فدک است که مناسب است، به اعتبار جنبۀ فقهی، در این موضع یادی از آنها به میان آید:
ص: 13
فدک
در قضیۀ مطالبۀ فدک استدلالهایی در کتب معتبرۀ شیعه و سنّی از فاطمه (س) دختر پیغمبر (ص) و هم از خلیفۀ اوّل نقل شده که از لحاظ فقهی و از جنبۀ طرز استنباط و استخراج، به جا و شایسته است در این موضع یاد گردد:
فدک که به گفتۀ یاقوت حموی در کتاب «معجم البلدان» دیهی است در حجاز که تا مدینه دو یا سه روز راه است «1». از جملۀ «فی ء» یعنی از محلهایی است که بدون جنگ و بی لشکر کشی به پیغمبر (ص) واگذار شده و بحکم آیۀ «مٰا أَفٰاءَ اللّٰهُ عَلیٰ رَسُولِهِ مِنْ أَهْلِ الْقُریٰ فَلِلّٰهِ وَ لِلرَّسُولِ وَ لِذِی الْقُرْبیٰ..» «2» به آن حضرت اختصاص یافته است.
مجلسی از «جامع الاصول» ابن اثیر به اخراجش از صحیح ابی داود از عمر روایت کرده که این مضمون را گفته است:
«اموال بنی نضیر از چیزهایی است که اهل اسلام بر آن جنگی نکرده و خدا آنها را به رسولش برگردانیده. پس دیههای عرینه «3» و فدک و.. به رسول خدا مخصوص گشته که در مخارج و نفقات سالیانۀ اهل خود مصرف می کرده و اگر چیزی از مخارج
______________________________
(1) مجلسی گفته است: «قال الفیروزآبادی: فدک محرکه، موضع بخیبر».
و قال فی مصباح اللغه: بلده بینها و بین مدینه النبی (ص) یومان و بینها و بین خیبر دون مرحله».
(2) آیۀ 7 از سورۀ 59 (سورۀ الحشر) و
آیۀ ششم از همان سوره «وَ مٰا أَفٰاءَ اللّٰهُ عَلیٰ رَسُولِهِ مِنْهُمْ فَمٰا أَوْجَفْتُمْ عَلَیْهِ مِنْ خَیْلٍ وَ لٰا رِکٰابٍ..»
(3) «بلفظ تصغیر «عرنه».. و قیل: قری بالمدینه» (معجم البلدان)
ص: 14
آنان زیاد می آمده آن را در تهیۀ اسلحه و دوابّ برای اهل اسلام بکار می برده تا در راه خدا آمادۀ جهاد باشند..»
همو بنقل از ابن ابی الحدید، در شرح نامۀ امیر المؤمنین علی علیه السّلام، به عثمان بن حنیف، از ابو بکر احمد بن عبد العزیز جوهری، از ابو اسحاق، از زهری، روایت کرده که این مضمون را گفته است:
«بقیه ای از اهل خیبر ماند که ایشان متحصّن گردیدند و از پیغمبر (ص) در خواست کردند که از خون ایشان در گذرد و ایشان را با خود ببرد، پیغمبر (ص) پذیرفت. چون اهل فدک این را شنیدند همین رفتار را از پیغمبر (ص) نسبت به خویش خواستار شدند پس فدک ملک خاصّ پیغمبر (ص) شد زیرا لشکر کشی بدانجا نشد.
«و هم ابو بکر جوهری گفته: محمد بن اسحاق روایت کرده که:
«چون پیغمبر (ص) از کار خیبر به پرداخت خدا در دلهای اهل فدک هراس افکند پس با ترس و بیم کس نزد پیغمبر گسیل داشتند و درخواست کردند که نیمی از فدک را به پیغمبر (ص) بدهند و با ایشان به صلح عمل کند فرستادگان ایشان، در خیبر، یا در راه، یا پس از ورود پیغمبر (ص) به مدینه، درخواست خود را گفتند پیغمبر (ص) هم پذیرفت.
«پس فدک ملک مخصوص پیغمبر (ص) گردید چون به وسیلۀ لشکر کشی بدست نیامد. و بروایتی مصالحه بر تمام فدک بوده است نه بر نیمی از آن.»
یاقوت
حموی، در معجم البلدان، این مضمون را آورده است:
«خدا در سال هفتم از هجرت، فدک را بطور صلح به پیغمبر (ص) برگردانده و آن چنان بود که چون پیغمبر (ص) به خیبر فرود آمد و حصارهای آن را بجز سه حصار گشود و کار بر محصوران این سه حصار سخت گردید کس نزد او فرستادند و در خواست کردند که ایشان را اجازه دهد فرود آیند و آنجا را واگذارند و خود جلا اختیار کنند.
«پیغمبر (ص) پذیرفت. چون این خبر به مردم فدک رسید کس نزد پیغمبر (ص)
ص: 15
فرستادند که با ایشان بر نیمی از میوه ها و اموال آنان مصالحه کند در خواست ایشان نیز پذیرفته شد. پس فدک بی آن که لشکری بدانجا بسیج شود بدست پیغمبر آمد پس ملک خالص و خاص پیغمبر (ص) گردید..
«در فدک چشمه های آب فوران دارد و نخلستانها فراوان موجود است. فدک همان جایی است که فاطمه، رضی اللّٰه عنها، گفت پیغمبر (ص) آن را به او بخشیده است و ابو بکر، رضی اللّٰه عنه، از وی اقامۀ شهود خواست.. و آن را داستانی است..
«عمر خطاب، که به خلافت رسید و فتوح اسلامی زیاد گردید و ممالک اسلامی توسعه یافت و اهل اسلام را گشایش پدید آمد، اجتهاد وی بدان رسید که فدک را به وارثان پیغمبر (ص) برگرداند پس علی بن ابی طالب، رضی اللّٰه عنه، و عباس بن عبد المطّلب با هم به گفتگو در آمدند. علی می گفت: همانا فدک را پیغمبر (ص) در حال حیات خود به دختر خویش، فاطمه، بخشیده است. عباس می گفت: فدک ملک پیغمبر (ص) است و من وارث اویم
با هم مخاصمه را به نزد عمر، رضی اللّٰه عنه، رفتند عمر اباء و امتناع می داشت که میان آن دو، حکمی بکند و می گفت شما بکار خود داناتر هستید من آن را به شما تسلیم کردم شما خود دانید و هر چه می دانید و می کنید!..»
به گفتۀ یاقوت، عمر فدک را به علی (ع) و عباس تسلیم کرده است. مجلسی هم در بحار (جلد هشتم)، بنقل از مصباح اللغه، چنین آورده است:
«و فی مصباح اللغه: بلده (یعنی فدک) بینها و بین مدینه النبی یومان و بینها و بین خیبر دون مرحله و هی ممّا افاء اللّٰه علی رسوله و تنازعها علیّ و العبّاس فی خلافه عمر فقال علیّ: جعلها النّبیّ (ص) لفاطمه و ولدها و أنکره العباس فسلّمها عمر لهما».
مجلسی پس از نقل کلام مصباح، از کتاب «کشف» این مضمون را نقل کرده است:
«حمیدی، در «جمع بین صحیحین»، چنین روایت کرده است:
«السّادس، عن عمر عن ابی بکر، المسند منه فقط، و هو: لا نورث،
ص: 16
ما ترکناه صدقه» و بروایت مسلم از روایت جویریه بن اسماء از مالک و از عائشه:
فاطمه از ابو بکر خواسته که قسمت میراث او را بدهد. و در روایتی دیگر: فاطمه و عباس نزد ابو بکر رفته و میراث خود را از زمین پیغمبر (ص) از فدک و از سهم او از خیبر مطالبه کرده اند و ابو بکر گفته است: من از پیغمبر شنیدم که گفت: «لا نورّث، ما ترکنا صدقه انّما یأکل آل محمّد من هذا المال» و من هر گز از کاری که دیدم پیغمبر (ص) در آن می کرد دست برنخواهم داشت و همان طور رفتار
خواهم کرد که او کرده است..
«امّا صدقۀ پیغمبر (ص) در مدینه پس عمر آن را به علی و عباس برگرداند و علی آن را از عباس گرفت «1». و امّا خیبر و فدک پس آنها را عمر نگاه داشت و به کسی نداد و گفت: این هر دو صدقۀ پیغمبر است و برای حوادث و نوائب و پیش آمدها بوده که در آن راهها مصرف گردد و چون پیغمبر در گذشته است کار و اختیار آنها بدست ولیّ امر و خلیفه است.»
باز هم مجلسی چنین افاده کرده است:
مسلم و ابو داود هر یک در صحیح خود و صاحب «جامع الاصول» (در فصل سیم از کتاب مواریث در حرف فاء) از عائشه بدین خلاصه آورده اند:
«فاطمه پس از رحلت پدرش، پیغمبر (ص)، از ابو بکر صدّیق خواست که میراث او را از ترکۀ پیغمبر (ص) از خیبر و فدک و هم از صدقۀ وی در مدینه به او بدهد ابو بکر حدیث از پیغمبر (ص) گفت و به آن استناد او را ردّ کرد پس فاطمه بر وی غضبناک شد و در مدت شش ماه (جز چند روز) که پس از پیغمبر (ص) زنده بود او را ترک گفت.
______________________________
(1) مجلسی در این موضع چنین بیان کرده است: «این خود دلیل است بر آن چه اصحاب ما عقیده دارند و آن مقدم بودن دخترانست در مقام توارث بر اعمام چه علی بر عباس از جهت عمو بودن «غلبه» نکرده و آن را نگرفته و هم به زور از وی نستانده بلکه از این راه غلبه یافته و از او گرفته که حق فاطمه بوده است».
ص:
17
عمر هم، هم چون ابو بکر رفتار کرد جز این که خیبر و فدک را به کسی نداد و نگه داشت و گفت: اینها صدقۀ پیغمبر است برای پیش آمدها و حوادث و کار آنها با خلیفۀ وقت و ولیّ امر است لیکن صدقۀ پیغمبر را در مدینه به علی و عباس داد..»
مجلسی در بارۀ این عمل عمر چنین اظهار عقیده کرده است:
«اقول: حکم هذه الصّدقه الّتی بالمدینه حکم فدک و خیبر، فهلّا منعهم الجمیع، کما فعل صاحبه، ان کان العمل علی ما رواه، او صرفهم فی الجمیع ان کان الأمر بضدّ ذلک.
«فامّا تسلیم البعض و منع البعض فانّه ترجیح من غیر مرجّح، اللّٰهمّ ان یکونوا فعلوا شیئا لم یصل إلینا، فی امضاء ذلک».
نظیر این عذر خواهی را که مجلسی به عبارت «اللّٰهمّ الّا..» آورده ابن حجر هیثمی، مفتی حجاز (متوفّی به سال 973 ه. ق) در چند بیت گفته است، که در زیر یاد می گردد:
أهوی علیّا امیر المؤمنین و لا ارضی بسبّ ابی بکر و لا عمرا
و لا اقول اذا لم یعطیا فدکا بنت النّبیّ رسول اللّٰه: قد کفرا
اللّٰه یعلم ما ذا یأتیان به یوم القیامه من عذر، اذا اعتذرا
یاقوت در معجم البلدان این مضمون را آورده است:
«هنگامی که عمر بن عبد العزیز خلافت یافت به عامل مدینه دستور داد که فدک را به فرزندان فاطمه، رضی اللّٰه عنها، باز گرداند پس در زمان خلافت وی فدک در دست ایشان بود. چون یزید بن عبد الملک به خلافت رسید آن را پس گرفت و تا زمان خلافت
ص: 18
ابو العباس سفّاح فدک در تصرّف بنی امیّه می بود چون خلافت به سفّاح رسید
فدک را به حسن بن حسن بن علی بن ابی طالب داد تا او میان اولاد علی بن ابی طالب تقسیم کند. چون نوبۀ خلافت به منصور، دومین خلیفۀ عباسی، رسید و اولاد حسن بر او خروج کردند فدک را تصرّف کرد پس از او پسرش مهدی که خلافت یافت باز فدک را به خاندان علی باز گردانید آن گاه موسی هادی و جانشینان او تا زمان مأمون فدک را پس گرفتند و در تصرّف خود داشتند تا این که نوبت خلافت به مأمون رسید فرستادۀ آل علی مطالبۀ فدک را نزد مأمون رفت وی فرمان داد که این کار محکم و مسجّل گردد پس سجّل نوشته و بر او خوانده شد دعبل شاعر بپا خاست و خواند:
«اصبح وجه الزّمان قد ضحکا بردّ مأمون هاشم فدکا»
در مسألۀ فدک بعد از پیغمبر (ص) اختلافات بسیاری است..»
احمد بن جابر بلاذری (چنانکه یاقوت از او نقل کرده و منقول را صحیح دانسته)، در کتاب «فتوح»، این مضمون را آورده است:
«پیغمبر (ص)، پس از این که از خیبر بازگشت محیصه بن مسعود را بسوی فدک، که در آن زمان یوشع بن نون یهودی بر آن ریاست می داشت، فرستاد تا مردم آنجا را به اسلام بخواند. اهل فدک که از واقعۀ خیبر با خبر و از آن رو سخت به هراس و بیم اندر بودند محیصه را گفتند: بر نیمی از خاک فدک با ایشان مصالحه کند او پذیرفت و پیغمبر امضاء کرد و چون بی جنگ بدست آمد ملک خاص و خالص پیغمبر (ص) گردید و در آمد آن را در «ابناء سبیل» مصرف می کرد و اهل فدک در فدک می بودند
تا زمان خلافت عمر که کس نزد ایشان فرستاد تا نیمی از فدک را که به خود ایشان تعلق می داشت به قیمت عادله قیمت کرد و قیمت را به ایشان پرداخت و آن گاه یهود را از آنجا جلا داد و به شام فرستاد.
«چون پیغمبر (ص) درگذشت فاطمه، رضی اللّٰه عنها، به ابی بکر گفت: همانا
ص: 19
پیغمبر (ص) فدک را بمن داده پس آن را برای من بگذار. علی بن ابی طالب، رضی اللّٰه عنه، باین مطلب شهادت داد ابو بکر شاهدی دیگر بخواست امّ ایمن کنیز پیغمبر (ص) نیز شهادت داد. ابو بکر گفت: ای دخت پیغمبر تو می دانی باید شاهد دو مرد یا یک مرد و دو زن باشد پس فاطمه برگشت.
«و از امّ هانی روایت شده که: فاطمه (س) نزد ابو بکر رفت و به او گفت:
«چه کس از تو ارث می برد؟ گفت: زن و فرزندان من. فاطمه گفت: پس چطور شد که تو از پیغمبر ارث می بری و ما نمی بریم؟ گفت: ای دخت رسول من زر و سیمی و یا چنان و چنینی ارث نبرده ام فاطمه گفت: سهم ما از خیبر و عطیّۀ ما از فدک.
ابو بکر گفت: ای دخت پیغمبر شنیدم پیغمبر را که گفت: همانا اینها طعمه و اطعامی است که خدا در زمان حیاتم بمن اعطاء و انعام کرده و چون من از جهان در گذرم اینها مال مسلمین خواهد بود «1».
«و عروه بن زبیر گفته است:
«زنان پیغمبر (ص) عثمان بن عفان را بعنوان مطالبۀ ارث از سهم پیغمبر (ص) به نزد ابو بکر فرستادند ابو بکر گفت: از پیغمبر (ص) خدا شنیدم که گفت:
نحن معاشر الأنبیاء لا نورّث، ما ترکناه صدقه» «همانا این مال برای حادثه و میهمانی آل محمّد است و چون من بمیرم کار آن با خلیفۀ بعد خواهد بود. پس زنان پیغمبر (ص) چیزی نگفتند «2»،
______________________________
(1) بنا بر این شاهد خواستن از فاطمه (س) چه راهی داشته است؟!.
(2) نویسنده در جائی ندیده است یا اکنون به یاد ندارد که خلیفۀ اول (رض) اموال منقول یا غیر منقول پیغمبر (ص) را (از قبیل خانۀ او مثلا) به استناد این حدیث به نام صدقه برای عامۀ مسلمین ضبط و زنان پیغمبر (ص) ر از ارث در این امور محروم کرده باشد بلکه از موارد مختلف و متعدد چنان برمی آید که آن چه در نزد آنان بوده بعنوان «میراث» مالک شده اند.
چنانکه شاید خانه ای که عائشه در آن نشسته به همین عنوان، ملک او دانسته شده و از او اجازۀ دفن خلیفه درخواست می شده است.
ص: 20
«و چون نوبۀ خلافت به عمر بن عبد العزیز رسید خطبه خواند و قصۀ فدک را، که ملک خالص پیغمبر بود فرا گفت و در آن جمله گفت:
«چون نوبه به معاویه رسید فدک را به مروان بن حکم به اقطاع داد (بخشید) او مروان آن را بدو پسر خود عبد العزیز و عبد الملک بخشید! پس از آن بمن و به ولید و به سلیمان رسید و چون ولید خلیفه گردید من سهم او را خواهش کردم او بمن بخشید! و هم حصۀ سلیمان را در خواست کردم او نیز بمن بخشید پس همۀ آن، مال من شد!..
«در سال دویست و ده مأمون خلیفۀ عباسی فرمود آن را به فرزندان
فاطمه بدهند و به قثم بن جعفر که عامل او در مدینه بود نوشت که:
«پیغمبر (ص) فدک را به دخترش فاطمه بخشیده و این مطلب در همۀ خاندان او ظاهر و معروف بوده و فاطمه همیشه آن را مطالبه می کرده است..
«به عقیدۀ من باید فدک به ورثۀ فاطمه بر گردانده شود پس آن را به محمد بن یحیی بن حسین بن زید بن علی بن حسین بن علی بن ابی طالب و به محمد بن عبد اللّٰه بن حسین بن علی بن حسین بن علیّ بن ابی طالب، رضی اللّٰه عنه، تسلیم کن تا در شئون خاندان خود بکار برند».
مسألۀ فدک، از جهاتی مختلف، از جنبۀ فقهی، باید مورد بحث قرار یابد:
از جهت صدور و مناسبات آن (به دورۀ تشریع ارتباط می یابد که از جملۀ «فی ء» و از مختصات رسول «ص» بوده است) و از جهت این که پس از رحلت پیغمبر (ص) چه حکمی می داشته و چه معامله با آن باید می شده است و از جهت این که چه معامله با آن شده و چه مسائل فقهی نسبت به آن پدید آمده است.
در اینجا بیشتر توجه به قسمت سیم است که تا حدّی نحوۀ اجتهادات و استنباطات فقهی در طی آن بکار رفته است.
آن چه از جنبۀ فقهی بعد از پیغمبر در مسألۀ فدک رخ داده و فاطمه دختر پیغمبر در حضور جماعت مسلمین و شاید در مسجد هم به آن احتجاج کرده بدو گونه نقل شده است:
ص: 21
یکی بطور ردّ و بدل و محاجّه در مجلس مطالبۀ حق، دیگری در طی خطبه ای که انشاء کرده است و هر دو
گونه به طرقی مختلف در کتب معتبرۀ اهل سنّت و هم در کتب معتمدۀ اهل تشیّع آورده شده است.
و باز آن چه از مجموع منقولات در این زمینه استفاده می شود اینست که هنگام رحلت پیغمبر (ص) فدک در تصرّف فاطمه (س) بوده و به امر خلیفه از گماشتگان و نمایندگان او گرفته شده است.
در اینجا قسمتی از خطبه را که باین موضوع مربوط است و از طرق متعدد نقل شده و در نهایت فصاحت و بلاغتی که با فرزند پیغمبر (ص) متناسب است، انشاء گردیده می آورم:
مجلسی در جلد ششم بحار چنین افاده کرده است:
«بدان که خطبۀ فاطمه در موضوع فدک از خطبه های مشهور است که خاصّه و عامّه به اسانید متظافره آن را روایت کرده اند: عبد الحمید ابن ابی الحدید در شرح نامۀ علی بن عثمان بن حنیف در موضع ذکر اخبار وارده در بارۀ فدک گفته است:
«فصل اول در آن چه از اخبار و سیره هایی که از افواه اهل حدیث و کتب ایشان، نه از رجال شیعه و کتب اینان، روایت و نقل گردیده است. و همۀ آن چه را در این فصل می آوریم از کتاب ابی بکر احمد بن عبد العزیز جوهری، که عالمی محدّث، کثیر- الادب، موثّق و با ورع بوده و اهل حدیث او را ستوده و از مصنّفات او روایت و نقل کرده اند، نقل می کنیم..»
پس از آن این خطبه را از چندین طریق نقل کرده است. از آن پس خود مجلسی چندین طریق دیگر، که بعضی از آنها به عائشه منتهی می گردد، برای خطبه روایت کرده است.
خطبۀ فاطمه (س) بحسب نقلهای مختلف و طرق متعدد، کم و بیش، با هم
اختلاف دارد. در اینجا آن را از کتاب «بلاغات النّساء» تألیف ابو الفضل احمد بن
ص: 22
ابی طاهر (بنقل علامۀ مجلسی [جلد ششم بحار] از آن) می آوریم. گفته است (بدین مضمون):
«با زید بن علیّ بن حسین بن علیّ بن ابی طالب در بارۀ آن خطبه گفتگو می کردم بوی گفتم: برخی چنان پندارند که این خطبه را ابو العیناء ساخته و به فاطمه نسبت داده است.
زید گفت: مشایخ آل ابی طالب این خطبه را از پدران خود روایت و به فرزندان خود تعلیم می کنند و بمن هم پدرم از جدم از مادرش فاطمه این را خبر داده است و مشایخ شیعه پیش از این که نیای ابو العیناء بدنیا آید آن را روایت می کرده و به بحث و فحص در پیرامن مطالبش می پرداخته اند. و هم حسن بن علوان از عطیّۀ عوفی حدیث کرده که او از عبد اللّٰه بن حسن و او از پدرش آن را شنیده است.
آن گاه خطبه را آورده است.
و باز همو به طریقی دیگر از زید بن علی از عمه اش زینب، بنت الحسین، مضمونی را بدین خلاصه آورده است:
«چون فاطمه دانست که ابو بکر بر منع او از فدک تصمیم گرفته با چند تن از زنان و بستگان خود بسوی ابو بکر روانه شد. ابو بکر میان گروهی از مهاجر و انصار نشسته بود، فاطمه بر او در آمد ناله ای کرد که همۀ حاضران به گریه افتادند چون آرام شدند و پرده ای در میان آویختند گفت:
«الحمد للّه علی ما أنعم و الشّکر علی ما الهم و الثّناء بما قدّم من عموم نعم ابتدأها و سبوغ آلاء اسداها..
پس از آوردن جمله هایی
در زمینۀ حمد و ثناء و تنزیه خدا و شهادت بر رسالت پدرش و اشاره به زحمات و خدمات او در راه ارشاد و هدایت مردم چنین گفت:
«.. و معنا کتاب اللّٰه، بیّنه بصائره و آی فینا منکشفه سرائره و برهان متجلّیه ظواهره.. فیه بیان حجج اللّٰه المنوّره و عزائمه و محارمه «المحذّره.. ففرض اللّٰه الإیمان تطهیرا لکم من الشرک. و الصّلاه تنزیها
ص: 23
«عن الکبر، و الصّیام تثبیتا للإخلاص و الزّکاه تزییدا فی الرّزق، و الحجّ «تسلیه للدّین، و العدل تنسّکا للقلوب، و طاعتنا نظاما للملّه، و إمامتنا لمّا «للفرقه، و حبّنا عزّا للإسلام، و الصّبر منجاه، و القصاص حقنا للدّماء، «و الوفاء بالنّذر تعرّضا للمغفره، و توفیه المکاییل و الموازین تغییرا للبخسه، «و النّهی عن شرب الخمر تنزیها عن الرجس و قذف المحصنات، اجتنابا للفتنه، «و ترک السرق ایجابا للعفّه. و حرّم اللّٰه، عزّ و جلّ، الشّرک اخلاصا له بالرّبوبیّه، «ف اتَّقُوا اللّٰهَ حَقَّ تُقٰاتِهِ وَ لٰا تَمُوتُنَّ إِلّٰا وَ أَنْتُمْ مُسْلِمُونَ..
آن گاه گفت:
«.. انا فاطمه و ابی محمّد اقولها عودا علی بدء: لَقَدْ جٰاءَکُمْ رَسُولٌ مِنْ أَنْفُسِکُمْ عَزِیزٌ عَلَیْهِ مٰا عَنِتُّمْ حَرِیصٌ عَلَیْکُمْ بِالْمُؤْمِنِینَ رَؤُفٌ رَحِیمٌ..
پس از آن چنین گفت:
«افعلی محمّد ترکتم کتاب اللّٰه و نبذتموه وراء ظهورکم اذ «یقول اللّٰه تبارک و تعالی «وَ وَرِثَ سُلَیْمٰانُ دٰاوُدَ» و قال، عزّ و جلّ، فی ما اقتصّ «من خبر یحیی بن زکریّا: «ربّ هب لی مِنْ لَدُنْکَ وَلِیًّا یَرِثُنِی وَ یَرِثُ «مِنْ آلِ یَعْقُوبَ» و قال عزّ ذکره: «وَ أُولُوا الْأَرْحٰامِ بَعْضُهُمْ أَوْلیٰ بِبَعْضٍ «فِی کِتٰابِ اللّٰهِ» * و قال: «یُوصِیکُمُ اللّٰهُ فِی أَوْلٰادِکُمْ: لِلذَّکَرِ مِثْلُ حَظِّ الْأُنْثَیَیْنِ «و قال: «إِنْ
تَرَکَ خَیْراً، الْوَصِیَّهُ لِلْوٰالِدَیْنِ وَ الْأَقْرَبِینَ بِالْمَعْرُوفِ حَقًّا «عَلَی الْمُتَّقِینَ» و زعمتم ان لا حظوه لی و لا ارث من ابی و لا رحم بیننا!.
«أ فخصّکم اللّٰه بآیه اخراج نبیّه (ص) منها «1»!؟
«ام تقولون اهل ملّتین لا یتوارثون!؟
______________________________
(1) ما ارق و ادق و الطف هذا التعبیر!!
ص: 24
«اولست و ابی من اهل ملّه واحده؟! «ام لکم «1» اعلم بخصوص القرآن و عمومه عن النّبی؟! «أ فحکم الجاهلیّه تبغون وَ مَنْ أَحْسَنُ مِنَ اللّٰهِ حُکْماً لِقَوْمٍ «یُوقِنُونَ.؟
«أ اغلب علی ارثی ظلما و جورا و سیعلم الّذین ظلموا أیّ منقلب ینقلبون؟.
فاطمه (س) چون از این سخنان، که خطاب به ابو بکر، و مهاجران بود به پرداخت، به انصار متوجه گردید و چنین گفت:
«معشر البقیّه و اعضاد الملّه و حصون الإسلام ما هذه الغمیزه فی «حقّی و السّنه عن ظلامتی؟! «اما کان رسول اللّٰه (ص) یقول؟:
«المرء یحفظ فی ولده» «سرعان ما اجدبتم فأکدیتم..
«.. و اضیع الحریم و ازیلت الحرمه عند مماته (ص) و تلک نازله اعلن «بها کتاب اللّٰه فی افنیتکم فی ممساکم و مصبحکم یهتف فی اسماعکم.. «وَ مٰا «مُحَمَّدٌ إِلّٰا رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِ الرُّسُلُ، أَ فَإِنْ مٰاتَ أَوْ قُتِلَ «انْقَلَبْتُمْ عَلیٰ أَعْقٰابِکُمْ وَ مَنْ یَنْقَلِبْ عَلیٰ عَقِبَیْهِ فَلَنْ یَضُرَّ اللّٰهَ شَیْئاً «وَ سَیَجْزِی اللّٰهُ الشّٰاکِرِینَ».
«أیّها بنی قیله! أ أهضم تراث ابی و أنتم بمرأی منه و مسمع تلبسکم الدّعوه و تشملکم الحیره و فیکم العدد و العدّه..»
بالجمله در این خطبه، قسمت اول آن، به علل و حکم بسیاری از احکام فقهی
______________________________
(1) هکذا. و لعله کانّ «أنتم» او «فیکم».
ص: 25
اشاره شده که از آن لحاظ هم، جنبۀ فقهی
دارد و شایسته است ترجمه گردد لیکن رعایت اختصار را به ترجمۀ قسمت اخیر که جنبۀ استدلال فقهی دارد و در حقیقت نمونه یا سرمشقی است برای طرز اجتهاد و استنباط اقتصار می رود.
فاطمۀ زهرا (س) در این قسمت از خطبه چنین گفته است:
«آیا بر خلاف پیغمبر، کتاب خدا را واگذاشتید و آن را پشت سر افکندید. خدای تبارک و تعالی می گوید: «سلیمان از داود ارث برده» و در قضیّۀ یحیی بن زکریّا خدای عزّ و جل گفته است: «پروردگارا مرا فرزندی بخش که از من و از خاندان یعقوب ارث ببرد» و باز، عزّ ذکره، گفته است: برخی از خویشاوندان ارث را سزاوارترند از برخی دیگر» و هم گفته است: «خدا شما را در بارۀ فرزندانتان سفارش می کند و می فرماید: مرد را دو برابر زن ارث می رسد» و گفته است: «اگر کسی مالی فراوان از خود بر جای گذاشت وصیّت برای پدر و مادر و خویشان است بطور معروف..»
«خدا چنان خواسته و شما چنین پندارید که مرا از پدرم بهره و ارثی نیست و میان ما خویشی نمی باشد!! «آیا خدا شما را به آیه و حکمی، مخصوص خواسته و اختصاص داده که پیغمبر خود را از آن آیه و حکم بیرون ساخته است؟
«آیا می گویید اهل دو ملّت از هم ارث نمی برند؟! آیا من و پدرم از یک ملّت نیستیم؟! «آیا شما به عامّ و خاصّ قرآن از پیغمبر داناتر هستید؟
«آیا حکم جاهلیّت را می خواهید و می طلبید؟..
«آیا باید به جور و ستم مرا از ارث و حقّم محروم سازند؟. ستم کاران به زودی خواهند دانست که به کجا می روند و چگونه گرفتار می شوند» در پایان خطبه
هم بعنوان التجاء به انصار و تهییج و تحریض ایشان بحراست از
ص: 26
دین و حمایت و پاسداری از احکام کتاب مبین آنان را مخاطب قرار داده و به آنان چنین گفته است:
«ای گروه باقی مانده و ای یاران ملّت و نگهبانان اسلام و شریعت! این چشم پوشی نسبت بحقّ من از چیست؟ و این بی اعتنایی در بارۀ ظلم و ستم بر من چه جهت دارد؟
«آیا پیغمبر (ص) نمی گفت: «حق هر کس باید به رعایت از فرزندانش نگه داشته و رعایت شود» «چه زود به تنگی و سختی افتادید و بی چاره و بینوا شدید..
«پیغمبر در گذشت و همان هنگام حریمش نابود شد و حرمتش از میان رفت! «این حادثه را کتاب خدا که هر بام و شام در جلو خانه های شما خوانده می شود آشکارا بر شما می خواند و به آواز رسا به گوشهای شما می رساند و می گوید:
«محمد پیمبری است که پیش از وی پیمبرانی آمده و در گذشته اند پس اگر او بمیرد یا کشته شود آیا شما باز بزمان جاهلی بر می گردید و بوضع پیش در می آیید؟
«آن کس که چنین کند خدا را زیانی نمی رساند و خدا به زودی سپاس گزاران و فرمانبرداران را پاداش نیک می دهد.
«ای فرزندان قیله (قیله نام زنی است که دو قبیلۀ خزرج و اوس بوی منتهی می گردد) آیا سزاوار است که شما بشنوید و ببینید که حق من پامال می گردد و هیچ نگویید؟ و با این که عدّه و عدّه دارید ستم را بدانید و آرام باشید و به خاموشی گرایید و سرگردان بمانید؟..»
مسألۀ فدک در این موضع بدین گونه تلخیص می گردد:
بحسب منقولات معتبره، فدک در هنگام
رحلت پیغمبر (ص) در تصرّف فاطمه (س) بوده و او فدک را عطیّۀ پیغمبر و ملک خود می دانسته لیکن خلیفۀ اول چون خلافت یافته فدک را تصرف کرده پس فاطمه (س) بر وی به اعتراض برخاسته و خلیفه از او بیّنه خواسته! علی (ع)، که بحسب روایات شیعه و سنّی بدین مفاد: «همیشه با حق و حق هماره
ص: 27
با او است» و هم امّ ایمن که روایت معروف از پیغمبر بمفاد «امّ ایمن از اهل بهشت است» (و هم حسنین که بحسب روایات متظافره و مستفیض، دو سرور اهل بهشتند) به نفع فاطمه (س) شهادت داده اند لیکن این بیّنه، با این که به موازین فقهی نباید از متصرف خواسته شود، مورد قبول خلیفه قرار نگرفته باین بهانه که علی (ع) ذو نفع است! و امّ ایمن زن است (حسنین هم صغیر) و بهر حال با شهادت یک زن و یک مرد بیّنه، تحقق نمی یابد (بحسب برخی از روایات- از طرق شیعه- اسماء بنت عمیس زن خلیفۀ اول هم شهادت داده و شهادت او نیز به عذر دوستی وی با جعفر طیّار مورد توجّه واقع نگردیده است!) باری بهر جهت، شاید فاطمه (س) پس از این که ملک از تصرفش خارج شده و بیّنه اش پذیرفته نگردیده از راه دعوی ارث پیش آمده و خواسته است از این راه هم، اگر بشود، حق خود را حفظ کند در این هنگام خلیفه بحدیث «نحن معاشر الأنبیاء لا نورث» که به تصریح مورّخان از اهل سنّت، راوی آن تنها خود خلیفه است، استناد جسته و در حقیقت آیات منصوصۀ مورد استناد فاطمه (س) را به
خبر (آن هم خبر واحد) تخصیص داده و عمومات را بدین وسیله مخصوص ساخته است.
استدلال فاطمه (س) در این خطبه باین مسألۀ فقهی و اصولی ناظر است.
در این موضوع روشن کردن مسألۀ فدک از جنبۀ تاریخی و فقهی و تحقیق اجتهادی در بارۀ آن از این جهات، منظور نیست بلکه منظور نقل استدلالی است فقهی یا بتعبیر دیگر تفقّهی است که در همان آغاز عهد اوّل، عهد صحابه، بعمل آمده و شاید نخستین بحث مهمّ فقهی در آن عهد و در آن زمان بوده است.
موضوع دیگر که باز از لحاظ فقهی و تاریخ ادوار فقه در ترجمۀ فاطمه زهرا (س) دختر پیغمبر (ص) به جا است که در اینجا یاد و مورد توجه گردد موضوع مطالبۀ سهم «ذو القربی» می باشد.
ابن ابی الحدید (بنقل علّامۀ مجلسی- جلد ششم بحار) این مضمون را گفته است:
ص: 28
«مردم چنان پندارند که نزاع فاطمه با ابو بکر بس در بارۀ دو چیز: میراث و نحله بوده است در صورتی که من در حدیث دیده ام که نسبت به امری دیگر نیز منازعه داشته و ابو بکر وی را از آن هم ممنوع ساخته و آن عبارت است از سهم «ذو القربی».
«احمد بن عبد العزیز جوهری از انس روایت کرده که گفته است:
«فاطمه نزد ابی بکر رفت و گفت: همانا تو می دانی حرمت صدقات را بر ما، و هم می دانی که خدا در قرآن از غنائم از سهم ذو القربی بما چه داده است.
«آن گاه آیۀ شریفۀ «وَ اعْلَمُوا أَنَّمٰا غَنِمْتُمْ مِنْ شَیْ ءٍ فَأَنَّ لِلّٰهِ خُمُسَهُ وَ لِلرَّسُولِ وَ لِذِی الْقُرْبیٰ.. الآیه» را برخواند ابو بکر گفت: پدر و
مادرم به فدایت کتاب خدا و حق پیغمبر و حق خویشان او را پذیرا و شنوایم من همان کتاب خدا را که تو می خوانی می خوانم و ندانسته ام که این سهم از خمس بطور کامل باید به شما داده شود فاطمه گفت: پس آیا از برای تو و خویشان تو است؟ گفت: نه، بلکه مقداری از آن را به شما می دهم و باقی را در مصالح مسلمین مصرف می کنم.
«فاطمه گفت: حکم خدا چنین نیست. ابو بکر گفت: چنین است لیکن اگر می گویی پیغمبر (ص) در این باره به تو عهدی کرده من تصدیق می کنم و همه را بطور کامل به تو و به اهلت می دهم.
«فاطمه گفت: پیغمبر خدا در این باره بمن چیزی نگفته جز این که هنگام نزول این آیه او را شنیدم که می گفت: «فقد جاءکم الغنی ابشروا، آل محمّد» «ابو بکر گفت: از آیۀ خمس چنان برنمی آید که من همۀ این سهم را، بطور کامل، به شما بدهم لیکن به آن اندازه که شما را بی نیاز کند و از شما زیاد آید. این عمر بن خطّاب و ابو عبیده بن جرّاح و دیگر کسانند از اینان بپرس و ببین آیا هیچ یک با تو در این مطلب موافقت دارند؟
«پس فاطمه رو به عمر کرد و آن چه را به ابو بکر گفت به او گفت. عمر نیز آن چه را ابو بکر گفته بود بازگو کرد. فاطمه به تعجّب در آمد و چنان دریافت که آن دو
ص: 29
از پیش با هم در این باره مذاکره داشته و با هم بر این سخن اتفاق کرده اند..»
صاحب «جامع الاصول» بروایت از سنن
ابی داود و از نسائی (بنقل علّامۀ مجلسی در بحار) این مضمون را آورده است:
«در روز خیبر پیغمبر (ص) سهم ذو القربی را در میان بنی هاشم و بنی مطّلب قرار داد» آن گاه گفته است:
«و اخرج النّسائی ایضا بنحو من هذه الروایات من طرق متعدده بتغییر بعض ألفاظها و اتفاق المعنی» و همو از ابو داود به اسنادش از یزید بن مروان روایت کرده که:
«ابن زبیر کس به نزد ابن عباس فرستاد تا بپرسد که سهم ذو القربی را برای که می داند؟ ابن عباس گفت: این سهم متعلق است به خویشان پیغمبر (ص) و خود پیغمبر میان ایشان تقسیم کرده است. عمر هم مقداری از آن را برای ما فرستاد که ما چون آن را از حق خویش کمتر دیدیم از پذیرفتن آن امتناع و آن را ردّ کردیم».
و مثل این روایت را از نسائی نیز روایت کرده است.
باز بروایتی دیگر از ابو داود و نسائی آورده که «آن چه عمر می خواسته است به بنی هاشم بدهد چنین بوده: کسانی را که بخواهند زن بگیرند معونت دهد و وام بدهکاران ایشان را بپردازد و به فقرا ایشان مالی ببخشد و افزون از این مقدار مساعدت را حاضر نشده و تن در نداده است»
ص: 30
- 2- عائشه
حافظ ابو نعیم پس از این که عائشه زن پیغمبر (ص) را به عبارت زیر عنوان کرده:
«و منهم الصّدّیقه بنت الصّدّیق، العتیقه بنت العتیق، حبیبه الحبیب، و ألیفه القریب، سیّد المرسلین محمد الخطیب..»
روایاتی آورده از آن جمله است:
«ابن عباس به عیادت عائشه رفته، و در طیّ اموری که به او دلداری داده و عاقبت او را بخیر
خواسته بوی چنین گفته است:
«هلکت قلادتک بالأبواء فأصبح رسول اللّٰه یلتقطها فلم یجدوا ماء فانزل اللّٰه عزّ و جلّ: «فَتَیَمَّمُوا صَعِیداً طَیِّباً» * فکان ذلک بسببک و برکتک ما أنزل اللّٰه لهذه الأمّه من الرّخصه» «عائشه گفت: ای پسر عباس از تزکیه و تعریف من دست بدار، به خدا سوگند من دوست داشتم «نسیا منسیّا» می بودم» باز ابو نعیم، به اسناد، از عروه بن زبیر حدیث کرده که عائشه، رضی اللّٰه تعالی عنها، گفته است: «یا لیتنی کنت نسیا منسیّا» (ای حیضه) «1»
______________________________
(1) خطیب در تاریخ بغداد (جلد نهم صفحه 185)، به اسناد، از هشام بن عروه از پدرش، عروه، آورده که گفته است:
«ما ذکرت عائشه مسیرها (یعنی فی وقعه الجمل) قطّ الّا بکت حتّی تبلّ خمارها و تقول: «یا لیتنی کنت نسیا منسیّا» قال سفیان الثّوری (و هو الرّاوی عن هشام هذه الروایه): النّسی المنسیّ: الحیضه الملقاه» شاید کلمۀ «ای حیضه» که در کلام ابو نعیم در بالا نقل شد نیز مأخوذ از همین کلام سفیان باشد.
و هم خطیب در همان کتاب (جلد نهم نیز- صفحه 338)، به اسناد، از هشام بن عروه از پدرش از عائشه آورده که گفته است:
«ما حسدت من الناس ما حسدت خدیجه، ما تزوّجنی الّا بعد ما ماتت. و ذلک انّ رسول اللّٰه بشّرها ببیت فی الجنّه من قصب!»
ص: 31
باز هم، به اسناد، از عروه از پدرش، زبیر، روایت کرده که این مضمون را گفته است:
«از مردم کسی را به قرآن و فریضه و حلال و حرام و شعر و حدیث عرب و نسب عالمتر از عائشه ندیدم!» باز هم، به اسناد، از عروه که
به عائشه می گفته است:
«من از فقه تو در شگفت نیستم زیرا می گویم زن پیغمبر و دخت ابو بکری از علمت به شعر و تاریخ عرب نیز عجب ندارم زیرا می گویم که دختر ابو بکری که از همه کس باین قسمت داناتر بود لیکن از علم تو به طبّ تعجّب دارم که چگونه؟ و از کجا؟ و بچه منوال است!؟ عائشه به شانۀ عروه دست نهاده و گفته است: هنگامی که مردم به عیادت پیغمبر می آمدند و ادویه و طرز معالجه را برای وی توصیف می کردند من طب را از ایشان فرا گرفتم!» باز حافظ ابو نعیم چنین حدیث کرده است:
«کسی شنیده است که عائشه، رضی اللّٰه تعالی عنها، آیۀ «وَ قَرْنَ فِی بُیُوتِکُنَّ» تلاوت می کرد پس این اندازه گریه می کرد که مقنعه اش تر می گردید» در کتب صحاح و مسانید اهل سنّت از عائشه روایات و احادیثی زیاد راجع به احکام فقهی آورده شده که در مقام تفقّه و اجتهاد مورد استفاده قرار گرفته و بموجب آنها افتاء بعمل آمده است.
ص: 32
- 3- حفصه
سیّمین زنی را که ابو نعیم نام برده حفصه دختر عمر زن پیغمبر (ص) است لیکن در بارۀ او چیزی ننوشته جز این موضوع که پیغمبر (ص) او را اطلاق داده و پدرش عمر خطّاب غمناک گشته و خاک بر سر ریخته و گفته است:
«ما یعبأ اللّٰه بعمر بعد هذا».
چون خبر کلام عمر به پیغمبر (ص) رسیده بر عمر رحمت آورده پس از جانب خدا فرمان یافته که حفصه را مورد عنایت «رجوع» قرار دهد و چنین شده است «1».
موضوعی دیگر که در بارۀ حفصه یاد کرده مسألۀ صحیفه است
بدین مضمون که زید بن ثابت «2» از پدر خود نقل کرده که گفت: چون ابو بکر مرا به جمع قرآن مأمور ساخت آن را بر پاره های پوست و شانه ها، و پوست شاخه های درخت خرما نوشتم و جمع کردم. هنگامی که ابو بکر در گذشت عمر آنها را در یک صحیفه نوشت و نزد خود نگهداشت. چون عمر به هلاکت رسید آن صحیفه نزد حفصه زن پیغمبر (ص) بود عثمان صحیفه را از او خواست و سوگند یاد کرد که آن را به او باز پس خواهد داد.
______________________________
(1) در الاستیعاب و الاصابه هم این قسمت آورده شده و تاریخ ولادت و وفات و ازدواج حفصه با پیغمبر و کیفیت ازدواج و اختلافات در آنها آورده شده و به گفتۀ صاحب «الاصابه» او از پیغمبر (ص) روایت کرده و گروهی مانند برادرش عبد اللّٰه و جمعی از صحابه از وی روایت نموده اند.
(2) به گفتۀ این اثیر در «الکامل» (جزء 3- صفحه 244) زید بن ثابت که کاتب، وحی و جامع قرآن بوده زبان عربی و عبری و فارسی و رومی و قبطی را می دانسته است.
ص: 33
پس مصحف فراهم آورد و بر حفصه عرضه داشت و صحیفه را به او برگرداند و مردم را امر داد تا مصحفها بنوشتند.
چون حفصه در گذشت عثمان گروهی از خویشان را برای صحیفه نزد عبد اللّٰه- عمر فرستاد عبد اللّٰه صحیفه را به ایشان تسلیم کرد و عثمان دستور داد آن را شستند و از میان بردند.
حافظ ابو نعیم پس از حفصه بهمان ترتیب تا آخر بیست و نه (29) زن از صحابیّات را به نام و
با تجلیل بر شمرده که چون از بقیۀ آنها روایتی فقهی یا اثری قابل توجه نقل نکرده از نام بردن آنها در اینجا صرف نظر و فقط به نام بردن امّ بجید و سلمی که هر یک را روایتی است اکتفا می شود:
ص: 34
- 4- امّ بجید
ابو نعیم، به اسناد، از عبد الرّحمن بن بجید از جدّه اش، امّ بجید حبیبیّه، حدیث کرده که گفته است:
به پیغمبر (ص) گفتم: «مسکین بر در خانه می ایستد و من چیزی ندارم که به او بدهم و از این رو شرمنده می گردم» پیغمبر فرمود:
«ادفعی فی یده و لو ظلفا محترقا» (چیزی بوی بده گر چه سمی سوخته باشد) کنایه از این که خوب و محبوب است، که تا بتوانی گدا و بینوا را ناامید نکنی و دست تهی از خود نرانی..
ابن حجر عسقلانی «1» در «الاصابه» امّ بجید را به نام حوّاء دانسته و در طیّ عنوان حرف حاء (از قسم اول) او را آورده و چنین افاده کرده است:
«حواء، امّ بجید، با موحّده و جیم به هیئت تصغیر، مالک بن انس حدیث او را از زید بن اسلم از ابن ابی بجید از جدّه اش، امّ بجید از پیغمبر (ص) بدین عبارت «ردّوا السّائل و لو بظلف محرق» آورده و بروایتی دیگر باین عبارت «یا نساء المؤمنات لا تحقرنّ إحداکنّ لجارتها و لو بکراع محرق» ذکر کرده و هم مالک از زید بن اسلم از عمرو بن معاذ از جده اش امّ بجید، از پیغمبر حدیث کرده که این گونه گفته است:
«لا تحقرنّ جاره لجارتها و لو فرسن شاه» امّ بجید از زنانی بوده که با زنان بیعت کنندۀ با
پیغمبر (ص) حاضر بوده و بیعت کرده و هم او حدیث آورده و گفته است: پیغمبر را شنیدم که گفت:
______________________________
(1) احمد بن علی بن.. معروف به ابن حجر عسقلانی شافعی متولد به سال 773 و متوفی به سال 852 ه. ق.
ص: 35
«اسفروا بالصّبح فانّه اعظم للأجر» عسقلانی حدیثی را که از ابو نعیم در بالا نقل شد چنین آورده که امّ بجید به پیغمبر (ص) گفته است: «انّ المسکین لیقوم علی بابی فلا أجد له شیئا اعطیه» پس پیغمبر (ص) گفته است:
«ان لم تجدی له شیئا تعطینه إیاه الّا ظلفا محرقا فادفعیه الیه فی یده» ابن عبد البر «1» نیز در «الاستیعاب» او را در حرف حاء و زیر عنوان «حوّاء» آورده و چند حدیث از آن چه در اینجا آورده شد به اسناد از او نقل کرده است.
______________________________
(1) ابو عمرو یوسف بن.. عبد البر قرطبی مالکی متولد به سال 363 و متوفی به سال 463 هجری قمری.
ص: 36
- 5- سلمی
سلمی دختر قیس و یکی از خاله های پیغمبر (ص) بوده که بدو قبله با پیغمبر (ص) نماز گزارده و بنقل از پسرش حکم بن سلیم این مضمون را گفته است:
«من با گروهی از زنان انصار با پیغمبر (ص) بیعت کردیم. پیغمبر با ما شرط کرد که به خدا شرک نیاوریم، دزدی نکنیم، زنا ندهیم، کسی را نکشیم، بهتان و افتراء نزنیم، و در معروف به راه عصیان و نافرمانی نرویم، چون ما را از این منهیّات آگاه ساخت و با ما شرط کرد فرمود «و لا تغشن ازواجکنّ».
پس ما با وی بدین شرائط بیعت کردیم و از نزدش
بازگشتیم. چون بیعت تمام شد و برگشتیم من یکی از زنان را، که با ما بود، گفتم: برگرد و از پیغمبر بپرس که چه چیز و چه اندازه از اموال شوهران بر ما حرام است؟ او رفت و پرسید و چنین پاسخ شنید: «تأخذی ماله فتحابی به غیره».
ابن عبد البرّ در «الاستیعاب» و ابن حجر در «الإصابه» در بارۀ «سلمی بنت قیس بن عمرو بن.. عدی بن النجار تکنی امّ المنذر، و هی اخت سلیط بن قیس، و سلیط ممّن شهد بدرا..» همان را آورده اند که ابو نعیم آورده و در بالا یاد شد لیکن سؤال از پیغمبر (ص) را باین عبارت آورده «فاسألیه، ما غشّ ازواجنا» و این عبارت با اصل قضیه و جواب انسب است.
در خاتمۀ این قسمت، یاد آور می شود که:
در «الاستیعاب» و «الإصابه» متجاوز از هزار و پانصد زن نام برده شده که
ص: 37
بسیاری از ایشان از صحابه بوده اند و حدیث از آنان روایت گردیده است.
ابن حجر که کتاب «الإصابه» را برای تمییز صحابه نوشته، چنانکه خود در آغاز کتاب آورده کتاب خود را بترتیب حروف هجاء منظّم و هر حرفی را بر چهار قسم مرتب ساخته: قسم نخست کسانی هستند که صحابه بودن ایشان از راه روایت از آنان یا از غیر آنان.. وارد شده است قسم دوم کسانی هستند که در عهد پیغمبر ولادت یافته و در عداد صحابه یاد شده اند.. قسم سیم کسانی هستند که جاهلیّت و اسلام را ادراک کرده (مخضرمان) و هم طبقه با اصحاب بوده اند نه این که از اصحاب.. قسم چهارم کسانی هستند که در کتب مربوط به صحابه به
اشتباه و توهّم و از راه غلط و خطاء یاد گردیده اند.
آن گاه پس از این که رجال را بعنوان «نام» در سه جلد و هم رجال را تحت عنوان «کنیه» در قسمت نخست از جلد چهارم استقصاء کرده قسمت دوم آن را تحت عنوان «کتاب النّساء علی الترتیب السابق» یعنی بترتیب حروف هجاء، و بترتیب هر حرفی را به چهار قسم که در قسمت رجال یاد کرده و آورده یک هزار و پانصد و بیست و دو تن از زنان را، که از بسیاری از آنان حدیث نقل شده و مدرک حکم فقهی گردیده، نام برده و ترجمه کرده است از جمله جمیله خزرجیّه دختر ابیّ بن سلول است که اوّلین خلع در اسلام به وسیلۀ او اتفاق افتاده چه او زن ثابت بن قیس بن شماس بوده و سر از فرمان او باز زده پس پیغمبر (ص) او را خواسته و گفته است «ما کرهت من ثابت؟» او پاسخ داده است: دمامت او (زشت رویی) پیغمبر (ص) گفته است: «أ تردّین علیه حدیقته» جواب داده است: آری. پس پیغمبر میان آن دو تفریق کرده است و از این عباس روایت است که «اوّل خلع کان فی الاسلام، اخت عبد اللّٰه بن ابیّ..»
ص: 38
3- تعلیقات استدراکی (بر جلد اول)
اشاره
ص: 39
تعلیقات استدراکی مرا چنان معمول بوده و هست که هر کتابی را، در هر فنّی، مطالعه می کرده و می کنم اگر چیزی در مطالب آن بنظرم می رسد، خواه فکری و خواه نقلی، در حاشیۀ آن کتاب یاد می کنم نسبت بخصوص کتاب «ادوار فقه» که زحمت طرح و رنج تألیف آن را خود به عهده
گرفته و نقص اطلاعات خویش را نسبت به آن چه کامل آن تألیف، آن را اقتضاء دارد به کمال خوبی واقف و معترف بوده و هستم رعایت آن عادت معمول را انسب و اولی و انفع پنداشته ام از این رو نسخه ای از چاپ شدۀ جلد اوّل را در دسترس دارم که هر گاه در مطالعات متفرقه و متنوّعه خود به مطلبی متناسب، به مبحثی از آن، برخورم آن را یادداشت و بقصد تکمیل ناقصی، در محل متناسب خود یاد کنم تا آن یادداشت در چاپ بعد، بعنوان استدراک چاپ پیش، جزء کتاب شود و مورد استفاده مطالعه کنندگان علاقه مند قرار گیرد.
اکنون چنان می دانم که، جلوگیری از ضیاع و نابودی را، یادداشتهایی را، که پس از چاپ جلد اول بر آن جلد تعلیق شده بعنوان استدراک، در این جلد بیاورم امید این که علاقه مندان باین گونه مطالب را خدمتی انجام یابد که از آن استفاده و حظّی حاصل آید.
اینک آن تعلیقات استدراکی:
1- در صفحه 258، از چاپ دوم، جلد اوّل، در پایان بحث از «قطع ید» در سرقت، این یادداشت ضمیمه و تعلیق شده است:
«احمد بن محمّد بن حنبل در کتاب «المسند» به اسناد از ابو امیّه مخزومی چنین حدیث کرده است:
ص: 40
«انّ رسول اللّٰه اتی بلصّ فاعترف و لم یوجد معه متاع. فقال له رسول اللّٰه، صلّی اللّٰه علیه و سلّم، ما اخالک سرقت قال: بلی.- مرّتین او ثلاثا- قال:
«فقال: رسول اللّٰه صلّی اللّٰه علیه و آله و سلّم: اقطعوه ثمّ جیئوا به. قال:
«فقطعوه ثمّ جاءوا به. فقال رسول اللّٰه صلّی اللّٰه علیه و سلّم: قل:
«استغفر اللّٰه و اتوب الیه. قال:
استغفر اللّٰه و اتوب الیه. فقال رسول اللّٰه صلّی اللّٰه علیه و سلّم: اللّٰهمّ تب علیه» 2- در صفحه 267، ذیل بحث از «تیمّم» چنین یادداشت شده است:
«ابن قیّم جوزی «1» در کتاب «زاد المعاد فی هدی خیر العباد» (جزء اول- صفحه 154) این مضمون را آورده است:
«.. و عبد اللّٰه عمر در کارهای دینی سخت می گرفت و در اموری از راه تشدید می رفت که صحابه با آن موافق نبودند چنانکه در وضوء، درون چشم خود را می شست به طوری که در نتیجۀ این کار، کور شد!. و در تیمّم بدو ضربت: یکی برای روی و دیگر برای دو دست تا مرفق تیمّم می کرد و به یک ضربت اکتفاء نمی کرد و دو کفّ را کافی نمی دانست لیکن ابن عباس بر خلاف وی به یک ضربت برای روی و دو کفّ بسنده می ساخت.
«ابن عمر اگر زن خود را می بوسید وضوء را بعد از آن واجب می دانست و بوجوب وضوء فتوی می داد و هر گاه اولاد خود را می بوسید بعد از آن مضمضه می کرد و نماز می خواند، و هر گاه در میان نماز به یاد می آورد که او را نمازی دیگر بر ذمّه است فتوایش
______________________________
(1) «علامۀ حافظ شمس الدین ابو عبد اللّٰه محمد بن بکر زرعی دمشقی حنبلی معروف به ابن قیم جوزی» صاحب تألیفات بسیار (کتاب «اخبار النساء» هم از همین ابن قیم است) در سال ششصد و نود و یک 691 تولد و در سال هفتصد و پنجاه و یک 751 وفات یافته است.
ص: 41
این بود که آن نماز را تمام کند پس از آن نمازی را که به یادش رسیده
به جا بیاورد و از آن پس نمازی را که در آن بوده اعاده کند..»
3- در صفحه 318 ذیل مسأله «لعان» چنین یادداشت شده است:
در اینجا بی مناسبت نیست آورده شود که: در زمان جاهلیّت گاهی می شده است که زنان مردان را طلاق می داده و از ایشان جدا می شده اند.
ابو الفرج اصفهانی در کتاب «الاغانی» (جزء 16) در ترجمۀ حاتم طائی، جواد مشهور عرب، قصه ای راجع به «ماویه»، زن او، و مادر عدیّ بن حاتم، آورده که خلاصۀ مفاد آن چنین است:
«مالک پسر عمّ حاتم بزن او «ماویه» گفت: با حاتم چه می کنی که او هر چه بدست می آورد نابود می سازد و تلف می کند و باین و آن می بخشد پس اگر او را مرگ فرا رسد فرزندان خویش را بر قوم تو سربار خواهد ساخت؟ ماویه گفت: راست می گویی حاتم چنین است.
«و در جاهلیّت، مرسوم چنان بود که گاهی زنان شوهران خویش را طلاق می دادند و رها می ساختند و طلاق ایشان بدین گونه بود که اگر در چادری مویی می بودند (خیمه هایی که از مو می بافتند و در بادیه زیر آن بسر چادری می بردند) وضع آن را تغییر می دادند بدین گونه که اگر در آن رو به مشرق باز می شد در را به جانب مغرب برمی گرداندند و باز می کردند و اگر بسوی یمن می بود به جانب شام، تغییرش می دادند و چون مرد آن را دگرگون می دید می فهمید که زن او را رها ساخته و جدایی او را خواهان شده و طلاق گفته است:
«مالک پسر عمّ حاتم، زن او را که از زیباترین زنان بود گفت: شوهرت حاتم را طلاق بده تا من که مالم از او بیشتر و
برای تو بهترم ترا به نکاح در آورم و از تو و فرزندانت نگهداری کنم و این گفته ها مکرر شد و تکرار آن، زن را بطلاق حاتم وادار ساخت پس وضع چادر را تغییر داد حاتم چون به نزد زن در آمد و وضع در خیمه را
ص: 42
دگرگون یافت به فرزند خود، عدیّ گفت.. (تا آخر قضیه که صاحب اغانی آن را یاد کرده است).
4- در صفحه 350 از چاپ دوم در پایان بحث «قسامه» این یاد داشت ضمیمه شده است:
«محمد بن جریر طبری در تاریخ خود (جزء سیم صفحۀ 326) این مضمون را آورده است:
«.. ابو شریح خزاعی از اصحاب پیغمبر، صلّی اللّٰه علیه و سلّم، بود پس از این که از مدینه به کوفه منتقل شده تا بکار جهاد نزدیک باشد. شبی بالای بام بوده فریاد هم سایه را شنیده که استغاثه می کرده و یاری می جسته پس بر خانۀ هم سایه مشرف شده دیده است چند تن از جوانان مردم کوفه، شبانه بر هم سایه در آمده و به او می گویند: فریاد مکن یک ضربت بیش نیست که ترا از زندگی آسوده سازیم پس او را کشتند.
ابو شریح بسوی عثمان به مدینه برگشت و چون این خبر شیوع یافت «قسامه» پیدا شد (احدثت القسامه). و قول ولیّ مقتول مورد اعتبار قرار گرفت تا بدان وسیله در آن زمان از کشتار گروهی از مردم جلوگیری بعمل آید» «باز طبری (در همان صفحه) به اسناد از نافع بن جبیر آورده که نافع گفته است.
«قال عثمان: القسامه علی المدّعی علیه و علی أولیائه، یحلف منهم خمسون رجلا اذا لم تکن بیّنه، فإن نقصت قسامتهم، او
ان نکل رجل واحد، ردّت قسامتهم و ولیها المدّعون و احلفوا فإن حلف منهم خمسون استحقّوا» در این دو فقره، که از طبری نقل شده، دو مطلب، مورد نظر است که نباید از اشارۀ به آن ها صرف نظر شود: یکی جملۀ «احدثت القسامه» که در فقره نخست آمده و دوم جملۀ «القسامه علی المدّعی علیه» که در قسمت دوم بعنوان حکم عثمان ذکر گردیده است.
خلاصۀ نظر اول: اینست که آن جمله ظاهر است در این که پیش از آن واقعه
ص: 43
و پیش از زمان خلافت عثمان «قسامه» نبوده و در آن زمان، حدوث یافته است و این ظاهر، به اتفاق شیعه و سنّی درست نیست زیرا از روایات منقول در این باب، که بعضی از آنها نقل شده به خوبی آشکار است که «قسامه» در زمان خود پیغمبر (ص) تشریع و، یا، حادث گردیده است.
ابن رشد اندلسی (محمد بن احمد بن محمد بن احمد بن رشد قرطبی- متوفی 595 ه. ق) در کتاب فقهی خود به نام «بدایه المجتهد و نهایه المقتصد» روایتی به تخریج بخاری از سعید بن عبید طائی از بشیر بن یسار و روایتی دیگر به تخریج ابو داود از ابو سلمه بن ابی عبد الرحمن و از سلیمان بن یسار از رجالی از بزرگان انصار آورده که در هر دو مسأله ادعاء انصار بر یهود در بارۀ کشتن مردی انصاری و اظهار پیغمبر (ص) سوگند یاد کردن یکی از دو طرف (بطور قسامه) آورده شده و از آن پس ابن رشد در بارۀ روایت دوم گفته است:
«و این حدیثی است «صحیح الأسناد» چه آن را راویان «ثقه»
از زهری از ابی سلمه روایت کرده اند» پس از آن گفته است: در زمان عمر نیز، مردی را از قبیلۀ جهینه پیش آمدی شده که مرده و «ولیّ دم» بر مردی از قبیلۀ بنی سعد ادّعا کرده و عمر در این باره «قسامه» را مطرح ساخته و بهر یک از دو طرف، پنجاه بار سوگند یاد کردن را یاد آوری کرده است.
پس حدوث «قسامه» بطور قطع، بر زمان عثمان مقدم است نه این که در زمان او احداث شده باشد.
خلاصه نظر دوم این که طبق روایات و نصوص از طرق شیعه، که ملاک اتفاق فقیهان این مذهب است در این حکم، این مسأله، که به دماء ارتباط دارد، از اصل کلّی «البیّنه علی المدّعی و الیمین علی المدّعی علیه» که مخصوص شده به اموال، به واسطۀ جلوگیری از فساد و کشتار، چنانکه در روایات به آن اشاره بلکه تصریح
ص: 44
شده، جدا گردیده و بر خلاف آن اصل، در اینجا ابتداء سوگند با مدّعی است و اگر او نخواهد و نپذیرد سوگند به «مدّعی علیه» متوجّه و بر عهدۀ او قرار می گیرد لیکن بنا باین قسمت دوم که منقول از طبری است عثمان امر سوگند را بعکس گفته و سوگند را از ابتداء بر «مدّعی علیه» متوجّه ساخته و در صورت نکول او حق سوگند را برای مدّعی گفته است.
سیّد علی صاحب «ریاض المسائل»، معروف بشرح کبیر، در مبحث قسامه، در بیان مناقشۀ «بعض الاجلّه» نسبت به اشتراط «اقتران الدّعوی باللّوث» چنین آورده «حیث قال (یعنی بعض الاجلّه)، بعد نقل جمله الاخبار المتعلّقه بالقسامه، الدّالّه علی ثبوتها فی الشریعه من طرق العامّه
و الخاصّه کالنّبویّ: البیّنه علی المدّعی و الیمین علی من انکر، الّا فی القسامه» و الصّحیح عن القسامه: کیف کانت؟
فقال: «هی حقّ و هی مکتوبه عندنا و لو لا ذلک، لقتل النّاس بعضهم بعضا ثمّ لم یکن شی ء و انّما القسامه نجاه النّاس» و الصّحیح عن القسامه فقال: «الحقوق کلّها، البیّنه علی المدّعی و الیمین علی المدّعی علیه الّا فی الدّم خاصّه» ابن رشد در مسألۀ «قسامه» چهار موضوع اصلی را مورد اختلاف دانسته است بدین قرار:
1- آیا حکم به «قسامه» واجب است؟
2- بنا بر وجوب، آیا کشتن واجب است یا دیه یا دفع مجرّد دعوی؟
3- در یاد کردن سوگندها آیا نخست باید به مدّعیان، توجّه و از ایشان آغاز شود یا این که ابتداء از «مدّعی علیهم» شروع و به ایشان یاد کردن سوگند اظهار شود؟
و چند تن از اولیاء لازم است سوگند یاد کنند؟
4- شبهه و «لوث» در مسألۀ «قسامه» چه گونه است؟
آن گاه در پیرامن یکان یکان از این چهار به بحث پرداخته است.
ص: 45
از جمله در بارۀ موضوع نخست چنین افاده و بحث کرده است:
«جمهور فقیهان امصار: مالک و شافعی و ابو حنیفه و احمد و سفیان و داود و یاران و پیروان اینان، و جز آنان، از فقهاء بلاد و امصار، وجوب حکم به «قسامه» را قائل شده اند و گروهی از علماء: سالم بن عبد اللّٰه و ابو قلابه و عمر بن عبد العزیز و ابن علیه حکم به «قسامه» را جائز ندانسته اند.
«دلیل جمهور، حدیثی است از پیغمبر (ص) در بارۀ حویصه و محیصه که اهل حدیث بر صحت آن اتفاق دارند گر چه ایشان را در
الفاظ آن، اختلاف است.
«دلیل کسانی که حکم به آن را جائز ندانسته اند اینست که قسامه با اصولی شرعی که صحّت آنها مورد اتّفاق و اجماع است مخالفت دارد.
یکی از موارد مخالفت این که یکی از اصول مسألۀ شرعی اینست که یاد کردن سوگند جز بر چیزی که بطور قطع و یقین، معلوم یا بر وجه مشاهده و احساس، محسوس باشد جائز نیست پس اولیاء دم که قتل را ندیده و قاتل را نشناخته اند، بلکه گاهی ایشان در شهری بوده اند و قتل در شهری دیگر، چه گونه بر آن سوگند یاد کنند؟
از این رو بخاری (محمد بن اسماعیل- متوفی 256 ه. ق) از ابو قلابه روایت کرده که عمر بن عبد العزیز روزی بار عام داد چون مردم بر او در آمدند گفت: در بارۀ «قسامه» چه می گویید؟ مردم گفتند: قصاص به قسامه را حق می دانیم چه خلفاء، به قسامه عمل کرده اند.
«پس عمر از ابو قلابه پرسیده است: تو در این باره چه می گویی؟ او بعد از اظهار تعارف و تواضع گفته است:
«یا امیر المؤمنین اگر پنجاه کس گواهی دهند بر مردی به این که وی در دمشق زنا کرده و خود ندیده باشند آیا تو را رای چنان است که او را رجم (سنگسار) کنی؟ عمر پاسخ داده: نه. ابو قلابه گفته است: اگر پنجاه نفر در نزد تو بر مردی شهادت دهند که در حمص دزدی کرده و او را ندیده اند آیا تو دست آن مرد را با این شهادت جدا می کنی؟ پاسخ داده است: نه.
ص: 46
«و در برخی از روایات است که ابو قلابه گفته است:
«پس من به عمر
گفتم: از چه راه هر گاه کسانی که نزد تو هستند شهادت دهند که کسی دیگری را در شهری دیگر کشته به چنین شهادتی حکم به قصاص می کنی؟
«عمر بن عبد العزیز پس از این واقعه به عاملان خود در بارۀ «قسامه» نوشت که اگر دو شخص عادل، شهادت دهند که فلان شخص، قاتل است او را قصاص کنید لیکن به شهادت پنجاه تن که سوگند یاد کنند (قسامه) قصاص روا مدارید.
و از جمله موارد مخالفت قسامه با اصول شرعی اینست که یکی از آن اصول مسلّم، این اصل: «البیّنه علی من ادّعی و الیمین علی من انکر» و حکم قسامه با آن مخالفت دارد.
«و هم این گروه که با حکم قسامه موافق نیستند دلائل موافقان با آن را ردّ کرده و گفته اند:
«احادیث و روایاتی که بر حکم پیغمبر (ص) به قسامه، مورد استثنا گردیده بر مدّعی دلالت ندارد. قسامه عملی بوده است در جاهلیّت و پیغمبر از راه تلطّف خواسته است بفهماند که بحسب اصول مقررۀ اسلامی آن عمل را لزومی نمانده و نیست از این رو به انصار که اولیاء دم بوده اند گفته است: آیا پنجاه سوگند یاد می کنید. ایشان هم گفته اند: بر چیزی که ندیده ایم چه گونه سوگند یاد کنیم؟ پس پیغمبر گفته است:
در این صورت یهود سوگند یاد می کنند. انصار گفته اند: سوگند کسانی را که کافرند چه گونه می توانیم به پذیریم؟
«باز مخالفان، در توضیح و تایید نظر خویش گفته اند:
«اگر سنّت و حکم چنین بود که با این که ندیده اند سوگند یاد کنند پیغمبر (ص) ایشان را به آن امر می کرد و تصریح می نمود که یاد کردن سوگند حکم و سنّت است.
«بنا بر
این، آن احادیث و آثار در حکم به قسامه، صریح و نصّ نیست و تأویل
ص: 47
در آنها راه دارد پس اولی اینست که در آنها تأویل بعمل آید و اصول مسلّمه مورد عمل واقع گردد.
«قائلان به قسامه بویژه مالک را عقیده و رای اینست که «قسامه» خود سنّت و حکمی است منفرد و مستقل که «اصول» به وسیلۀ آن تخصیص یافته، مانند دیگر سنن و احکامی که مخصّص بر آنها وارد می شود و مخصوص می گردند، مالک چنان گمان کرده که حکم قسامه و مخصّص شدن آن بدین علّت است که در موضوع «دماء» احتیاط کامل بعمل آید زیرا وقوع قتل فراوان است و اقامۀ شهادت بر آن کم و دشوار چه قاتل برای قتل جایهای خلوت را برمی گزیند. پس حفظ «دماء» را سنّت و حکمی باید که بتواند تا حدّی قتل را محدود سازد.
«این تعلیل و توجیه مالک، به راهزنان و دزدان نقض شده چه بر آنان نیز اقامۀ شهادت دشوار است و حال این که نسبت به آنان قسامه تشریع نشده. و از این رو است که مالک شهادت مسلوبان را بر سالبان، با این که خلاف اصل است اجازه کرده است» و در پیرامن موضوع سیم، که به بحث در این موضع، از این اوراق، ارتباط و مناسبت دارد، چنین افاده کرده است:
«کسانی که قسامه را پذیرفته و گفته اند به واسطۀ آن، استحقاق مال یا قصاص ثابت می گردد اختلاف کرده اند که سوگندهای پنجاهگانه، که در آثار و اخبار آمده نخست بر کدام یک از دو طرف: مدّعی یا مدّعی علیه، متوجه است شافعی و احمد و داود بن علی،
و جز اینان، گفته اند: نخست باید به مدّعیان اجازه داده شود که پنجاه سوگند یاد کنند لیکن فقیهان کوفه و بصره و بسیاری از اهل مدینه گفته اند: باید اوّل از «مدّعی علیهم» خواسته شود که پنجاه سوگند یاد کنند.
«گروه نخست بحدیث مالک از ابن ابی لیلی از سهل بن ابی حثمه و هم مرسلۀ مالک از بشیر بن یسار اعتماد کرده و استناد جسته اند.
گروه دو مرا به آن چه بخاری از سعید بن عبید طایی از بشیر بن یسار تخریج کرده
ص: 48
اعتماد و استناد است چه در آن حدیث آمده که پیغمبر (ص) به انصار گفته است:
بیّنه اقامه کنید، گفته اند: بیّنه نداریم. گفته است پس یهود سوگند یاد می کنند. گفته اند ما به سوگند ایشان اعتماد نداریم و خرسندی نمی دهیم..
«و هم به آن چه ابو داود از سلمه بن ابو عبد الرحمن و از سلیمان بن یسار از بزرگان انصار تخریج کرده که رسول صلّی اللّٰه علیه و سلّم نخست بیهود گفته است: آیا پنجاه تن از شما پنجاه سوگند یاد می کنید؟ ایشان امتناع کرده اند پس به انصار گفته است: شما سوگند یاد کنید. آنان گفته اند: آیا بر کاری که ما ندیده ایم سوگند یاد کنیم؟
«کوفیان نیز از عمر روایت کرده اند که: سوگند را نخست به «مدّعی علیهم» متوجه ساخته و پس از این که ایشان نکول کرده و سرباز زده اند به «مدّعیان» گفته است:
سوگند یاد کنند. و چون ایشان هم از یاد کردن سوگند امتناع کرده. به نیمی از دیه به نفع مدّعیان حکم کرده است.
«این دسته گفته اند: احادیث ما از آن احادیث که بر تقدیم مدّعیان در توجّه سوگند دلالت دارد
اولی است زیرا مطابق «اصل» است (الیمین علی المدّعی علیه) ابو عمرو گفته است: احادیث متعارض در این باب، مشهور است».
5- در صفحه 224 راجع بعمل برأی یادداشتی بدین عبارت ضمیمه شده است:
«طبری در تاریخ خود (جلد سیم صفحه 322) این مضمون را آورده است:
«در سال 29 عثمان با مردم به حجّ رفت و در منی چادر زد، و این نخستین بار بود که عثمان در آنجا خیمه بر پا کرد، و نماز را هم در منی و هم در عرفه تمام خواند.
«واقدی، به اسناد از صالح مولی توأمه آورده که گفته است:
از ابن عباس شنیدم که گفت: نخستین بار که مردم آشکارا در بارۀ عثمان به سخن در آمدند این بود که او به هنگام خلافت خود نماز را در منی دو رکعت (قصر) می خوانده تا سال ششم خلافتش که نماز را «تمام» گزارده پس بسیاری از اصحاب پیغمبر
ص: 49
این کار را بر او عیب گرفته و عیبجویان در این باره سخن به طعن گفته اند تا این که علی و گروهی که با وی بوده اند نزد او رفته اند و علی به او گفته است:
«به خدا سوگند امری تازه پدید نیامده و عهدی از پیش موجود نبوده و تو خود می دانی و دیدی که پیغمبر (ص) در «منی» نماز را بدو رکعت می گزارد و بعد از رحلت وی ابو بکر و عمر، و تو خود نیز مدتی از سالهای اوّل خلافت خویش بر آن قرار بودی اکنون نمی دانم چرا چنین کردی؟ عثمان گفت: «رأی رأیته» این عقیده و رأیی بوده است از من».
و هم طبری (در همان جلد و همان صفحه)،
بنقل از واقدی، به اسناد، این مضمون را آورده است:
«عثمان، در منی، نماز را به چهار رکعت با مردم گزارد. پس کسی به نزد عبد الرّحمن بن عوف رفت و گفت: آیا می بینی برادر ترا که نماز را با مردم به چهار رکعت (تمام) خواند؟. عبد الرّحمن نماز را با اصحاب و یاران خود بدو رکعت (شکسته) گزارد و پس از اداء نماز بر عثمان در آمد و بوی گفت: آیا تو در این مکان با پیغمبر (ص) بدو رکعت نماز را اقامه نکردی؟ گفت: چرا. گفت: آیا با ابو بکر و، بعد از او، با عمر چنین نماز نگزاردی؟ پاسخ داد: چرا. گفت: آیا مدّتی از ابتداء خلافت خود بر همان روش نبودی و بدان و تیره عمل نکردی؟ پاسخ داد: چرا.
«آن گاه عثمان به عبد الرحمن گفت:
«اکنون تو بشنو: مرا خبر دادند که سال گذشته برخی از مردم یمن و از مردم جفا کار و از مردم جفا پیشه گفته اند: نماز برای مقیم دو رکعت است ببینید پیشوای شما عثمان، نماز را دو رکعت خواند.
«بعلاوه من در مکه اهل و خانواده دارم. از این روی رایم بر این قرار یافت که نماز را به چهار رکعت بگزارم تا مردم به شبهه نیفتند و راه خطا پیش نگیرند.
«و دیگر این که من در مکّه زن گرفته ام. و هم این که مرا در طائف دارایی
ص: 50
و مال است و بسا که به آن جا بروم پس در آغاز خلافت خود نماز را شکسته و «قصر» می خواندم و اکنون «تمام» می خوانم.
«عبد الرحمن گفت:
«آن چه بهانه آوردی در خور پذیرفتن نیست:
«امّا این که گفتی:
از مکه زن گرفته ای درست نیست چه زن تو با تو در مدینه است و بهر جا بخواهی او را می بری و در هر جا ساکن شوی او را نگه می داری.
«و امّا این که گفتی: در طائف مال داری، پس میان تو و طائف سه شبانه روز راه است و تو از اهل طائف نیستی.
«و امّا این گفتۀ تو: که مردم یمن و غیر ایشان، چون از حج بر می گردند می گویند:
این عثمان پیشوای ما است که نماز را بدو رکعت می گزارد، با این که مقیم است، بهانه و عذری است نادرست چه پیغمبر (ص) که بر او وحی می شد و در زمان او اهل اسلام به کثرت این زمان نبودند و هم بعد از او ابو بکر نماز را بدو رکعت گزاردند و عمر هم که در زمان وی اسلام توسعه یافته بود تا روزی که در گذشت نماز را در این مکان قصر (شکسته) به جای آورد.
«عثمان گفت: «هذا رأی رأیته» این رای و عقیده من است.
«پس عبد الرحمن از نزد عثمان بیرون رفت و ابن مسعود را دید و ابن مسعود از او پرسید: آیا عثمان آن چه را می دانست تغییر داد؟ عبد الرحمن گفت: نه. ابن مسعود گفت: پس من چه باید بکنم؟ پاسخ داد: به آن چه خود می دانی عمل کن. ابن مسعود گفت: اختلاف و مخالفت به میان می آید و آن پسندیده نیست، من شنیدم عثمان نماز را با مردم به چهار رکعت (تمام) گزارده من هم با اصحاب و یاران خویش به چهار رکعت نماز را به جای آوردم! «عبد الرحمن گفت: من هم کار عثمان را شنیدم لیکن
نماز را با اصحاب و یاران خود دو رکعت (قصر) خواندم و اکنون من نیز چنان خواهم کرد که تو کرده
ص: 51
و می گویی پس با وی بهمان چهار رکعت نماز خواهم خواند!!» این آراء سه گانه آن هم از خلیفه و دو تن از بزرگترین صحابه، آن هم با آن طرز استدلال، از نظر فقهی و طرز تفکر دینی بسیار قابل توجّه و در خور تأمّل است.
6- در صفحه 774 در پایان بحث از عمل به «رأی» این عبارت را یادداشت کرده ام:
«در تاریخ بغداد تألیف حافظ ابو بکر احمد بن علی، خطیب بغدادی (متوفی به سال 463 ه. ق) در طیّ ترجمۀ اسحاق بن نجیح ملطی به اسناد از نافع از ابن عمر آورده شده که گفته است: قال رسول اللّٰه صلّی اللّٰه علیه و سلّم:
«من قال فی دیننا برأیه فأقتلوه»، کسی که در دین اسلام چیزی را از «رأی» خود بگوید وی را بکشید».
7- در صفحه 492 (ذیل بیان عظمت مقام اسلام) یادداشتی چنین نوشته ام:
«در کتاب «مجمل التّواریخ و القصص» که مؤلّف آن، تاریخ را تا سال پانصد و بیست (520)، که شاید عمر او در آن سال به پایان آمده، نوشته، و ظاهرا اهل اسدآباد همدان بوده و از نسخۀ منحصر به فرد آن کتاب، که در پاریس است، عکس برداری شده و به تصحیح محمد تقی بهار (ملک الشعراء) در تهران به چاپ رسیده چنین آورده شده است.
«فصل: اندر حوادث بعد از هجرت- السّنه الاولی:
«اندر این سال اوّل از هجرت، پیغامبر علیه السّلام سلمان فارسی را بخرید و من شرح آن بگویم تا تکراری نباید کرد.
«چنین خوانده ام در
تألیف حمزه بن الحسن، خداوند تاریخ، که گویند:
«سلمان به اصل از اصفهان بوده، از دیه جیان (جی) و نام او ماهبذ بن بدخشان بن آذرجشنس «1» بن مرد سالار بود و نسب او تا به منوچهر ملک عجم بکشد پس از
______________________________
(1) مصحح، این کلمه را معرب «آذر گشسب» دانسته.
ص: 52
جهت کاری که بر دست وی برفت که به زبان پارسیان «مرگ ارژان» «1» خوانند یعنی موجب کشتن، بگریخت و نیارست در ملک عجم بودن، به شام افتاد به دیر راهبی و با ایشان از دین مجوس به ترسایی در آمیخت و از این صومعه به دیگری می رفت در آن بیابان، تا حادثه ای افتادش و جهودی به بندگی بداشتش، نام او عثمان بن الاشهل، چون پیغامبر هجرت کرد او را بخرید از آن جهود و آزاد کرد و عهدی نوشت به خطّ علی بن ابی طالب علیه السّلام، و این نسخت آنست، لفظ بلفظ.
«بسم اللّٰه (هکذا) هذا ما افدی به محمّد بن عبد اللّٰه [رسول اللّٰه] سلمان الفارسیّ من عثمان بن الاشهل الیهودیّ ثمّ القرظیّ بغرس ثلاثمائه نخله و اربعین أوقیه «2» ذهبا و قد بری ء محمّد بن عبد اللّٰه [رسول اللّٰه] لثمن سلمان الفارسیّ.
و ولاؤه لمحمّد بن عبد اللّٰه [رسول اللّٰه] و اهل بیته لا سبیل علی احد علی سلمان.
شهد علی ذلک ابو بکر بن ابی قحافه و عمر بن الخطاب و حذیفه بن سعد بن الیمان و ابو ذر الغفاری و المقداد بن الاسود و بلال مولی ابی بکر و عبد الرّحمن بن عوف. و کتب علیّ بن ابی طالب [یوم الاثنین] فی جمادی الأولی من سنه [مهاجر] محمّد بن
عبد اللّٰه رسول اللّٰه» «و سلمان فارسی را برادر زاده ای بود نام او ماه آذر بن فرّوخ بن بدخشان و تخمۀ ایشان بشیراز است و عهدی دارند از پیغامبر هم بخط امیر المؤمنین علی، بر ادیم سفید نوشته و خاتم پیغمبر و ابو بکر و عمر و عثمان و علی علیه السّلام بر آنجا نهاده و اگر چه این عهد به سال نهم بود از هجرت بدین جایگاه ثبت کرده شد تا از یک روی باشد.
______________________________
(1) مصحح نوشته است «ظ: «مرگ ارژان» بمعنی مرگ ارزانی است یعنی مستحق للموت و این یکی از لغات مذهبی زرتشتیان است و گناهانی بوده که به مرگ ارزانی می انجامیده است.
(2) «اوقیه چهل درم قال الجوهری-: «هکذا کان فی ما مضی فاما الیوم فی ما یتعارفه الناس و یقدر علیه الاطباء فالاوقیه، استار و ثلثا استار» (صراح اللغه).
ص: 53
«ذکر عهد برادرزادۀ سلمان فارسی و این نسخت آنست بخط علیّ بن ابی طالب کرّم اللّٰه وجهه، لفظا بلفظ:
«بسم اللّٰه الرّحمن الرّحیم. هذا کتاب من محمّد رسول اللّٰه، صلّی اللّٰه علیه و سلّم «1» سأله سلمان وصیّه بأخیه، ماهاذر فرّوخ و اهل بیته و عقبه من بعد ما تناسلوا، من اسلم منهم و من اقام علی دینه، سلم اللّٰه (؟):
احمد إلیک، الّذی أمرنی أن أقول: لا اله الّا هو وحده لا شریک له: اقولها و آمر النّاس بها و انّ الخلق خلق اللّٰه و الامر کلمه اللّٰه خلقهم و أماتهم و هو ینشرهم و الیه المصیر، و انّ کلّ امر یزول، و کلّ شی ء یبید و یفنی، و کلّ نفس ذائقه الموت، من آمن باللّٰه و رسوله کان
له فی الآخره دعه الفائزین، و من اقام علی دینه ترکناه فلا اکراه فی الدّین.
«فهذا کتاب لأهل بیت سلمان: انّ لهم ذمّه اللّٰه و ذمّتی علی دمائهم و أموالهم فی الأرض الّتی یقیمون فیها، سهلها و جبلها و مراعیها و عیونها [غیر] مظلومین و لا مضیّق علیهم.
«فمن قرء علیه کتابی هذا، من المؤمنین و المؤمنات، فعلیه ان یحفظهم و یکرمهم و یسرّهم و لا یتعرّض [لهم] بالأذی و المکروه. و قد رفعت عنهم جزّ النّاصیه «2» و الجزیه و الخمس و العشر، إلی سائر المؤن و الکلف.
«ثمّ ان سألوکم فاعطوهم، و ان استعانوا بکم فأعینوهم،
______________________________
(1) شاید این دو سطر تا «احمد إلیک..» جزء نامه نبوده و صاحبان نامه یادداشتی را برأی خود بر آن افزوده اند. چنانکه «سلم اللّٰه» آخر این دو سطر که مصحح علامت استفهام (؟) بر آن گذاشته است یا این که «سلم الیه» و متمم و خاتم دو سطر بوده یا این که «بسم اللّٰه» بوده که فاتح عهدنامه و اصل عهدنامه از آنجا باشد.
(2) آیا چنین حکمی در زمان پیغمبر (ص) بوده و مورد عمل هم شده که بموجب این عبارت از کسان سلمان، موضوع و مرفوع شده؟ بتحقیق و تفحص نیازمند است.
ص: 54
و ان استجاروا بکم فأجیروهم، و ان أساءوا فاغفروا لهم، و ان أسی ء علیهم فامنعوا عنهم، و لهم ان یعطوا من بیت مال المسلمین فی کلّ سنه مائتی حلّه فی شهر رجب و مائه فی الأضحیّه، فقد استحقّ سلمان ذلک منّا، و لأنّ فضل سلمان علی کثیر من المؤمنین، و انزل فی الوحی علیّ «انّ الجنّه إلی سلمان اشوق من سلمان إلی الجنّه»، و
هو ثقتی و امینی و تقیّ و نقیّ [و] ناصح رسول اللّٰه و المؤمنین و سلمان منّا اهل البیت.
«فلا یخالفنّ احد هذه الوصیّه فی ما أمرت، من الحفظ و البرّ، لأهل بیت سلمان و ذراریهم، من اسلم منهم و من اقام علی دینه.
«و من خالف هذه الوصیّه فقد خالف اللّٰه و رسوله، و علیه اللّعنه إلی یوم الدّین، و من أکرمهم فقد اکرمنی، و له عند اللّٰه الثّواب و من آذاهم فقد آذانی و انا خصمه یوم القیامه، جزاؤه نار جهنّم و برئت منه ذمّتی، و السّلام علیکم.
«و کتب علیّ بن ابی طالب به امر رسول اللّٰه فی رجب سنه تسع من الهجره. و حضر ابو بکر و عمر و عثمان و طلحه و الزّبیر و عبد الرّحمن و سعد و سعید و ابو ذر و عمّار و عیینه و بلال و المقداد و جماعه اخر من المؤمنین» «و از آن پس سلمان در خلافت عمر خطّاب، رضی اللّٰه عنه، امیر مدائن گشت و به جایگاه کسری بنشست چنانکه گفته شود به جایگاه، و این عهد در دست فرزندان ایشان هنوز به جا است.
«و پس شنیدم از معتمدی معروف که از جملۀ ایشان یکی را به اشخاص (احضار) در عهد سلطان محمّد (پسر ملک شاه)، رحمه اللّٰه علیه، به اصفهان آوردند از شیراز به مبلغی مال و حوالتها که بر وی بود پس از سلطان خلوت خواست و این عهد که ذکر کرده شد هم چنان بر ادیم، سلطان را داد تا بخواند و آن را ببوسید و بگریست و این مرد را بسیار چیز داد و به خانۀ خویش باز فرستاد و آن را
نسخت باز گرفت و اصل به جایگاه
ص: 55
باز دادند. و ما اکنون بر احوال و حوادث از اول هجرت باز رویم تا سنۀ عشرین و خمسمائه در نسق، خلفا من بعد خلف» نویسندۀ این اوراق را در صحت نسبت این دو سند (سند خریداری سلمان و عهدنامۀ توصیه) از جهاتی تردید و تأمل می بوده چنانکه در یکی از نوشته های خود بدانها اشاره کرده است یکی از آن جهات، تاریخی است که در این دو نامه بکار رفته (تاریخ هجری) چه بحسب مسموع و گفتۀ معروف، تعیین تاریخ هجری را از زمان عمر، و به فرمان او، می دانست لیکن در تاریخ طبری (جزء دوم صفحه 110) چنین آمده است:
«و لمّا قدم رسول اللّٰه صلّی اللّٰه علیه و سلّم، المدینه امر بالتاریخ.. فکانوا یؤرّخون بالشّهر و الشّهرین من مقدمه إلی ان تمّت السّنه. و قیل: انّ اوّل من امر بالتاریخ فی الإسلام عمر بن الخطّاب».
بنا بر این با وجود این سند قول به این که وضع و تعیین تاریخ هجری از زمان پیغمبر (ص) بوده نه از زمان عمر تأیید و تقویت می شود.
شاید به جا باشد در بارۀ این عهدنامه، که اگر ثابت شود مطالبی فقهی را شامل است، مطلب زیر نیز مورد توجه مطالعه کنندگان این اوراق قرار گیرد:
چند سال پیش که «مجمل التواریخ» را ندیده بودم و از این موضوع جز مسموعی مجمل اطلاعی نداشتم به مناسبت شب عید غدیر در خانۀ یکی از علاقه مندان بإحیای آن، جشنی اقامه شده بود به خواهش و اصرار وی من هم توفیق حضور در آن جشن نصیبم شد خداوند خانه حاضران را معرفی می کرد
از جمله کسی را به نامی پارسی (شاید هرمز یا سهراب) بعنوان «زرتشتی» معرّفی کرد. گفتم: ناچار از راه دوستی به صاحبخانه نه دلبستگی به جشن، در آن شرکت کرده و حاضر شده ای پاسخ داد: نه، بلکه صرفا از راه علاقه به علی علیه السّلام، و دلبستگی بدین جشن که به نام آن بزرگمرد بر پا شده به این جا آمده ام. با شگفتی پرسیدم چطور؟ گفت: من از نسل کسانی هستم که پیغمبر
ص: 56
اسلام، به رعایت خاطر سلمان وصیّت و سفارش ایشان را بعموم مسلمین کرده و عهدنامه ای در این زمینه برای آنان نوشته و آن عهدنامه بخط علیّ (ع) و هم اکنون در نزد ما موجود و در شیراز است.
آن شب و در آن مجلس این سخن را سرسری گرفتم و چون مجلس به واسطۀ رفت و آمد و نشست و برخاست جمعیّت وضعی ثابت نمی داشت بیش از این در این موضوع سخن به میان نیامد.
تصادف را پس از سالیانی چند که این موضوع را در «مجمل التّواریخ» دیدم خواستم آن شخص را بهتر بشناسم تا بیشتر تحقیق کنم و شاید موفّق گردم عین آن را هم مشاهده و زیارت نمایم لیکن، با اسف فراوان، این کار مقدر نبوده و میسور نشد چه صاحب خانه که آن شخص را می شناخت در گذشته و وفات یافته بود، نام و عنوان شخص زرتشتی را هم به یاد نسپرده بودم تا بطور مستقیم با خود او مذاکره کنم و مطلب را روشن سازم.
اینک این را در اینجا یاد کردم بدین امید که شاید کسانی علاقه مند این موضوع را پی گیری کنند و توفیق ایشان
را رفیق گردد و این موضوع را روشن سازند و عهدنامه را اگر قدمت و نسبت و صحّت آن احراز شود به چاپ برسانند تا همگان، و بخصوص اهل علم و علاقه مندان، آن را مورد مطالعه و استفاده قرار دهند.
8- در صفحه 517 ذیل نقل قول شهید اوّل از «القواعد و الفوائد» در بارۀ این که تصرّف پیغمبر (ص) بر یکی از سه وجه است یادداشت زیر را افزوده ام:
«ابن قیّم جوزی در جلد اول از کتاب «زاد المعاد فی هدی خیر العباد» خود (صفحه 454- ذیل «غزوه حنین» و تسمّی «غزوه اوطاس» و تسمّی ایضا «غزوه هوازن» لأنّهم الّذین اتوا لقتال رسول اللّٰه صلّی اللّٰه علیه و سلّم-) این مضمون را آورده است:
«.. و در این غزوه پیغمبر (ص) گفته است: «من قتل قتیلا، له علیه بیّنه، فله سلبه».
ص: 57
آن گاه ابن قیّم اختلاف فقیهان را در این مسأله نقل کرده پس از آن چنین افاده کرده است:
«و مأخذ نزاع فقیهان، این است که نبیّ، صلّی اللّٰه علیه و سلّم، «امام» و «حاکم» و «مفتی» بوده در حالی که رسول می بوده است.
«پس گاهی به منصب رسالت حکمی می گفته این حکم قانونی عامّ و دستوری کلّی است تا روز رستاخیز چنانکه گفته است: «من احدث فی أمرنا هذا، ما لیس منه فهو مردود» و هم گفته است: «من زرع فی أرض قوم بغیر اذنهم فلیس له من الزّرع شی ء و له نفقته» و مانند حکم آن حضرت به شاهد و سوگند و شفعه، در چیزی که تقسیم نشده و مشاع است.
«و گاهی به منصب فتوی می گفته مانند این که به هند دختر عتبه
زن ابو سفیان هنگامی که از خساست و سخت گیری شوهرش، ابو سفیان، به پیغمبر شکایت برده و گفته است به اندازۀ کافی به او خرج نمی دهد، گفته است: «خذی ما یکفیک و ولدک بالمعروف» پس این گفته است نه حکم زیرا ابو سفیان را نخواسته و از او پاسخ ادعاء هند را نپرسیده و از هند هم بیّنه طلب نکرده است.
«و گاهی به منصب امامت می گفته پس در آن وقت و در آن مکان و با آن اوضاع و احوال مصلحت امّت را در آن، دیده که گفته است و در این مورد پیشوایان بعد از او را لازم است که آن گفته را به اقتضای مصلحت امّت زمانا و مکانا و حالا رعایت کنند چنانکه پیغمبر (ص) رعایت کرده بود.
«از این رو است که پیشوایان بعد، در بسیاری از مواضع که از پیغمبر اثری رسیده باختلاف گرائیده اند مانند گفتۀ پیغمبر (ص) «من قتل قتیلا «1» فله سلبه» که آیا به منصب امامت گفته تا حکم آن متعلق به پیشوایان و باختیار ایشان باشد یا به منصب رسالت و نبوّت تا قانون و شرعی کلّی باشد و هم چنین در گفتۀ دیگر پیغمبر (ص)
______________________________
(1) جملۀ «له علیه بینه» در این نقل آورده نشده است.
ص: 58
«من احیی ارضا میته فهی له» که آیا حکمی است کلی، و قانونی است عام، خواه اذن امام در آن باشد یا نباشد، یا این که راجع و مربوط است به امامت پس احیاء کنندۀ زمین موات بی این که از امام اذن داشته باشد آن را مالک نمی شود..»
و در صفحۀ 456 از همان جلد این مضمون
را گفته است:
«قول پیغمبر، صلّی اللّٰه علیه و سلّم، «فله سلبه» دلیل است بر این که در سلب «خمس» نیست و خود پیغمبر (ص) باین مطلب آنجا که، سلمه بن اکوع که کسی را در جنگ کشته بود، گفته است «له سلبه اجمع» تصریح کرده است.
«و در این مسأله سه مذهب است:
«یکی همین که «سلب» را خمسی نیست.
«دوم این که «سلب» هم مانند «غنیمت» است و باید خمس آن داده شود.
«سه دیگر این که امام اگر آن را زیاد بداند «خمس» می گیرد و اگر کم ببیند خمس از آن بر نمی دارد و این عقیده و قول اسحاق است و عمر بن خطاب چنین کرده است، چه سعید در «سنن» خود از ابن سیرین روایتی کرده که براء بن مالک در بحرین با مرزبان مرازبه مبارزه کرد و او را با نیزه طعنه زد و کمر او را شکست و دست برنجنها و «سلب» او را گرفت. پس هنگامی که عمر نماز ظهر را خوانده و در خانه بود براء بر او در خانه اش درآمد عمر گفت: ما از این پیش سلب را خمس بر نمی داشتیم لیکن «سلب» براء را بها سنگین و گران است و من از او خمس بر می دارم. این نخستین «سلب» بود که در اسلام از آن خمس برداشته شده و قیمت آن به سی هزار رسیده است.
«و قول اوّل اصحّ است چه پیغمبر از «سلب» خمس برنداشته و گفته است:
«همۀ آن از آن سالب است» و سنّت پیغمبر (ص) بر این جاری بوده و هم سنّت ابو بکر صدّیق، پس از پیغمبر (ص)، و آن چه را عمر به جا آورده
و خمس بر داشته و اظهار عقیده کرده اجتهاد او بوده که رای و عقیده اش بدان رسیده است. و ما رآه عمر اجتهاد منه ادّاه الیه رأیه»
ص: 59
از این دو قسمت که در اینجا نقل شد چند مطلب فقهی دانسته می شود:
1- اتفاق میان علماء شیعه و سنّی در این که تصرف پیغمبر را سه وجه است.
2- این که منشأ اختلاف در برخی از مسائل صغروی و مصداقی است نه کبروی و مفهومی.
3- این که علماء تسنّن «اجتهاد» و «رأی» را حتّی در برابر نصّ جائز و روا دانسته اند و این مطلب سیّم را در زمان خلفاء، مصادیق متعددی نقل شده که از آن جمله است قضیۀ خالد ولید و قتل او مالک بن نویره را و نزدیکی وی با زن مالک در زمان خلیفۀ اول که خلیفه این اعمال را به تاویل و «اجتهاد» تصحیح و تصویب کرده، و از آن جمله است مسألۀ «تراویح» و «متعه» و همین مسألۀ «خمس سلب» که «اجتهاد» خلیفۀ دوم آنها را دریافته و از آن جمله است مسألۀ «اتمام نماز» در «منی» که خلیفۀ سیم به آن «رأی» داشته و اجتهاد کرده است.
9- در صفحه 532 در ذیل هشتمین موردی که برای نمونۀ موارد مراجعه به علی (ع) و متابعت از عقیده و نظر او آورده شده (مسألۀ غسل) چنین نوشته ام:
«تبصره
: برخی از علماء در این عبارت که از علی (ع) نقل شده «أ توجبون علیه الرّجم و الحدّ و لا توجبون.. الخ چنین پنداشته اند که علی (ع) از راه قیاس استدلال کرده پس قیاس در نزد علی (ع) اعتبار داشته که به
آن استناد کرده است لیکن این پندار را اعتبار نیست چه علی (ع) حکم این مورد را از پیغمبر (ص) آموخته و می دانسته و به استناد آن، نه به استناد قیاس این تعبیر را آورده است.
امام احمد بن محمد بن حنبل در کتاب «المسند» (جزء پنجم)، به اسناد از رفاعه بن رافع، که از بیعت کنندگان عقبه و از اهل بدر بوده، این مضمون را حدیث کرده است:
«رفاعه گفته است:
«نزد عمر بودم به او گفته شد که زید بن ثابت در مسجد نشسته و مردم را فتوی می دهد و برأی خود در بارۀ کسی که جماع بکند و انزال نشود با مردم سخن می گوید.
ص: 60
عمر گفت زید را بیاورند چون آوردند بوی گفت:
«ای دشمن خویش! تو بدان پایه رسیده ای که در مسجد پیغمبر به مردم فتوی بدهی و رأی خود را به ایشان به گویی؟
زید گفت: من رای خود نگفته و بنظر خویش فتوی نداده ام بلکه آن چه را عموهایم از پیغمبر حدیث کرده اند به مردم گفتم.
عمر گفت: کدام عمویت؟ پاسخ داد: ابیّ بن کعب.
پس عمر به رفاعه نگریسته و گفته است: ابن جوان، یا این پسر، چه می گوید؟.
آن گاه عمر مردم را جمع کرد و جز دو تن: علیّ بن ابی طالب و معاذ بن جبل که گفتند: «اذا جاوز الختان الختان وجب الغسل» دیگران اتفاق کردند که «الماء لا یکون الّا من الماء».
پس علی به عمر گفت: همانا داناترین کس باین مسأله زنان پیغمبر هستند.
عمر نزد حفصه دختر خود، فرستاد او گفت: نمی دانم. پس به نزد عائشه فرستاد. او گفت: «اذا جاوز الختان، الختان وجب الغسل»..
پس جملۀ منقول از علی
(أ توجبون..) در مقام نکوهش و تأکید است نه در مقام استدلال به قیاس.
ص: 61
4- باز گویی فهرست مطالب
ص: 62
تذکار فهرست مطالبی که پیش از ورود بمباحث جلد سیم مناسب می نمود بعنوان «استدراک» آورده شود یاد گردید اینک جلد سیم این اوراق آغاز می گردد.
برای این که خوانندۀ این اوراق در آغاز مطالعۀ این جلد، اگر اصلا جلد اول را ندیده و یا دیده و به یاد ندارد، از سرگردانی مصون بماند و رشتۀ مطالب جلد اول در نظر و فکرش، بمباحث این جلد مربوط و بهم پیوسته گردد و هم برای این که نویسندۀ این اوراق را تذکره و یادداشتی حاضر و زیر نظر باشد و تکرار مراجعه را به جلدهای پیش، نیازی پیش نیاید یا مطلبی لازم ساقط نگردد و امری بی ثمر مکرّر نشود به جا است که در اینجا فهرست مطالب جلد اول بطور خلاصه ثبت گردد.
در جلد اول، نخست بعنوان «مقدمه» سبب اقدام باین تألیف و خصوصیاتی که در آن منظور گردیده و از آن پس تشریح علل چهارگانۀ «قانون» و اغراض مترتبۀ بر آن و فعل و انفعال تکاملی آن با «اجتماع» و ضرورت وجود قانون، و برتری آن، به اعتبار علل یاد شده، از حیث کمال آنها، و در آخر «تعریف» فنّ «ادوار فقه» و «موضوع» و «غرض» آن آورده شده است.
پس از اتمام «مقدّمه» بمباحث اصلی پرداخته و مباحث اصلی و اساسی بدو مبحث، در دو «دوره» تقسیم گردیده است: دور اوّل، «دور تشریع»، و دور دوّم، «دور تفریع» اصطلاح دور تشریع برای آن زمان وضع گردیده که فقه را پایۀ اساسی نهاده شده
یعنی احکام فقهی از شارع، صدور یافته است.
دور اول، تحت دو عنوان: نخست «از بعثت تا هجرت» و دوم «از هجرت تا رحلت» مورد بحث قرار گرفته است:
ص: 63
در زیر عنوان اول، احکام صادرۀ در مکّه، که از همۀ آنها مهمتر نمازهای روزانه است، استقصاء شده و مناسبات آنها بیان گردیده است و در زیر عنوان دوم احکام صادرۀ در مدینه و اسباب و مناسبات آنها آورده شده است و احکامی از قبیل «دیه» و «قصاص» و «افزایش نماز در حضر» و «میراث» و «اذان نماز» و «تحویل قبله» و «روزۀ ماه رمضان» و «زکات فطر» و «جهاد» و «غنائم» و «خمس» و «نماز اضحی» و «وصیّت» و «حرمت خمر» و «وجوب حجّ» و غیر اینها یاد گردیده و گاهی تعلیل و توجیه نسبت بخصوصیات برخی از آنها بعمل آمده است.
دور دوم، که به مناسبت استنباط فروع از اصول مقررۀ دور اوّل عنوان «دور تفریع» برای آن اصطلاح گردیده، به چهار «عهد» اصلی انقسام یافته است: «عهد صحابه» تا سال چهلم هجری، «عهد تابعان» و اتباع تابعان و تابعان اتباع تا زمان «غیبت صغری» (سال دویست و شصت 260 هجری قمری) «عهد نوّاب اربعه» و سفراء چهارگانه تا «غیبت کبری» (سال سیصد و بیست و نه 329 هجری قمری) و «عهد غیبت کبری» تا عصر حاضر (قرن چهاردهم هجری).
در «عهد صحابه» ابحاثی از این قبیل آورده شده: «تعیین مدّت این عهد، از لحاظ ادوار فقه، حالت عمومی در این عهد- جمع قرآن و سنّت پیدا شدن «رأی» و «مشاوره»، که «قیاس» و «اجماع» را می توان تا حدّی مولود از آن دو،
و مرحلۀ تکامل فنّی و صناعی آنها دانست- فقیهان مشهور عهد صحابه- خصوصیات و ممیّزات عهد صحابه، و از آن جمله ده خصوصیّت آورده شده که آخر آنها پدید آمدن خوارج و چگونگی تفقّه آنان و بر شمردن برخی از فقیهان و امامان به نام ایشان بوده است.
اینها مباحثی است که در جلد اول طرح و در بارۀ آنها بحث شده و می توان فهرست مجمل فوق را با تغییری دیگر بوضع زیر تحریر و تنظیم کرد:
تاریخ «ادوار فقه» در دور دوم (دور تفریع) بر چهار عهد اصلی اشتمال دارد بدین قرار:
ص: 64
1- عهد صحابه (تا سال چهلم هجری قمری) 2- عهد تابعان و اتباع تابعان و تابعان اتباع تا زمان غیبت صغری (سال دویست و شصت 260 هجری قمری) 3- عهد نوّاب اربعه و سفراء چهارگانه تا غیبت کبری (سال سیصد و بیست و نه 329 قمری هجری) 4- عهد غیبت کبری تا عصر حاضر (زمان تألیف این اوراق- نیمه دوم قرن 14 هجری قمری) از چهار عهد یاد شدۀ فوق، عهد دوم و عهد چهارم شایسته می نموده است که به اعصار و ادواری انقسام یابد باین گونه که عهد دوم بدو عصر (یا دوره) زیر منقسم شود:
1- تا آخر زمان صادقین علیهما السلام (سال یک صد و چهل و هشت 148 قمری- سال وفات حضرت صادق) 2- از زمان وفات حضرت صادق (ع) (سال 148 تا آغاز غیبت صغری (سال دویست و شصت 260) و عهد چهارم به چهار عهد زیر:
1- از آغاز غیبت صغری تا زمان شیخ الطّائفه، شیخ طوسی (متوفّی به سال چهار صد و شصت 460 قمری)
2- از زمان شیخ طوسی تا زمان علّامۀ حلّی (متوفّی به سال هفتصد و بیست و هشت هجری قمری) 3- از زمان علّامۀ حلّی تا عصر آقا باقر بهبهانی (متوفّی به سال یک هزار و دویست و هشت 1208 قمری) 4- از زمان آقا باقر بهبهانی تا زمان تسوید این اوراق (یک هزار و سیصد و شصت و شش 1366 هجری قمری) اینست آن چه در جلد اوّل برای استیفاء بحث از «تاریخ ادوار فقه» مورد توجّه بوده و نقشۀ استیفاء مباحث این فنّ ابداعی بر آن اساس، تصوّر و طرح گردیده است.
ص: 65
در جلد دوم، که به حقیقت مکمّل جلد اوّل و مستدرک آنست، مطالبی نسبت به متن اعصار و عهود آورده نشده بلکه آیاتی از قرآن مجید، که به احکام و مدارک فقهی آنها ارتباط دارد، به شیوه و روش کتبی، که باین نظر و برای این کار تألیف یافته، آورده و استیفاء شد تا دورۀ تشریع و مرحلۀ صدور احکام، دست کم، از لحاظ مدارک قرآنی آنها که اساس و اصل دیانت و فقاهت است روشن و استقصاء شده باشد.
اکنون مدخل جلد سیّم را مورد توجّه قرار دهیم و از آن راه در مباحث این جلد داخل شویم:
ص: 66
5- مدخل جلد سیم
اشاره
ص: 67
مدخل جلد سیّم (این جلد) مربوط است بدوّمین عهد از عهود اصلی چهار گانۀ کتاب (عهد تابعان) و چون در این عهد اختلاف مذاهب فقهی پایه گذاری علمی شده و مذاهبی متعدد در مقام استنباط احکام پدید آمده است باید به اعتبار حدوث این مذاهب در این عهد، تقسیمی دیگر
قائل شد و این تقسیم، به حقیقت تقسیمی است «عرضی» نه «طولی» زیرا این اقسام حادثه همه در یک عهد بوده است نه در عصور متوالی و متعاقب.
در این عهد (عهد دوم) فحص و بحث از احکام را دامنه پیدا شده و رو به پهناوری و توسعه رفته و کسانی از اهل خبره و اطلاع و با استعداد در مقام استنباط احکام دین بر آمده و هر یک به اندازۀ اطلاع بر مدارک و بقدر استعداد و حدّ قریحه و نیروی سلیقۀ خویش، کم یا بیش، مطالب فقهی را از مدارک آن استخراج کرده اند و ناگزیر به واسطۀ اختلافی، که از لحاظ اطّلاع بر مدارک و مبانی و از لحاظ طرز استفادۀ از آنها و از لحاظ حدّ فهم و استعداد استنباط، میان ایشان می بوده در عقائد و آراء فقهی آنان اختلاف به همرسیده و در حقیقت، اختلاف مذاهب فقهی در این عهد پایه گذاری شده و ریشه و بنیاد یافته است.
مذاهبی که در این عهد پدید آمده برخی از آنها دیر نپاییده بلکه به زودی از میان رفته و بهر حال تا زمان ما به جای نمانده است چه یا از اصل، پیرو پیدا نکرده و یا اگر کم یا بیش، پیرو داشته تا عصر ما باقی نمانده و دستخوش انقراض و انقطاع گردیده است برخی دیگر از آنها که از همه مهمتر مذاهب پنجگانۀ (با مذهب شیعه، بمعنی عام آن)
ص: 68
مشهور است تا این زمان بر جا مانده و هر کدام را در قطری از اقطار عالم و اقلیمی از اقالیم جهان پیروان فراوان، موجود است که این پیروان
به فقه امام خود معتقد و از آن تا حدّی مدافع هستند.
برای این که خصوصیات عهد دوم تا حدّ میسور، منظور باشد و جهات فقهی نسبت به آن دوره و عهد، روشنتر و استیفاء و استقصاء مطالب مربوطه کاملتر و کافیتر شود تقسیمی دیگر به میان می آید که منشأ آن توجّه بحدوث مذاهب آن عهد است، در میان اهل سنت در نتیجۀ طرز تفقه و اجتهاد آزاد اشخاصی به نام که مشهورترین آنان، نخست «فقهاء سبعه» و از آن پس «ائمۀ اربعه» بوده اند. مذهب داود اصفهانی و ابو جعفر طبری نیز مدتی پیروانی داشته و شهرتی یافته است. کسانی دیگر مانند ابن ابی لیلی و ربیعه و سفیان ثوری و حسن بصری و اوزاعی و شعبی و غیر اینان، که از این پس در این اوراق یادی از آنان خواهد شد نیز دارای رأی و صاحب مذهب و نظر بشمار آمده اند.
پیدا شدن روشهای مختلف در تفقّه و اجتهاد و پدید آمدن گفته های متعدّد و متفاوت، چنانکه گفته شد، زاییدۀ تربیتهائی مختلف و استعدادهایی متفاوت بوده که به اعتبار محیط زندگانی و ارتباط به افکار و عادات متنوّع و استیناس با مکاتب و استادان مختلف، برای مردان این میدان به همرسیده است.
تقسیمی که برای این عهد، بلحاظ آن غرض و قصد، باید منظور گردد اینست که گفته شود:
چون در عهد دوم از جنبۀ اصول اعتقادی یا اعتقاد به چگونگی تشکیلات اجتماعی و سیاسی اسلامی دو مذهب به میان آمده: مذهب تشیّع (بمعنی خاصّ) و مذهب تسنّن، از جنبۀ فروع عملی هم، بر اساس اختلاف در اصول، دو مذهب اصلی و اوّلی پدید گردیده که تقسیم تاریخ
ادوار فقه باید بر پایۀ این دو مذهب اعتقادی استوار گردد بدین معنی که این دو مذهب برای تقسیم یا انقسام ادوار فقه در این عهد، مبدأ
ص: 69
و أصل قرار گیرد چه از این عهد پیروان خاندان نبوّت و گرامی دارندگان عترت، که به نام «شیعه» خوانده شده و بدین عنوان اشتهار یافته اند: از لحاظ اصل مأخذ استنباط احکام و هم از لحاظ طرز استنباط راهی خاص پیموده اند و نسبت به اهل بیت طهارت و رسالت که عصمت آنان را اعتقاد می داشته اند، تابع محض و پیرو مطلق می بوده و به حقیقت دورۀ اهل بیت عصمت را دنبالۀ عصر سعادت و از لحاظ دسترسی به مقاصد دین، ذیلی از دامنۀ زمان ختمی مرتبت می دانسته و به اعتقاد جازم خواسته و گفتۀ پیغمبر اکرم را در بارۀ تمسّک به اهل بیت و عترت چه به عبارت «حدیث ثقلین» که بسیاری از اعاظم علماء سنّت، چه در «صحاح» و چه در «مسانید» و چه در «تفاسیر» و چه در غیر این انواع، از کتب خود، به طرقی بسیار متعدد، در حدود شصت طریق، و از کسانی زیاد، قریب سی کس، که همه از صحابه بوده اند نقل کرده و چه بتعبیر «سفینۀ نوح» و «باب حطّه» و چه بغیر این عبارات گفته شده، بکار بسته و فرمان برده اند. لیکن دیگران، که خلافت را معنی دیگر داده و برای «امام» و «خلیفه» به «عصمت» قائل نشده و از «امامت» معنی دینی و الهی دریافت نداشته و انتخابی را که خود بکار برده برای اعتبار امامت و انتصاب امام کافی پنداشته، بی گمان نسبت به شرائط نقل و
ناقل و قبول «سنّت» و هم نسبت به تابع شدن از آراء و افکار و اجتهاداتی که در آن دوره و عهد پدید آمده مسامحه و مساهله هایی روا می داشته اند پس از لحاظ مأخذ استنباط و طرز استنباط و متصدّیان استنباط از راهی وسیعتر می رفته و به وجهی عامّتر و حتّی به صحّت «رأی» و «مشاوره» بلکه بجواز، یا بلزوم. استناد به «قیاس» می گفته اند.
«اجتهاد» و تفقّه و استنباط در نظر «شیعه» از لحاظی خاصّتر و دامنه اش کوتاهتر و تنگتر و در نظر اهل سنت از لحاظی عامّتر و عرصه اش پهناورتر می بوده است چه شیعه را اعتقاد آنست که هر امری و هر حادثه ای را که در جهان پدید آید حکمی از طرف خدا ثابت و آن حکم بطور کلّی یا جزئی و شخصی در کتاب و سنّت وارد و بیانات و تعبیرات «عترت» از آن کاشف و به آن مرشد است پس با این اعتقاد و این ادعاء، منظور شیعه از اجتهاد محصور است بر کشف احکام
ص: 70
موجوده و استخراج دستورات صادره، در صورتی که اهل سنّت چون از طرفی به احادیث و اخباری که از طریق اهل بیت و عترت رسیده عمل نمی کنند و تنها به اخبار نبوی که از طرق معروفۀ خودشان نقل شده استناد می کنند و از طرفی دیگر عقیده ندارند که هر حادثه و امری را حکمی، در واقع، وارد و موجود است بلکه، بحسب ظاهر، چنان پندارند که ممکن است نسبت به وقائع و اموری حادث، از اصل حکمی صدور نیافته باشد و کتاب و سنّت از آنها مطلقا خالی باشد از این رو برای ایجاد حکم،
نسبت به چنین موارد و حوادث، به دامان «رأی» و «قیاس» و «استحسان» دست زده و به «مصالح مرسله» و «مناطات مستنبطه» گفته و به حقیقت برای چنین قضایا و مواردی به استنباط و اجتهاد خویش حکمی بوجود آورده اند نه این که حکمی واقعی و موجود را برای آن قبیل وقائع مکشوف داشته و استخراج کرده باشند. و به همین مناسبت است که اصطلاحی بعنوان «تخطئه» و «تصویب» در «اصول فقه» به میان آمده و فقیهان شیعه بعنوان «مخطّئه» و فقهاء اهل تسنّن بعنوان «مصوّبه» خوانده شده اند.
خلاصه این که به عقیدۀ اهل سنّت «اجتهاد» هم مانند «اجماع» (به عقیدۀ ایشان) «موضوعیّت» دارد و در مقام استنباط احکام فرعی و فقهی، هر یک از آن دو مدرکی است مستقل و در برابر دو مدرک دیگر (کتاب و سنّت) اصالت دارد، و به حقیقت، در «عرض» آنها است لیکن به عقیدۀ شیعه «اجتهاد» هم مثل «اجماع» برای کشف حکم موجود واقعی «طریقیّت» دارد و به حقیقت در «طول» کتاب و سنت است نه این که دلیل و مرجعی اصیل و مستقل و در عرض باشد، پس به اعتقاد شیعه احکام فقهی را دو مدرک اصلی است: کتاب و سنّت، بلکه، به نظری دقیق و صحیح، سنّت هم عنوان «طریقیّت» دارد و مدرک اساسی و مرجع اصلی و اوّلی همان قرآن مجید است که به وسیلۀ عترت (اهل بیت عصمت و طهارت)، به استناد استفادۀ ایشان از پیغمبر و نقل و روایت از آن حضرت تفسیر و تبیین شده است.
اکنون که منظور از «اجتهاد» به اعتقاد دو مذهب، مورد اشاره و دانسته شد
ص: 71
و
به مناسبت از حدیث «ثقلین» و اشباه آن که از مستندات شیعه است برای پیروی و مشایعت از اهل بیت عصمت و طهارت در مقام استنباط احکام، بلکه در جمیع شئون حیات، یادی به میان آمد بسیار به جا است که، هر چند بر سبیل اجمال، بدان حدیث المام شود تا خوانندۀ این اوراق را بر راه نظر شیعه، در مرحلۀ تفقّه و مقام اجتهاد، تذکره و یاد یا تبصره و ارشادی باشد.
ص: 72
1- حدیث ثقلین
این حدیث که در غدیر خم (یا در عرفه- یا هنگام بازگشت پیغمبر (ص) از طائف و قیام برای القاء خطبه یا در مدینه یا هنگامی که در بستر مرض خوابیده و اصحاب در بالینش فراهم بوده- یا مکرّر و در همۀ این موارد-) صدور یافته و اگر چه، بحسب طرق نقل و أسناد، در برخی از کلمات و حتّی در برخی از جملات آن اندک اختلافی به همرسیده لیکن در همۀ اینها کلمۀ «اهل بیت» و «عترت» آمده و با «ثقل اکبر» قرین و بحفظ و مراعات و متابعت از آن دو، توصیه و تأکید شده است و در این مفاد که «من در میان شما دو چیز نفیس به جا می گذارم: یکی قرآن و آن دیگر «عترت» و «اهل بیت» که اگر بدانها تمسّک بجویید هر گز گمراه نمی گردید» میان همۀ آنها اتفاق است.
ابن عبد ربّه فقیه مالکی اندلسی (احمد بن محمد بن عبد ربّه- متوفی به سال 328 ه. ق) در جزء چهارم از جلد دوم از کتاب «العقد الفرید»، در طی خطبۀ پیغمبر اکرم (ص) در حجّه الوداع این جمله را آورده است:
«..
فلا ترجعوا بعدی کفّارا یضرب بعضکم اعناق بعض فإنّی قد ترکت فیکم ما ان اخذتم به لن تضلّوا بعده: کتاب اللّٰه و اهل بیتی. الّا هل بلّغت؟ اللّٰهمّ فاشهد..»
شیخ سلیمان بلخی حنفی، در کتاب «ینابیع المودّه» (که به سال 1291 هجری قمری آن را به نام سلطان عبد العزیز خلیفۀ عثمانی نوشته و در قسطنطنیّه چاپ شده) این حدیث را از کتب معتبره و «صحاح» و «مسانید» مشهورۀ اهل سنّت، به طرقی متعدّد
ص: 73
و متکثّر، به عباراتی متفاوت، که همۀ آنها بر کلمۀ «اهل بیت» اشتمال دارد آورده از جمله در طیّ قضیۀ استشهادی که علی علیه السّلام در زمان خلافت خود در مسجد کوفه کرده گفته است:
«ابو نعیم» «1» در کتاب «حلیه الاولیاء»، و هم جز او، از ابو طفیل، و غیر او، آورده اند که علی علیه السّلام به خطبه ایستاد و پس از حمد و ثناء الهی این مضمون را گفت:
«به خدا سوگند می دهم کسانی را که در روز غدیر خم حاضر بوده و به گوش خود از پیغمبر شنیده و به یاد سپرده اند، نه کسانی که حاضر نبوده و از دیگران شنیده اند، برخیزند.
«پس هفده تن از صحابه که از ایشان بوده خزیمه بن ثابت و سهل بن سعد و عدیّ بن حاتم و عقبه بن عامر و ابو ایوب انصاری و ابو سعید خدری و ابو شریح خزاعی و ابو قدّامه انصاری و ابو یعلی انصاری و ابو هیثم بن تیهان و مردانی دیگر از قریش، بپا خاستند.
«علی فرمود: باز گویید آن چه شنیده اید.
«گفتند: شهادت می دهیم که با پیغمبر (ص) از حجّه الوداع بر می گشتیم، در غدیر خم
فرود آمدیم. اقامۀ نماز را بانک در دادند. چون پیغمبر از نماز فراغ یافت بایستاد و خدای را حمد و سپاس بگزارد پس از آن گفت:
«نزدیک می بینم که خدا مرا فرا خواند و من او را اجابت کنم. همانا من مسئولم شما نیز مسئول هستید» آن گاه گفت:
«أیّها النّاس! انّی تارک فیکم الثقلین: کتاب اللّٰه و عترتی، ان تمسّکتم بهما لن تضلّوا فانظروا کیف تخلفونی فیهما، و انّهما
______________________________
(1) «ابو نعیم (مصغرا) الاصفهانی، الحافظ، احمد بن عبد اللّٰه بن احمد از مشایخ محدثین و رواه و از اکابر ثقات صاحب «حلیه الاولیاء» و جد مجلسیین است، وفاتش سنۀ 430- تل- و قبرش در اصفهان» (هدیه الاحباب).
ص: 74
لن یفترقا حتّی یردا علیّ الحوض نبّأنی بذلک اللّطیف الخبیر.
باز گفت:
«انّ اللّٰه مولای و انا مولی المؤمنین. أ لستم تعلمون انّی اولی بکم منّ أنفسکم؟
«قالوا: بلی.
«قال ذلک ثلاثا. ثمّ اخذ بیدک یا امیر المؤمنین فرفعها و قال:
«من کنت مولاه فهذا علیّ مولاه. اللّٰهمّ وال من والاه و عاد من عاداه..»
و همو از مسند احمد حنبل همین قضیۀ استشهاد را از طریقی با عدد هفده 17 و از طریقی دیگر با عدد سیزده 13 و از غیر مسند احمد به طرقی دیگر نیز آورده که علی علیه السّلام، در مسجد کوفه استشهاد کرده و آن عدّه آن چه را خود دیده و شنیده بود بازگو کرده اند.
باز همو بنقل از «مناقب» چنین افاده کرده است:
«محمّد بن جریر طبری، صاحب کتاب تاریخ، خبر غدیر خمرا از هفتاد و پنج طریق اخراج کرده و در خصوص این موضوع کتابی مستقل به نام «کتاب الولایه» نوشته است. و هم ابو عباس احمد
بن محمد بن سعید بن عقده «1» در این باره کتابی به نام «الموالاه» تألیف و این حدیث را از صد و پنج 105 طریق اخراج کرده است.
______________________________
(1) «احمد بن محمد بن سعید همدانی کوفی مردی جلیل القدر و عظیم المنزله بوده الا این که زیدی مذهبش گفته اند. کتابهای بسیار تألیف کرده از جمله کتاب الولایه در طرق حدیث غدیر که آن حدیث شریف را از متجاوز از صد صحابی با اسانید نقل کرده. و له ایضا کتاب اسماء الرجال الذین رووا عن الصادق علیه السّلام: اربعه الف رجل خرج فیه لکل رجل، الحدیث الذی رواه. بدان که از ابن عقده نقل شده که گفته: من صد هزار حدیث در حفظ دارم و مذاکره می کنم، و جواب می دهم سیصد هزار حدیث را. و دار قطنی گفته که: به اجماع اهل کوفه از عهد ابن مسعود تا زمان ابن عقده احفظ از او دیده نشده و نقل است که: کتابهای او بار ششصد شتر می شده وفاتش سنۀ 333 (شلج) و پسرش ابو نعیم محمد از اجلاء شیعۀ امامیه و استاد تلعکبری است» (هدیه الاحباب)
ص: 75
«علّامه، علیّ بن موسی آورده که امام الحرمین (ابو المعالی) عبد الملک بن عبد اللّٰه جوینی شافعی- متوفّی به سال چهار صد و هفتاد و هشت 478-) استاد حجّه الاسلام ابو حامد غزّالی (محمّد بن محمّد بن محمّد طوسی اشعری شافعی- متوفّی به سال پانصد و پنج 505 هجری قمری)، رحمهما اللّٰه، با تعجب می گفته است:
«در بغداد نزد صحّافی کتابی دیدم مشتمل بر روایات «غدیر خم» و بر آن نوشته شده بود «المجلّد الثّامنه و العشرون من طرق
قوله، صلّی اللّٰه علیه و سلّم:
من کنت مولاه فعلیّ مولاه» و یتلوه المجلّد التّاسعه و العشرون» انتهی ابو الفرج عبد الرحمن معروف به ابن جوزی (متوفّی به سال پانصد و نود و هفت 597) هم در کتاب «صفه الصّفوه» چنین آورده است:
«و عن زاذان قال: سمعت علیّا بالرّحبه و هو ینشد الناس: من شهد رسول اللّٰه (ص) فی یوم غدیر خم و هو یقول ما قال. فقام ثلاثه عشر رجلا فشهدوا انّهم سمعوا رسول اللّٰه (ص) یقول: من کنت مولاه. رواه الامام احمد» در بسیاری از این طرق و اسانید- متکاثره، قسمتی مشتمل بر «ثقلین» وارد و ضمن همان خطبه یاد گردیده است.
ص: 76
- 2- حدیث سفینه و حدیث حطّه
در اینجا لازم است یاد آوری شود که علاوه بر «حدیث ثقلین» که به جهاتی متعدد و از نواحی مختلف، پیروی از اهل بیت طهارت و عترت رسالت از آن استفاده می شود و از این رو یکی از احادیث و مستنداتی است که شیعه به استناد آنها عترت را، که به زیور عرفان حقائق قرآن آراسته و از عصیان و خطاء معصوم و پیراسته باشند، یعنی در علم و عمل اکمل و افضل باشند، متابعت می کند، احادیثی دیگر نیز، که آنها را هم اکثر از بزرگان اهل سنّت، معتبر دانسته و در کتب خود آورده اند، موجود است که هر یک از آنها به عقیدۀ شیعه پیروی از خاندان عصمت و اهل بیت طهارت و دودمان تقوی و فضیلت را الزام و ایجاب می کند.
از آن جمله است «حدیث سفینه» و «حدیث حطّه» که به اسانید و طرقی مختلف در کتب اعاظم اهل سنّت آورده شده است.
صاحب ینابیع المودّه
«حدیث سفینه» و «حدیث حطّه» را از کتبی مانند «مشکاه- المصابیح» و «جمع الفوائد» و «اوسط» و «صغیر» و «فصول المهمّه» و «فرائد السّمطین»، و غیر اینها، از بزرگانی مانند امام احمد حنبل و طبرانی «1»
______________________________
(1) «ابو القاسم سلیمان بن احمد بن ایوب اللخمی یکی از حفاظ معروفین عامه و صاحب مصنفات جمه است: از جمله کتاب «معجم» در اسامی صحابه. روایت می کند از او ابو نعیم اصفهانی: و قد یعبرون عن الطبرانی بمسند الدنیا. و حکی انه سئل عن کثره حدیثه فقال: کنت انام علی البواری ثلاثین سنه» توفی بأصفهان سنه 360 (شس) و الطبرانی منسوب إلی الطبریه بالاتفاق. و الطبریه من اعمال الاردن و هی بلیده بقرب دمشق بینهما ثلاثه ایام» (هدیه الاحباب- محدث قمی)
ص: 77
و حموینی «1» و ابن مغازلی «2» و مالکی «3» و غیر اینان به اسانید و طرقی متعدد، منتهی به ابو ذر غفاری به عباراتی از این قبیل نقل کرده که: ابو ذر گفت: شنیدم پیغمبر (ص) را که می گفت:
«مثل اهل بیتی فیکم کمثل سفینه نوح من رکبها نجا و من ترکها هلک» و هم می گفت:
«مثل اهل بیتی فیکم مثل باب حطّه فی بنی اسرائیل، من دخله غفر له».
و باز می گفت:
«انّی تارک فیکم ما ان تمسّکتم لن تضلّوا: کتاب اللّٰه و عترتی و لن یفترقا حتّی یردا علیّ الحوض».
و همو از کتاب «فرائد السمطین» تألیف حموینی به اسنادش از سعید بن
______________________________
(1) «شیخ الاسلام ابراهیم بن الشیخ سعد الدین محمد بن ابی بکر الجوینی صاحب کتاب «فرائد السمطین فی فضائل المرتضی و البتول و السبطین علیهم السّلام» است که فارغ شده از آن در سنه
716 (ذیو) و این شیخ محدثی است کثیر الروایه و روایت می کند از جماعتی از علماء شیعه: از والد علامه و از محقق.. و خواجه نصیر الدین..» (هدیه الأحباب).
(2) «علی بن محمد بن الطیب، الخطیب الواسطی، الفقیه الشافعی صاحب کتاب «ذخائر القربی فی مناقب ذوی القربی» و «البیان عن اخبار صاحب الزمان» از علماء اوائل چهار صد است» (هدیه الأحباب)
(3) «الشیخ نور الدین علی بن محمد بن الصباغ المالکی المکی المتوفی سنه 855 خمس و خمسین و ثمانمائه» (کشف الظنون). مؤلف کتاب «الفصول المهمه فی معرفه الأئمه و فضلهم و معرفه أولادهم و نسلهم» همین ابن صباغ مالکی است.
ص: 78
جبیر از ابن عباس آورده که پیغمبر خدا گفت:
«یا علیّ انا مدینه العلم و أنت بابها و لن تؤتی المدینه الّا من قبل بابها..
«سعد من اطاعک و شقی من عصاک..
«مثلک و مثل الأئمه من ولدک مثل سفینه نوح من رکبها نجا و من تخلّف عنها غرق» خلاصه این که این روایات، و نظائر اینها، که کتب معتبره و مشهورۀ اهل سنّت به آن ها مشحون است، شیعه را برای فهم قرآن و احکام دین، به متابعت از تفسیر و بیان اهل بیت، که «ادری بما فی البیت» هستند، و در بارۀ دانایی و شناسایی آنان وارد شده که «انّما یعرف القرآن من خوطب به»، وادار ساخته است پس شیعه عترت و آل را، که دارای عصمت و در دانایی و پیشوایی بی همتا می باشند، پیشوای خویش خواسته و طریق آنان را، که پسران والا تبار از پدران بزرگوار تا برسد به پیغمبر (ص) جد بزرگوار خود نقل کرده اند، عالی السّند و صحیح و معتبر
دانسته و تمسّک به آن را به گفتۀ پیغمبر (ص) موجب هدایت و مایۀ رستگاری شناخته اند.
دریغ دارم که در پایان این قسمت، از نقل عین کلام ابن حجر که از دانشمندان مشهور اهل تسنن می باشد خودداری کنم.
ابن حجر «1» در کتاب «الصّواعق المحرقه» (بنا به آن چه صاحب کتاب «حدیث الثّقلین» از کتاب «عبقات الأنوار «2»» نقل کرده) گفته است:
«ثمّ اعلموا انّ لحدیث التّمسّک بذلک (ای بالکتاب و العتره) طرقا
______________________________
(1) «احمد بن محمد بن علی هیثمی مفتی حجاز، صاحب «الصواعق المحرقه» است که قاضی نور اللّٰه رد کرده است او را به «الصوارم المهرقه». وفاتش سنه 973- ظعج-» (هدیه الأحباب قمی)
(2) تألیف میر حامد حسین مولوی هندی متوفی در حدود سال 1306 ه. ق.
ص: 79
کثیره وردت عن نیّف و عشرین صحابیّا و فی بعض تلک الطّرق انّه قال ذلک بعرفه و فی آخر انّه قال بغدیر خم و فی آخر.. و فی آخر..
«و لا تنافی، اذ لا مانع انّه کرّر علیهم فی تلک المواطن و غیرها اهتماما بشأن الکتاب العزیز و العتره الطّاهره» باز گفته است:
«و فی روایه «کتاب اللّٰه و سنّتی و هی المراد من الاحادیث المقتصره علی الکتاب لأنّ السنّه مبیّنه له فاغنی ذکره عن ذکرها» و در مقام وجه تسمیۀ «کتاب» و «عترت» به نام «ثقلین» این مضمون را افاده کرده است:
«پیغمبر صلّی اللّٰه علیه و سلّم، قرآن و عترت خود را، که بمعنی اهل و نسل و نزدیکانست به نام «ثقلین» خواند برای این که «ثقل» عبارت است از امری نفیس خطیر و مصون و آن دو بدین وصفند زیرا هر کدام از آنها معدن علوم دینیّه
و مخزن احکام شرعیّه اند و از این رو پیغمبر صلّی اللّٰه علیه و سلّم بر پیروی تعلّم از ایشان تحریض فرمود و گفت:
«الحمد للّه الّذی جعل الحکمه فینا اهل البیت..»
و خبر سابق که گفت: «و لا تعلّموهم فانّهم اعلم منکم» این مطلب را تایید می کند.
«و باقی علما را با «عترت» فرق است زیرا خدا رجس و پلیدی را از اهل بیت برده و ایشان را طاهر قرار داده و به شرف کرامات باهره آراسته است.
«و در این احادیث، اشاراتی است باین نکته که چنانکه حکم تمسّک به قرآن عزیز، تا روز رستاخیز باقیست در اهل بیت نیز تا روز قیامت خواهد بود کسانی که تمسّک بدیشان به جا و شایسته باشد.
«.. و از همۀ اهل بیت شایسته تر برای این که به او تمسّک شود امام و عالم
ص: 80
ایشان علی بن ابی طالب، کرّم اللّٰه وجهه، می باشد به واسطۀ زیادی علم و دقائق مستنبطات وی، از این رو ابو بکر گفته است:
«علیّ عتره رسول اللّٰه صلّی اللّٰه علیه و سلّم» و نظرش به کسانی بوده که پیغمبر صلّی اللّٰه علیه و سلّم بر تمسّک و اعتصام به ایشان توصیه و تحریض کرده است.
و همانا ابو بکر که در این گفته تنها علی را یاد کرده و بس نام او را برده برای همان جهت است که گفتیم..»
ص: 81
6- اختلاف اساسی در طرز تفقه و اجتهاد
ص: 82
اختلاف در چگونگی تفقّه اکنون که راه نظر شیعه در موضوع لزوم پیروی از «عترت» و اهل بیت عصمت تا حدی دانسته شد و اساس اختلاف در «اجتهاد» بدست آمد برمی گردیم به موضوع بحث پس
می گویم:
اختلاف در آن اصل دینی مربوط باتّباع از اهل بیت عصمت و تمسّک به عترت یا به تعبیری دیگر اختلاف راجع به امامت و خلافت باعث گردیده که اجتهاد و «تفقّه»، در عهد دوم، بدو طرز تحقق یافته و به نخستین قسمت بر دو گونه انقسام پذیرفته است:
1- طرز تفقّه شیعه مذهب.
2- طرز تفقّه اهل سنّت.
اهل سنّت را اگر چه مذاهبی زیاد در فقه بوده، و باید هم چنین می بوده است «1»، و شاید باحث از تحوّلات و ادوار فقه را شایسته چنان باشد که نسبت بشئون هر یک از مذاهب بطور تفصیل و گر نه، دست کم، بر سبیل اجمال بحثی طرح کند لیکن چنانکه گفتیم از میان همۀ آن مذاهب، که کلمۀ «فقهاء» در کتب فقهی قدماء شیعه بیشتر بر خصوص صاحبان آن مذاهب اطلاق می شده و شاید عنوانی اصطلاحی برای خصوص ایشان می بوده است، تنها چهار مذهب است که هنوز آنها را در جهان، بیش یا کم، پیروانی وجود دارد پس بر فرض این که انقراض غیر این مذاهب چهارگانه یا عدم اطلاع کامل بر چگونگی همۀ آنها، یا طائل نداشتن تطویل در استقصاء جهات
______________________________
(1) چون مرجع واحدی (عترت) که از آن پیروی کنند و در فهم قرآن آن را معتبر شمرند نداشته اند و هر کس خود را آزاد می دانسته و به فهم خود حکم می کرده است.
ص: 83
و خصوصیات یکایک از آنها برای انصراف از طرح بحث در پیرامن آنها عذری موجّه و بهانه ای به جا و درست باشد ترک بحث از چهار مذهب مهمّ باقی مانده بی گمان مجوّزی ندارد بلکه بر متصدّی بحث از تحوّلات و ادوار
فقه لازم است که آنها را مورد بحث و فحص قرار دهد نهایت از امر، نویسندۀ این اوراق به چند جهت، که در زیر یاد می کند، از بحث تفصیلی در بارۀ آن چهار مذهب معذور است:
1- این که مقصود اصلی از تسوید این اوراق، تشریح تحوّلات فقه در خصوص مذهب شیعه است.
2- این که تحوّلات اجتهادی فقه در این مذاهب بوجود مستنبطان و بانیان آنها موجود گردیده و پس از فوت آنان، اجتهاد را حالت توقف و رکود پیش آمده و بر همان حالت اجتهادی و اصول و فروع مستنبطۀ آن بانیان برقرار مانده و پیروان آنان را اگر اجتهادی بوده در «مذهب» بوده است نه «مطلق».
3- این که مجالی کافی برای مطالعۀ همۀ آن مذاهب و وقتی وافی برای تحقیق و بررسی یکایک و تطبیق آنها را با هم ندارد و شاید تهیۀ کتب مربوطه و لازم نیز برایش میسور نباشد.
بهر حال به جهاتی چند، که برخی از آنها یاد گردید، ترک بحث از این مذاهب بطور کلی، روا نیست استقراء و استقصاء همۀ شئون و جهات مربوط به یکا یک این مذاهب هم، بر فرض این که از منظور اصلی این تألیف به دور نباشد، برای این نویسنده میسور نیست. از این رو، جمع میان دو نظر را (بعد از بحثی از اوضاع عمومی) پیش از بحث از وضع فقه در مذهب تشیّع و پس از بحثی اجمالی از عده ای از فقیهان مشهور اسلام در عهد دوم، بطور اختصار مذاهب چهارگانه و امامان آنها و اصحاب و شاگردان ایشان (و هم داود و طبری که مذهبی فقهی و شاگردان و پیروانی مهم می داشته اند)
مورد بحث و توصیف و ترجمه و تعریف قرار داده می شود پس از آن تا حدی که حال و مجال و اطلاع نویسنده اقتضاء کند چگونگی تفقه در مذهب شیعه در عهد دوم، مورد بحث قرار می یابد و پس از
ص: 84
اتمام مباحث این عهد بحث از تحوّلات و ادوار فقه در دیگر عهود و اعصار در این اوراق بمذهب شیعه اختصاص خواهد داشت چه قطع نظر از این که تنها در این مذهب باب اجتهاد و استنباط در فروع احکام مفتوح بوده است و تحوّل در آن تحصّل و تحقق یافته و می یابد، منظور از این تألیف هم روشن ساختن ادوار و تحولات فقه است در خصوص این مذهب.
پس عهد دوم ادوار فقه، در این تألیف، مشتمل است بر بحث در پیرامن دو بخش زیر:
1- وضع تفقّه در مذاهب چهارگانۀ اهل سنّت:
2- وضع تفقّه در مذهب شیعۀ امامیّه.
بخش نخست (فقاهت و اجتهاد در چهار مذهب) از کتب دانشمندان اهل سنّت، که در این باره نوشته شده، آورده می شود چه:
اوّلا ایشان به چگونگی مذاهب خود آگاهتر و به جهات و شئون آنها آشناترند.
و ثانیا از هر گونه توهّم بی اساس و سوء ظنّ نابجا دورتر است.
بعلاوه چنانکه دانسته شد تحقیق و تتبع در بارۀ آنها در این اوراق، منظور نیست و برای نظم کار اطلاعی اجمالی بر چگونگی تاریخی آنها کافی است.
برای تأمین این نظر کتابی است مختصر و جامع به نام «نظره تاریخیّه فی حدوث المذاهب الأربعه» که دانشمند نامی و فاضل مطلع و متتبّع گرامی استاد احمد تیمور پاشا «1» آن را به تازی فراهم آورده و به چاپ رسیده، به
زبان پارسی برمی گردانم و در این اوراق می آورم.
بی گمان مطالب آن کتاب که مؤلفش از دانشمندان متتبّع و از محقّقان به نام اهل سنت است استناد و اعتماد کافی و راهنمایی و ارشاد خوانندگان گرامی را متعهّد
______________________________
(1) تیمور پاشا
ص: 85
و وافی است. پس از آن ترجمۀ حال صاحبان آن مذاهب (و ترجمه داود و طبری) و شاگردان و اصحاب ایشان آورده می شود.
بخش دوم (تفقه و اجتهاد در مذهب شیعه جعفری) چنانکه دانسته خواهد شد بدو عصر انقسام خواهد یافت و هر یک از آن دو عصر، جداگانه مورد فحص و بحث قرار خواهد گرفت:
1- عصر اول از شهادت علی علیه السّلام (سال چهلم هجری) تا زمان رحلت حضرت صادق (ع) (سال 148 ه. ق) 2- عصر دوم از وفات حضرت صادق (ع) تا آغاز غیبت صغری (سال 260 ه. ق)
ص: 86
7- اوضاع عمومی در عهد دوم
اشاره
ص: 87
عهد دوم
در دین اسلام «امامت»، یا «خلافت»، یا «سلطنت»، یا «امارت»، و بتعبیر اوسع «حکومت»، یا بهر تعبیری دیگر تعبیر شود، از دیانت و فقاهت جدا نیست و ارتقاء و اعتلاء شئون دینی و فقهی یا انخفاض و انحطاط آنها به آن بی ارتباط نمی باشد بلکه تا حدی معلول اوضاع و احوال دستگاه فرمانروایی و مولود علم و عمل و علاقه و، خلاصه، ایمان یا بی ایمانی شخص زمام دار و فرمانروا است چنانکه اوضاع و احوال عمومی نیز بویژه در دوره هایی که باصطلاح این عصر «حکومت مردم بر مردم» «1» تحقق نیافته
______________________________
(1) «حکومت مردم بر مردم» که در عصر ما مصطلح شده بمعنی معروف و بوضع متداول و معمول در این عصر، نتوانسته و نخواهد توانست، تأثیرات ناشایست و نادرست، یا دست کم، ناپسند و نامطلوب مردم را نسبت به اوضاع و احوال جاریه از میان ببرد چه این که دستگاههای حاکمه، که ازمۀ امور را در دست به اوضاع و احوال جاریه از میان ببرد چه این که دستگاههای حاکمه، که ازمۀ امور را در دست دارند و همۀ شئون اجتماع زیر نظر و تحت استیلاء و قدرت ایشان قرار دارد مجاری زندگانی را قبضه کرده و بر همه چیز و همه کس و همه کار احاطۀ نظری و سلطه و استیلاء عملی یافته اند هوی و هوس و مرض خود پسندی و غرض خودخواهی را نیز، بیش یا کم، واجد هستند، می توانند اوضاع محیط را به دلخواه خود چنان کنند که هر چه بخواهند انجام یابد و به وسیلۀ قدرت و سلطۀ خود اوضاع و احوالی خوب یا بد، نافع
و ضار، صالح یا فاسد، زیبا یا زشت بوجود آورند و هر امری را که دل خواه و مطلوب خودشان باشد بعنوان این که «مطلوب مردم» و مولود ارادۀ افراد مجتمع است در لفافۀ قانون و به نام خواست عمومی ایجاد کنند و اطاعت را از مردم بخواهند و مخالف را بعنوان «مخالف با اراده و خواست مردم» سرکوب کنند و نابود سازند و هم اگر قانون و معروفی را نخواهند بهمان نام و بهمان عنوان بی حقیقت و نادرست از میان بردارند و نامش را خواست ملت و «حکومت مردم بر مردم» بگذارند.
بعلاوه «حکومت مردم بر مردم» بمعنی متداول و مفهوم معروف و به طرز کامل آن، اگر به فرض محال عملی شدن آن امکان یابد شاید از نظر اجتماعی و سیاسی و اقتصادی و، بالجمله، از لحاظ مصالح عمومی، مصلحتی در آن نباشد و بنظر چنان می رسد که (قطع نظر از اعتقادات دینی) بهترین طرز عملی آن همانست که اسلام آن را خواسته و تا حدی، کم یا بیش، در زمان خلفاء راشدین، و بخصوص در زمان بسیار کوتاه خلافت علی (ع) معمول گشته است. چه آن که اسلام از سویی، همۀ افراد بشر را: سیاه باشند یا سفید، غنی باشند یا فقیر.. از جنبۀ حقوق در عرض هم قرار داده و قرشی و حبشی را در قانون یکسان دیده و شرقی و غربی و جنوبی و شمالی را به اعتبار وظائف و تکالیف همانند شناخته و هیچ کس را از دیگری برتر نشمرده مگر به دانش و تقوی و فضل و فضیلت معنوی و داشتن فضائل اخلاقی و پوشیده نیست که اتصاف افراد
مجتمع باین اوصاف و کمالات تا چه پایه در همۀ شئون زندگانی فردی و اجتماعی مؤثر و سودمند است و تا چه حد، مساوات و مواسات را در میان آنان بوجود می آورد و اجتماعی شایسته می سازد و از سویی دیگر قانونی که به واسطۀ احتواء بر احکام جزئی و قواعد کلی و اشتمال بر تعیین کلیۀ تکالیف و وظائف کلیّۀ افراد نسبت به کلیۀ افعال و اشیاء آن هم نسبت بعموم احوال و عناوین آنها چه عناوین اولیه و چه ثانویه، بر عموم امکنه و جمیع ازمنه و در همۀ اعصار و امصار مختلف و متفاوت قابل انطباق و صالح برای اجراء است آورده و به اجتماع داده و آن را ثابت و غیر قابل تغییر و تبدیل خواسته تا این که هر کس و ناکس و در هر وقت و بی وقت نتواند به هوی و هوس و از روی غرض و مرض به دلخواه خود در آن تصرف کنند و به نفع خویش آن را تغییر دهند.
جالب این که برای تحقیق معنی و حقیقت «حکومت مردم بر مردم» بوضع صحیح و طرز معقول، دو امر را ضامن حفظ این قانون الهی و پشتیبان اجراء کامل آن قرار داده است:
1- ایمان به خدا و قانون و شریعت او و اعتقاد بروز جزا.
2- امر بمعروف و نهی از منکر.
امر دوم که حقیقت و روح «حکومت مردم بر مردم» به وسیلۀ آن تحقق می یابد برای اینست که اگر روزی پیش آید که زمامداری را ایمان و اعتقاد سست یا نابود باشد و بخواهد کاری را بر خلاف قانون ثابت الهی انجام دهد و اجتماع را به هوی
و هوس و مرض و غرض خویش از سلوک صراط مستقیم به کمال و سعادت، باز دارد یا به راهی کج برگرداند هر فردی از افراد جامعه بتواند از روی ایمان و اعتقاد، مستقیم و بی واسطه، و با رعایت موازین مقرره و شرائط مقدره، از کار خلاف جلوگیری کند و تعدی و تجاوز به حریم قانون را مانع گردد و از این راه به محافظت قانون و شریعت پردازد و اجراء صحیح آن را به راه اندازد و مصداق حقیقی حکومت مردم را بر مردم محقق و حکومت فاسد و ناصالح را محکوم و مقید سازد.
پس در این حکومت، قانونی است ثابت که تغییر و تبدیل نباید در آن راه یابد و اختیار و انتخاب آن دین و قانون به میل و ارادۀ خود افراد است و حافظ آن نیز خود مردم و مجری آن هم برقرار است تا آن را اقامه و اجراء کند نه این که بتواند به میل خود آن را تبدیل و تغییر دهد.
عباس محمود عقاد مصری در کتاب «الفلسفه القرآنیه» (صفحه 36) روایتی از پیغمبر (ص) بدین عبارت نقل کرده است:
«اسمعوا و اطیعوا، و ان استعمل علیکم عبد حبشیّ کان رأسه زبیبه (هکذا؟) ما اقام فیکم کتاب اللّٰه تعالی» این روایت هم، چنانکه بر اهلش روشن است به آن چه گفتیم اشاره و اشعار دارد. و اللّٰه العالم.
تحقیق و تنقیح این مطلب را که بسیار مهم و شایسته دقت و تعمق کامل است تهیۀ کتابی مفصل و مستقل در خور است. در این پاورقی باید بر همین اشاره و اختصار اقتصار رود.
ص: 88
و مردم از چنگ
فرمانروایی خودسر و خود خواه و خود پسند خلاص نگشته اند، زاییده و نتاج همان اوضاع و احوال است.
ص: 89
از این رو اگر کسی بخواهد بر چگونگی وضع تفقه و اجتهاد در عهدی اطلاعی کامل به همرساند ناگزیر باید بر اوضاع و احوال دستگاه حاکمه و بر طرز فکر و عمل و علاقه و ایمان کسی که در رأس دستگاه قرار یافته و زمام حکومت بر شئون دین و دنیای مردم را بدست گرفته و نفوذ و قدرت در اجتماع به همرسانده اطلاع و آگاهی پیدا کند.
ص: 90
این آگاهی و اطلاعست که هر چه کاملتر و وسیعتر و دقیقتر باشد باحث از ادوار فقه و ناظر در تحوّلاتی که آن را پیش آمده بهتر و روشنتر بر منظور خود وقوف می یابد و به مطلوب خویش نائل می گردد و به علل بسط و قبض تفقّه و عوامل پیشرفت یا وقفه و رکود، یا تأخّر و سقوط، یا انحراف و قصور، آن بیشتر آشنا و واقف می گردد.
بنا به آن چه گفته شد به جا است که وضع تفقّه و چگونگی تحوّل آن در «عهد دوم» از لحاظ چگونگی توضیح و تشریح و بحث و تحقیق، به موازات بیان وضع حکومت و سلطنت یا خلافت که سازندۀ محیط و مؤثر در افراد و افکار است پیش برود پس نخست اوضاع دستگاه حکومت و چگونگی حال حکمروایان و تأثیر آن در احوال عمومی یاد گردد و از آن پس بهمان گونه از تفصیل، وضع فقه و فقیهان و طرز تفقه و اجتهاد ایشان آورده شود لیکن علاوه بر این که این تفصیل
را مجالی پهناور باید، شاید طالب اطلاع بر خصوص «ادوار فقه» را موجب ملال گردد و این تفصیل، غرض اصلی وی را تطویل بلا طائل به گمان آید از این رو باز هم رعایت دو جهت را بر وجه اختصار بوضع حکومت و زمام داران آن در این عهد، با نقل مسائلی از فقه که شاهد نظر فوق باشد اشعار و المام می گردد.
باید یادآور شد که عهد دوم فقهی این اوراق (در هر دو بخش خود: - تفقّه در مذاهب اهل تسنن و تفقه در مذهب شیعه امامیه) مواجه و هم زمانست با دو سلسله از امراء و سلاطین اسلامی (یا- بتعبیر معروف- خلفاء) 1- با همۀ فرمانروایان بنی امیّه یا آل حرب (امویان 49- 132) 2- با فرمانروایان ثلث اول از دورۀ بنی عباس یا آل عباس (عباسیان 132- 260) پس عهد دوم از لحاظ بخش نخست (تفقه در مذاهب اهل تسنّن) نیز بدو دوره تقسیم می گردد:
1- دورۀ نخست (عصر اموی) 2- دوره دوم (عصر عبّاسی)
ص: 91
دوره نخست این عهد از زمانی شروع می شود که حکومت بنی امیه به فرمانروایی معاویه بن ابو سفیان بر کشورهای اسلامی، به نام خلافت، آغاز شده و در زمانی پایان می یابد که حکومت عباسیان آغاز شده و مواجه است با زمان سلطنت دومین خلیفۀ عباسی، منصور دوانیقی.
دورۀ دوم این عهد از زمان دومین خلیفۀ عباسی شروع می شود و تا زمان حکومت و سلطنت یا خلافت ابو العباس احمد بن متوکل (پانزدهمین خلیفۀ عباسی) ملقب به المعتمد للّه (256- 279) ادامه می یابد.
پس برای روشن شدن وضع دورۀ نخست از نخستین بخش از عهد دوم، باید نخست
از خاندان اموی بویژه از بنیانگذار حکومت ایشان، معاویه بن ابو سفیان، که بزمان پیغمبر (ص) و زمان خلفاء راشدین نزدیکتر بوده و بحسب قاعده بایستی به جهات دینی و شئون آن بیشتر توجه می داشت و احکام دین را زیادتر رعایت می کرد و در بسط و توسعه و حفظ و حراست مبانی و معانی اسلام کوشاتر می بود سخن به میان می آید و چگونگی اوضاع و احوال آن زمان روشن می گردد و از آن پس وضع فقه و فقاهت در آن عصر و هم تفقّه فقیهان و احوال پرچمداران و باحثان از احکام و مسائل مورد فحص و بحث قرار می گیرد و تا حد میسور و مقدور کوشش در درستی گفتار بکار می رود و باللّٰه الاستعانه و علیه التّکلان و منه التوفیق و له الامتنان.
ص: 92
8- دورۀ اموی از لحاظ فقهی
اشاره
ص: 93
امویان و حکومت ایشان خاندان اموی از سال چهلم هجری، سال شهادت علی علیه السّلام، که بحسب طرح این اوراق، آخرین سال عهد صحابه قرار داده شده، زمام کار حکومت را بدست آورده اند و تا سال یک صد و سی و دو، که نخستین خلیفه عباسی ابو العباس سفّاح به روی کار آمده و در آن سال با وی به خلافت بیعت شده، چند تن (14 نفر) از ایشان زمامداری را عهده دار شده اند که معاویه بن ابی سفیان نخستین ایشان و مروان بن محمد بن مروان حکم آخرین آنان است.
در دورۀ این خاندان بر روی هم از جانب ایشان بشئون دینی و احکام فقهی و ترویج فقیهان حقیقی عنایت و توجّهی نبوده و بطور کلّی دستگاه امارت و حکومت اموی از
لحاظ توجه بدین و احکام آن با دورۀ خلفاء پیش و هم با دورۀ فرمانروایان بعد (عباسیان) بسیار فرق داشته. و در چهل پنجاه سال آغاز این دوره، که از معاویه شروع و به مرگ عبد الملک مروان، در سال هشتاد و شش (86) پایان یافته اوضاع و احوال دستگاه امارت و حکومت نسبت بعهد صحابه بکلی تغییر پیدا کرده است.
در آغاز تأسیس سلطنت و تشکیل دولت، به تحصیل نفوذ و اعمال قدرت و تحکیم مبانی حکومت و هم به تغییر عادات و افکار و عقاید و آراء مردم نیازی زیادتر می بوده و معاویه که این جهات را بسیار آگاه و مواظب و مراقب بوده در توجیه آنها بسوی هدف خویش کوتاه نیامده بلکه بیش از آن چه ضروری می نموده در این راه پیش رفته و در این باره کار کرده است.
چون علی، علیه السّلام، در ماه رمضان از سال چهلم به شهادت رسیده عالم
ص: 94
اسلام را از همه روی تحوّلی عظیم پیش آمده از همه مهمتر این که خلافت که به مفهومی عالی و شریف و مقدس در اذهان جای گرفته بوده و با معنی عبودیّت الهی و عبادت و پرهیزکاری و صفا و وفا و درستی و یک رنگی و ورع و زهد و ایمان و صداقت و اخلاص و فداکاری و خدمتگزاری در راه تهذیب اخلاق و تحکیم اساس اجتماع و آزادگی و آزادمنشی و آزادی خواهی حقیقی و مساوات جویی دینی و کوشش در راه آرامش و آسایش دین داران همراه و توأم شده مفهومی دیگر یافته و برای اغراضی دیگر بکار رفته و سیمایی از نو به
خود گرفته و قیافه اش دگرگون گشته است پس حقیقت ولایت و امامت دینی چهره اش عوض شده و ریاست و سلطنت دنیوی، که جاه طلبی و هوی- پرستی و دنیا دوستی و مکّاری و حیله بازی و نیرنگ سازی و فریبکاری و دو رویی و نفاق و سیاست و تظاهر و دیگر صفات ناستوده و زشت از قبیل اینها، که همه از توابع خود خواهی و خود بینی و دنیا طلبی و بالجمله، سست ایمانی می باشد، جایگزین آن معانی عالیه و صفات پسندیدۀ راقیه گردیده و حقیقت کلام معجز نظام پیغمبر اسلام صلّی اللّٰه علیه و آله بظهور رسیده است:
جلال الدین سیوطی «1» در کتاب «تاریخ الخلفاء» از پیغمبر (ص) چنین حدیث کرده است:
«الخلافه ثلاثون عاما ثمّ یکون بعد ذلک، الملک» باز همو در همان کتاب حدیثی دیگر از پیغمبر صلّی اللّٰه علیه و سلّم بدین عبارت آورده است:
______________________________
(1) عبد الرحمن بن ابی بکر بن محمد شافعی از افاضل علماء و مؤلف کتب بسیار در علوم متنوع است. از جمله تألیفات اوست کتاب «الاتقان» و کتاب «الاشیاء و النظائر» و کتاب «الاقتراح فی علم اصول النحو» که آن را به اسلوب «اصول الفقه» تدوین کرده است.
سیوطی به سال نهصد و ده (910) وفات یافته است. سیوط (بر وزن هبوط) و هم اسیوط (بر وزن اسبوع) شهری است در مصر.
ص: 95
«انّ اوّل دینکم بدء نبوّه و رحمه ثمّ یکون خلافه و رحمه ثمّ یکون ملکا و جبریّه» در کتاب «البدء و التأریخ» (جلد دوم صفحه 23- ذیل «ذکر ممالیکه، ص، و عبیده» چنین آمده است:
«سفینه یقال: اسمه مهران و یقال: رباح و سمّاه رسول
اللّٰه صلّی اللّٰه علیه و سلّم سفینه لأنّهم کلّوا فی سفر فکان کلّ من اعیی و کلّ، القی علیه بعض متاعه و یقال: بل عبّر بهم نهرا. و هو الّذی روی: الخلافه بعدی ثلاثون، ثمّ الملک».
و در همان کتاب (صفحه 338 از همان جلد) چنین آمده است:
«و صحّت روایه سفینه عن النّبیّ صلّی اللّٰه علیه و سلّم: الخلافه بعدی ثلاثون، ثمّ الملک».
شیخ کمال الدین دمیری (متوفّی به سال هشتصد و هشت 808- ه. ق) در ذیل خلافت حسن بن علی (ع) در کتاب «حیاه الحیوان» پس از این که گفته است: «و کانت خلافته ستّه اشهر و خمسه ایّام و قیل: ستّه اشهر الّا ایّاما» چنین گفته است:
«.. و هی تکمله ما ذکر رسول اللّٰه، صلّی اللّٰه علیه و سلّم، من مدّه الخلافه:
ثمّ تکون ملکا عضوضا ثمّ تکون جبروتا و فسادا فی الأرض» و کان کما قال رسول اللّٰه صلّی اللّٰه علیه و سلّم» «1» احمد بن محمد بن عبد ربّه قرطبی اندلسی مروانی مالکی (متوفی به سال سیصد
______________________________
(1) شگفتا: دمیری با آن دقتی که در مدت خلافت حسن بن علی (ع) داشته و آن را «تکمله» کلام پیغمبر (ص) دانسته چه گونه، بلا فاصله، دورۀ معاویه را با عبارت «خلافت امیر المؤمنین معاویه بن ابی سفیان..» عنوان کرده است!! دمیره (بر وزن جزیره) دیهی است بزرگ در مصر نزدیک به «دمیاط» که کمال الدین بدانجا منسوب است. دمیری بر سنن ابن ماجه و منهاج نووی شرح نوشته است.
ص: 96
و بیست و هشت- 328- ه. ق) در کتاب «العقد الفرید» حدیث نبوی را باین عبارت روایت کرده است:
«الا انّ من آمن
باللّٰه، حکم بکتابه و سنّه نبیّه. و انّکم الیوم علی خلافه نبوّه و مفرق محجّه و سترون بعدی ملکا عضوضا و ملکا عنودا و أمّه شعاعا و دما مباحا» شاید به همین گونه احادیث نظر داشته و اشاره به آن کرده است صحابی مشهور سعد بن ابی وقّاص آنجا، که پس از صلح حسن بن علی (ع) و استقرار امر حکومت و سلطنت بر معاویه، چون بر وی در آمده او را بعنوان «ملک» مخاطب ساخته و سلام گفته است:
ابن اثیر در «الکامل» (جزء سیم صفحه 205) چنین آورده است:
«و لمّا استقرّ الأمر لمعاویه دخل علیه سعد بن ابی وقّاص فقال: السّلام علیک أیّها «الملک» «1» فضحک معاویه و قال: ما کان علیک یا ابا اسحاق لو قلت یا امیر المؤمنین؟ فقال: أ تقولها جدلان ضاحکا؟ و اللّٰه ما احبّ انّی ولّیتها بما ولّیتها به» معاویه خودش هم گاهی از حکومت خویش بملک تعبیر می کرده است.
طبری در تاریخ خود (جزء چهارم- صفحه 249-) و ابن اثیر در «الکامل» (جزء 3- ص 263) چنین آورده اند.
«اغلظ لمعاویه رجل فاکثر.
فقیل له: أ تحلم عن هذا؟
«فقال: انّی لا احول بین الناس و بین ألسنتهم ما لم یحولوا بیننا و بین ملکنا»
______________________________
(1) «اخرج ابن ابی شیبه فی «المصنف» عن سعید بن جمهان قال: قلت لسفینه ان بنی أمیه یزعمون ان الخلافه فیهم. قال: کذب بنو الزرقاء، بل هم ملوک من اشد الملوک و اول الملوک معاویه» تاریخ الخلفاء- ص 199-)
ص: 97
باز هم طبری (جزء چهارم ص 247)، به اسناد، آورده است:
«انتقل معاویه من بعض کور الشام إلی بعض عمله فنزل منزلا بالشام فبسط له علی ظهر
اجّار «1» مشرف علی الطّریق.
«فأذن لی فقعدت معه. فمرّت القطرات «2» و الرّحائل «3» و الجواری و الخیول فقال:
«یا ابن مسعده رحم اللّٰه أبا بکر لم یرد الدّنیا و لم یرده الدّنیا. و امّا عمر او قال: ابن حنتمه، فارادته الدّنیا و لم یردها و امّا عثمان فأصاب من الدّنیا و اصابت منه.
«و امّا نحن فتمرّغنا فیها.
«ثمّ کأنّه ندم فقال: و اللّٰه انّه لملک آتانا اللّٰه إیّاه».
در چند مورد هم حکومت خویش را «سلطنت» خوانده و از خود بعنوان سلطان یاد کرده است. از آن جمله هنگامی که مغیره بن شعبه را امارت کوفه داده و بوی نسبت بکارهای آنجا سفارشها می کرده این کلمه و عنوان را آورده و خوب پرورانده است.
مغیره هم در کوفه زمانی که صعصعه بن صوحان را اندرز می داده و نصیحت می کرده همان عنوان و همان کلمه را بکار برده است (عین عبارات معاویه و مغیره بعد از این نقل خواهد شد).
به شهید شدن علی (ع)، که از کودکی هم چون فرزندی در دامان تربیت و تعلیم پیغمبر (ص) نشو و نما یافته و بر وجهی که پیغمبر (ص) اراده داشته بار آمده و تربیت پذیرفته و دانش فرا گرفته و نمونۀ کامل علم و تقوی و فضیلت گردیده و در خدا شناسی و خدا پرستی و حق جویی و حقیقت خواهی و، بالاجمال، دینداری حقیقی
______________________________
(1) بر وزن نجار، بام خانه.
(2) قطار (بر وزن کنار) «یک رشته شتر. قطر و قطرات، جمع آن»
(3) جمع رحیله یقال: «ناقه رحیله ای قویه علی السیر».
ص: 98
و صمیمی مثل اعلی شده، دورۀ سی ساله «خلافت» پایان یافته و (بعد از خلافت چند ماهۀ
حسن بن علی که مکمّل سی سالۀ خلافت شده) نوبۀ «ملک عضوض» و «ملک عنود» و از آن پس دورۀ «جبروت و فساد فی الارض» رسیده پس معاویه بر مسند حکومت اسلامی نشسته و زمینه را برای مسند نشینی اخلاف فاسد خویش آماده ساخته است.
معاویه که پدرش، ابو سفیان، مردی خود پسند، دنیا پرست، جاه طلب، بی حقیقت و بی ایمان می بوده و مادرش، هند، نیز در اتّصاف باین گونه اوصاف از پدرش دست کم نمی داشته و، به همه معنی، زوج و قرین او بوده است، مردم را با زر و زور و فریب و غرور به زیر بار سلطنت جابرانه و فرمانروایی غاصبانۀ خویش در آورده و بعنوان «خلیفۀ پیغمبر» و «امیر مؤمنان» به جای پیغمبر (ص) و خلفاء راشدین نشسته و زمام کارهای مسلمین را بدست گرفته و هر چه می خواسته و می توانسته بکار می بسته است.
برای این که پیوند معاویه با دین و علاقۀ او به احکام اسلام اندازه گیری شود و از توجّه به مقدمات، دریافت نتیجه بحصول پیوندد و لاحقۀ حاصله، از سابقه شناخته آید مناسب است به تربیت خانوادگی معاویه و چگونگی ایمان و اعتقاد پدر و مادر او توجّه شود از این رو اندکی از سوابق احوال و اعمال و اقوال آنان، بنقل از کتبی مانند تاریخ طبری و «الکامل» تألیف ابن اثیر جزری که اعتبار آنها را سنّی و شیعه اعتراف دارند و از مدارک و مآخذ مورد وثوق و اعتماد همۀ دانشمندان است در اینجا می آوریم
ص: 99
[معاویه]
معاویه و نسب و حسب او
اشاره
ص: 100
ابو سفیان پدر معاویه
محمد بن جریر طبری (متوفّی به سال سیصد و ده 310) در تاریخ خود (در قضیۀ فتح مکّه- 20 رمضان از سال هشتم هجری-) این مضمون را آورده است:
«عباس، عمّ پیغمبر (ص)، ابو سفیان بن حرب را جوار داد (در پناه گرفت) و او را به حضور پیغمبر (ص) برد. عمر چند بار از پیغمبر (ص) خواستار شد و اجازت خواست تا ابو سفیان را، که دشمن سر سخت اسلام و اهل آن بوده و مسلمین را رنج و آزار داده و بقصد قلع و قمع مسلمین لشکر کشیها کرده و جنگ و خونریزی به راه انداخته، بقتل برساند و پیغمبر (ص) خاموش بوده و چیزی نمی گفته تا این که عاقبت گفته است: او را تا بامداد فردا امان دادیم و فردا به هنگام بامداد ابو سفیان با عباس به خدمت پیغمبر تشرّف یافته چون پیغمبر (ص) او را دیده چنین گفته است:
«ویحک! یا ابا سفیان. أ لم یأن لک ان تعلم ان لا اله الّا اللّٰه؟.
«فقال:
«بأبی أنت و امّی ما أوصلک و احلمک و اللّٰه لقد ظننت ان لو کان مع اللّٰه غیره لقد اغنی عنّی شیئا» «فقال صلّی اللّٰه علیه و سلّم:
«ویحک یا ابا سفیان أ لم یأن لک ان تعلم انّی رسول اللّٰه؟
«فقال:
ص: 101
«بأبی أنت و امّی ما أوصلک و احلمک و اکرمک. و اللّٰه امّا هذه ففی النّفس منها شی ء!! «عبّاس گفته است در این هنگام وی را گفتم:
«ویلک! تشهّد شهاده الحقّ قبل، و اللّٰه، ان یضرب عنقک.
چون این را از من بشنید فتشهّد..»
خلاصۀ ترجمه این که:
از عباس عمّ پیغمبر (ص)
نقل شده که گفته است: چون با ابو سفیان به حضور پیغمبر (ص) رسیدیم و بر او وارد شدیم به ابو سفیان گفت:
وای بر تو! آیا آن هنگام نرسیده که بدانی جز خدای یکتا، خدایی نیست؟
ابو سفیان گفت: پدر و مادرم ترا به فدا باد! چه اندازه صله رحم می کنی و بردباری و کرم داری. چرا. گمان می کنم اگر خدایی دیگر جز خدا می بود من چنین بی چاره و درمانده نمی شدم.
باز پیغمبر (ص) گفت: آیا آن زمان نیامده که بدانی من پیغمبر خدا هستم؟
در پاسخ گفت: پدر و مادرم ترا به فدا باد! صلۀ رحم و بردباری و کرم تو بسیار و شگفت انگیز است. لیکن در این باره مرا دل، صافی و خاطر پاک نیست (به آن اعتقاد ندارم).
عبّاس گفته است: پس من وی را گفتم:
وای بر تو پیش از این که، به خدا سوگند، گردنت زده شود شهادت بر زبان ران.
پس خواه نخواه و با اکراه شهادت بر زبان راند و از کشته شدن رهایی یافت.
هنگام رحلت پیغمبر (ص) که تقریبا سه سال پس از قضیۀ بالا رخ داده ابو سفیان برای این که میان مسلمین اختلاف ایجاد کند و اسلام را ضعیف و، به گمان سست و فاسد خویش، آن را نابود سازد وقتی از قضیۀ «سقیفه»، که در نبودن او در مدینه پیش
ص: 102
آمده بود آگاهی یافت به نزد علی (ع) شتافت و به اندیشۀ این که وسوسه اش در علی (ع) مؤثّر افتد بوی چنین گفت:
«یا ابا الحسن ما بال هذا الأمر فی اضعف قریش و اقلّها حیّا؟
«فو اللّٰه لأن شئت لأملأنّها علیهم خیلا و رجلا» علی، علیه
السّلام، که ابو سفیان را خوب می شناخت و حدّ ایمان و اعتقاد او را به خدا و دین سخت آگاه بود و نظر وی را از این گفته به درستی می دانست در پاسخش چنین گفت:
«یا ابا سفیان طالما عادیت اللّٰه و رسوله!» هنگامی که عثمان بن عفّان، عموزادۀ ابو سفیان به خلافت رسیده ابو سفیان که در آن زمان نابینا بوده به انجمنی که همۀ سران بنی امیّه در آنجا فراهم آمده بوده اند در آمده و پس از بررسی و تفحّص و اطمینان از این که مجلس به بنی امیّه اختصاص دارد و غیر از ایشان کسی در آن میان نیست چنین گفته است:
«یا معشر بنی أمیّه انّ الخلافه صارت فی تیم و عدیّ حتّی طمعت فیها فقد صارت إلیکم فتلقّفوها تلقّف الکره. فو اللّٰه ما من جنّه و لا نار!.. «1»»
اموری که سست ایمانی بلکه بی اعتقادی ابو سفیان را می رساند بسیار است، در
______________________________
(1) ابو الفرج اصفهانی (متوفی به سال 356 ه. ق) که خود از خاندان اموی است، اخبار بالا و چند خبر دیگر از این قبیل را در کتاب «الاغانی» (جزء ششم ص 95- 96) آورده و در آخر گفته است: «و لأبی سفیان اخبار من هذا الجنس و نحوه کثیره یطول ذکرها و فی ما ذکرت منها مقنع». شگفت آور است که مصحح کتاب در این موضوع پاورقی زده و به گفتۀ عوام «کاسه از آش داغتر» شده و اخباری را که همۀ مورخان معتبر از اهل تسنن نوشته اند افتراء دانسته است!
ص: 103
این موضع به همین اندازه بسنده گردید و این شمّه از پندار و کردار و
گفتار پدر معاویه در اینجا برای شناساندن نشأه و چگونگی پرورش معاویه از لحاظ شناسایی پدرش کافی بحساب آمد.
اکنون باید از مادرش، هند، نشان گرفت و او را شناخت تا وضع شناسایی معاویه در آغاز نشو و نما به کمال خود برسد.
ص: 104
هند مادر معاویه
سوابق هند مادر معاویه نیز چه از لحاظ عفاف و پاکدامنی و چه از لحاظ دشمنی با اسلام و مسلمین و اذیّت و آزار پیغمبر (ص) و محاربۀ با او و دناءت و قساوت و سنگ دلی و بی ادبی نسبت به سرور شهیدان و سالار دلیران حمزه، عمّ گرامی پیغمبر (ص)، و هم چگونگی اسلام آوردن اجباری و اضطراری وی با وضع و حال شوهر بی اعتقادش ابو سفیان مناسب می بوده است.
نسبت به عفاف و پاکدامنی هند در زمان جاهلیّت سخنانی می بوده و مردم چیزهایی می گفته اند به طوری که یک بار، چنانکه در کتب معتبر اهل سنت به تفصیل آورده شده، طبق معمول زمان به کاهن رجوع کرده اند «1». در برخی از همان کتب آمده است که معاویه سند و نتیجۀ خیانت هند بوده است.
عزّ الدین بن ابی الحدید در جزء اول از شرح خود بر «نهج البلاغه» از کتاب «ربیع الابرار» تألیف جار اللّٰه علّامۀ زمخشری «2» که از اکابر دانشمندان اهل سنت است مطلبی به مضمون زیر نقل کرده است:
______________________________
(1) سیوطی در تاریخ الخلفاء (ص 197- 198) ذیل ترجمۀ معاویه از کتاب «الهواتف» تألیف خرائطی به اخراج او از حمید بن وهب قضیۀ هند مادر معاویه را که نخست زن فاکه بن مغیره بوده و در خانۀ او مورد سوء ظن شده و از این
رو به کاهن مراجعه کرده اند به تفصیل یاد کرده است.
(2) «ابو القاسم محمود بن عمر بن محمد الخوارزمی المعتزلی استاد فن بلاغت، ملقب به جار اللّٰه، به جهت این که چندی مجاورت مکه را اختیار کرده. او را مصنفات بسیاری است از اشهر آنها است «کشاف» که در حق آن گفته شده:
انّ التّفاسیر فی الدّنیا بلا عدد و لیس فیها لعمری مثل کشّاف
ان کنت تبغی الهدی فالزم قرائته فالجهل کالدّاء و الکشّاف کالشّاف
وفاتش به جرجانیۀ خوارزم شب عرفه سنه 538 (ثلح)..» (هدیه الاحباب)
ص: 105
«معاویه به چهار کس نسبت داده می شده است: مسافر بن ابی عمرو و عماره بن ولید بن مغیره و عباس بن عبد المطلب و صباح که آوازه خوان عماره بن ولید بوده است.
«ابو سفیان مردی کوتاه اندام و زشت رو بوده و صباح، که مزدوری ابو سفیان را می داشته، جوانی زیبا و خوشرو بوده پس هند او را به خود خوانده و به همرسیده و از هم کام یافته اند.
«گفته اند که: عتبه بن ابو سفیان نیز از همین صباح به همرسیده و گفته اند: هند نخواسته است او را در خانۀ خود بزاید پس از مکّه رفته و در بیرون مکّه بار خود را به زمین نهاده و فارغ شده است.
«حسّان بن ثابت انصاری، شاعر پیغمبر اسلام، هنگامی که با مشرکان مکّه مهاجاه داشته، یک سال پیش از فتح مکّه در ابیاتی که باین موضوع نظر داشته، چنین گفته است:
لمن الصّبیّ به جانب البطحاء فی التّرب ملقی غیر ذی مهد
نجلت به بیضاء آنسه من عبد شمس صلبه الخدّ
ص: 106
آکله الاکباد
نسبت به دشمنی هند با اسلام و
قساوت و سنگ دلی وی قضیۀ جنگ احد را همه نقل کرده اند. در این جنگ هند برای کشتن حمزه، عمّ محبوب پیغمبر (ص)، وحشی را تطمیع و تحریک کرده و چون حمزه در نتیجۀ فتک وحشی به شهادت رسیده هند بر بالین وی حاضر شده و بعد از مثله کردن جگر او را بیرون آورده و در دهان نهاده و خاییده است از این رو به لقب «آکله الاکباد» خوانده شده و باین عنوان اشتهار یافته است.
این لقب هند همیشه مورد تعییر و سرزنش معاویه می بوده، چه پیش از این که از سلطنت مطلقه برخوردار باشد و چه هنگامی که زمام سلطنت را بدست می داشته و بر مقام خلافت مستولی می بوده است.
زیاد بن ابیه، در زمان علی (ع)، فرمانروایی فارس را می داشت پس از این که علی (ع) به شهادت رسید معاویه نخست بیمناک بود که مباد زیاد جانب حسن بن علی (ع) و حقرا رعایت کند و به او دست بیعت دهد و معاویه را به زحمت افکند زین رو نامه ای تهدید آمیز و توهین آور بوی نوشت.
چون نامه معاویه به زیاد رسید مردم فارس را فراهم ساخت و بر منبر برآمد و پس از حمد و ثناء خدا چنین گفت:
«ابن «آکله الأکباد» و «قاتله اسد اللّٰه» و مظهر الخلاف و مسرّ النّفاق و رئیس الأحزاب و من أنفق ما له فی اطفاء نور اللّٰه کتب إلیّ یرعد و یبرق.. «1»»
______________________________
(1) شرح نهج البلاغه ابی الحدید (جلد چهارم- صفحه 48)
ص: 107
ابن اثیر در «الکامل» (ذیل حوادث سال چهل و یکم) چنین آورده است:
«.. و قد کان معاویه کتب إلی زیاد
حین قتل علیّ یتهدّده. فقام خطیبا فقال:
«العجب کلّ العجب من ابن «آکله الأکباد» و کهف النّفاق و رئیس الاحزاب یتهدّدنی..»
هنگامی که به دستور معاویه و فرمان او حجر بن عدیّ و یارانش گرفته و کشته شده اند و این خبر به عائشه رسیده چنانکه ابن حجر عسقلانی در کتاب «الاصابه» (جزء اول- صفحه 355-) آورده چنین گفته است:
«اما و اللّٰه لو علم معاویه انّ عند أهل الکوفه منعه ما اجترأ علی ان یأخذ حجرا و اصحابه من بینهم حتّی یقتلهم بالشّام و لکنّ ابن «آکله الأکباد» علم انّه قد ذهب النّاس..»
ص: 108
طلقاء
کلمۀ «طلیق» در زبان تازی وصفی است بمعنی اسم مفعول چون «جریح» بمعنی «مجروح» و از آن «آزاد شده» اراده گردیده و کلمۀ «طلقاء» جمع آنست یعنی آزاد شدگان. در سال فتح مکّه گروهی از مردم مکّه که از آن جمله بوده است هند و فرزندش معاویه و دیگر فرزندان او از آزاد شدگان بوده اند بدین جهت کلمۀ «طلقاء» عنوان ایشان گردیده و این عنوان بر آنان اطلاق می شده است.
از این پیش از طبری نقل شد که ابو سفیان به واسطۀ جوار عباس، عمّ پیغمبر (ص) و اظهار ایمان و اجراء کلمۀ شهادت بر زبان از کشته شدن رهایی یافت و در عداد مسلمین شمرده شد.
هنگام فتح مکّه عباس از پیغمبر (ص) درخواست کرد که برای تألیف قلب ابو سفیان و ارضاء غریزۀ جاه طلبی او خانۀ وی یکی از موارد امان و مواضع امن قرار داده شود. در خواست او پذیرفته شد و گروهی از خویشان و بستگان ابو سفیان بدانجا پناه بردند و از کشته شدن و اسارت نجات
یافتند هند و فرزندانش معاویه و دیگر فرزندان او از این گروه، و مانند دیگر امان یافتگان مکّه در عداد «طلقاء» بشمار آمدند.
چون مکّه فتح شد و پیغمبر (ص) به مکّه در آمد جلو در کعبه ایستاد و حمد و ثناء الهی گزارد آن گاه احکامی چند بیان کرد و تغییر عادات ناشی از نخوت و استکبار و عصبیّت جاهلی را به ایشان دستور داد و تصریح کرد که قرشی را بر حبشی برتری
ص: 109
و رجحانی نیست چه بشر همه از یک پدر و یک مادر بوجود آمده و همه را گوهر اصلی که از آن سرشته شده اند، خاک است.
پس از آن این آیه را تلاوت کرد:
یٰا أَیُّهَا النّٰاسُ إِنّٰا خَلَقْنٰاکُمْ مِنْ ذَکَرٍ وَ أُنْثیٰ وَ جَعَلْنٰاکُمْ شُعُوباً وَ قَبٰائِلَ لِتَعٰارَفُوا، إِنَّ أَکْرَمَکُمْ عِنْدَ اللّٰهِ أَتْقٰاکُمْ» از آن پس گفت:
«یا معشر قریش و یا اهل مکّه ما ترون انّی فاعل بکم؟
قالوا: خیرا. اخ کریم و ابن اخ کریم.
پس از شنیدن این پاسخ از قریش و مردم مکه، فرمود:
«اذهبوا، فانتم الطّلقاء» طبری پس از نقل این جمله چنین نوشته است:
«فاعتقهم رسول اللّٰه صلّی اللّٰه علیه و سلّم، و قد کان اللّٰه أمکنه من رقابهم عنوه و کانوا له فیئا. فبذلک یسمّی اهل مکّه: الطّلقاء.»
فقیه مالکی در جزء پنجم از «العقد الفرید» این مضمون را آورده است:
«در سال «جماعت» «1» ابو اسود دئلی (متوفّی به سال شصت و نه 69) بر معاویه در آمده معاویه بوی گفته است:
______________________________
(1) سال چهل و یکم هجری سالی است که صلح اضطراری حسن بن علی (ع) با معاویه در آن سال واقع شده و مسلمین، بصورت ظاهر، بر
بیعت و متابعت معاویه اجتماع کرده اند.
ابن عبد ربه پس از این که اجتماع امام را با معاویه در ناحیۀ «انبار» و تسلیم امر را به معاویه آورده چنین گفته است:
«و ذلک فی شهر جمادی الاولی سنه احدی و اربعین و یسمی عام الجماعه» کمال الدین دمیری در «حیاه الحیوان» تحت عنوان «خلافه امیر المؤمنین حسن بن علی، رضی اللّٰه عنهما» چنین گفته است:
«و بایع له لخمس بقین من شهر ربیع الاول.. و قالت فرقه: انه صالحه بآذر فی جمادی الاولی و سلم الامر إلی معاویه و صالح و دخل هو و إیاه، الکوفه فسمی عام الجماعه» شاید این تسمیه از کلام علی (ع) در صفین گرفته شده باشد.
طبری در تاریخ (جلد سیم) این مضمون را آورده است که پس از غلبۀ اصحاب علی و استیلاء ایشان بر آب و فرمان علی بعدم ممانعت سپاه معاویه را از آب، پس از دو روز (روز اول ذو الحجه) چند تن را که شبث بن ربعی از آنان بوده فرموده است «ائتوا هذا الرجل فادعوه إلی اللّٰه و إلی الطاعه و إلی الجماعه»
ص: 110
«شنیده ام علی در صفّین می خواسته است ترا حکم قرار دهد اگر حکمیّت با تو می شد چه می کردی؟
«ابو اسود پاسخ گفته است:
«اگر من حکم می شدم هزار کس از مهاجران و فرزندان ایشان و هزار کس از انصار و پسران ایشان را فراهم می ساختم آن گاه می گفتم: شما را به خدا سوگند آیا مهاجران، خلافت را شایسته تر و سزاوارترند یا طلقاء؟..»
سخن در بارۀ پدر و مادر معاویه به خلاصۀ زیر خاتمه می یابد:
بنا به آن چه از مراجعه به کتب معتبر فریقین و مطالعه و
دقّت در مطاوی حالات ایشان نمایانست اینست که اسلام به حقیقت در آنان رسوخ نیافته و بهمان عقائد و افکار جاهلی می بوده و هر گاه آبی می دیده یا می دانی می یافته به شنا و جولان می پرداخته و به خواهش نهاد و منش سرشت خویش باز می گشته اند.
فقیه مالکی، ابن عبد ربّه، این مضمون را آورده است:
«هنگامی که معاویه از جانب عمر امارت شام را می داشت سفری به مکّه در آمد چون به نزد مادر خود، هند، رفت هند وی را گفت:
«فرزندم! در جهان کم اتفاق افتاده که زنی را مانند تو فرزندی بوجود آید.
ص: 111
این مرد، عمر، ترا عامل خویش خواسته و بر بلاد شام امیر و فرمانروا ساخته کوشا باش تا به دلخواه او کار کنی، خواه خودت آن را بخواهی و خوشت بیاید یا نخواهی و خوشت نیاید.
«از نزد مادر به نزد پدر رفت. ابو سفیان بوی گفت:
«فرزندم! این گروه از مهاجران بر ما پیش افتادند و ما عقب افتادیم. آنان چون سبقت گزیدند رفعت و عزّت یافتند و ما به واسطۀ این که کوتاه آمدیم و عقب کشیدیم پیرو شدیم و ایشان پیشوا و حکمروا. بهر جهت کاری بزرگ از کارهای خود را به تو داده اند پس کاری بر خلاف رای و خواست ایشان مکن زیرا تو به سویی می روی که به آن نمی رسی و اگر بدان برسی نفسی به راحتی خواهی کشید.
معاویه گفت: تعجب کردم که این دو، با اختلافی که عباراتشان را بود چه گونه بر یک مقصود و یک معنی وحدت نظر و توافق داشتند».
ص: 112
معاویه و صفات شخصی او
اشاره
معاویه که در خاندانی چنان و با
تربیتی چنین پیدایش و پرورش یافته و نشو و نما پذیرفته طبعا تربیت اسلامی در وی نفوذ نیافته و آداب و احکام آن چنانکه باید و شاید او را متأثّر نساخته بود به طوری که در زمان خلفاء حتی به هنگام خلافت خلیفۀ دوم، که همۀ عمّال وی خواه ناخواه باید پیروی او را از راه سادگی و بی آلایشی و افتادگی و بی اعتنائی به ظواهر و مظاهر پوچ دنیا دوستی می رفتند معاویه از جاه طلبی و دنیا پرستی و خودپسندی و بلند پروازی دست بر نمی داشت.
در زمان خلیفۀ دوم با آن مراقبت و شدت عمل و سخت گیری که نسبت به امور دنیا و شئون ریاست و اوضاع بلاد و احوال عمّال می داشت و امیران و عاملان ناگزیر و ناچار باید او را پیروی می کردند و، گر چه به تکلّف هم بود، از راه تنسّک و بطریق تقشّف می رفتند. معاویه که امارت شام می داشت، بر خلاف دیگران و بر خلاف مرکز خلافت با دبدبه و کبکبه و جبروت و هیمنۀ سلطنت استبدادی زندگانی و رفتار می کرد و نخوت و استکبار و خیلاء اموی را بکار می برد.
دربار و دستگاه معاویه در شام مانند دستگاه و دربار فرمانروایان روم و شاهنشاهان ایران می بود و معاویه در طرز حکومت خود به جای پای قیاصره و اکاسره پا می نهاد و از رفتار و کردار ایشان پیروی می کرد و سنّت سنیّه پیغمبر بزرگوار اسلام (ص) و سیرۀ حمیدۀ خلفاء و شیوۀ ستودۀ صحابه را نادیده می انگاشت و بوضع رفتار خلیفۀ با اقتدار زمان توجّهی نمی داشت.
ابن عبد البرّ در کتاب «الاستیعاب» (ذیل ترجمۀ معاویه) این مضمون را آورده است:
ادوار فقه (شهابی)،