- اشاره 1
- 6- اختلاف اساسی در طرز تفقه و اجتهاد 1
- جلد سوم 1
- - 5- سلمی 1
- 8- دورۀ اموی از لحاظ فقهی 1
- 3- تعلیقات استدراکی (بر جلد اول) 1
- [عصمت فاطمه] 1
- «تبصره 1
- 2- استدراک زنان صحابیه 1
- 7- اوضاع عمومی در عهد دوم 1
- اشاره 1
- هند مادر معاویه 1
- اشاره 1
- 4- باز گویی فهرست مطالب 1
- [معاویه] 1
- عهد دوم 1
- اشاره 1
- 1- فاطمۀ زهرا (س) 1
- اشاره 1
- - 2- حدیث سفینه و حدیث حطّه 1
- اشاره 1
- - 2- عائشه 1
- 5- مدخل جلد سیم 1
- 1- سر آغاز این جلد 1
- 1- حدیث ثقلین 1
- فدک 1
- معاویه و نسب و حسب او 1
- طلقاء 1
- - 3- حفصه 1
- معاویه و صفات شخصی او 1
- ابو سفیان پدر معاویه 1
- - 4- امّ بجید 1
- اشاره 1
- آکله الاکباد 1
- ولایت عهد یزید و تزویر معاویه 2
- سلطنت معاویه 41- 60 2
- - 2- عبد الرزّاق 3
- اشاره 3
- طبقۀ سیم از فقیهان تابعی کوفه 3
- اشاره 3
- عمّال معاویه 3
- - 4- سلیمان ابن یسار 3
- - 4- ابن سیرین 3
- - 3- اسحاق [ابن راهویه] 3
- - 2- سعید بن مسیّب 3
- - 5- عمرو بن دینار 3
- ابن جریج 3
- - 6- حارث بن اعور 3
- اشاره 3
- اشاره 3
- طبقه سیم از اصحاب مالک 3
- - 4- کثیر 3
- طبقۀ سیم از فقیهان تابعی مکه 3
- عقائد در بارۀ معاویه 3
- - 3- شریک بن عبد اللّٰه 3
- اشاره 3
- - 2- ضحاک بن مزاحم 3
- اشاره 3
- - 1- ابو یوسف 3
- تابعان 3
- اشاره 3
- اشاره 3
- اشاره 3
- طبقه دوم از اصحاب و شاگردان مالک 3
- - 8- ابو عبد اللّٰه بن یزید 3
- 3 فقیهان تابعی یمن و طبقات ایشان 3
- شاگردان و اصحاب مالک بن انس 3
- - 3- عطاء 3
- معاویه و بیت المال 3
- 5- ولید 86- 96 3
- - 1- ابن ابی ذؤیب 3
- طبقۀ نخست از فقیهان تابعی مکه 3
- - 4- سالم 3
- طبقۀ دوم از فقیهان تابعی مکه 3
- 11- فقاهت و فقیهان مشهور در دورۀ نخست از عهد دوم 3
- طبقۀ چهارم از فقیهان تابعی کوفه 3
- - 6- سلیمان 96- 99 3
- - 4- احمد بن حنبل 164- 241 3
- - 1- معمر 3
- اشاره 3
- - 7- حمید بن عبد الرحمن 3
- اشاره 3
- 9- تخلیص اوضاع عمومی 3
- - 2- سختیانی 3
- - 1- ابو حنیفه 80- 150 3
- - 3- ابن ابی سبره 3
- اشاره 3
- - 3- زبیدی 3
- - 2- ماجشون 3
- زنان با ایمان و معاویه 3
- - 9- هشام بن عبد الملک 105- 125 3
- - 4- حفص 3
- 8 چند کس از فقیهان خراسان (قدماء) 3
- اشاره 3
- اشاره 3
- اشاره 3
- اشاره 3
- - 1- جابر بن زید 3
- - 2- غسّانی 3
- - 1- قتاده 3
- - 1- مکحول 3
- طبقۀ دوم از فقیهان تابعی کوفه 3
- - 2- سفیان ثوری 3
- - 2- مسروق 3
- - 2- مالک 95- 179 3
- اخلاف معاویه 3
- مسجد دمشق 3
- نخستین طبقۀ از فقهاء تابعی مصر 3
- - 4- ابن شبرمه 3
- 12 تفقّه در خصوص مذاهب چهار گانه 3
- - 5- محمد بن مسلم 3
- اشاره 3
- 1- سعید بن جبیر 3
- طبقه پنجم از شاگردان و اصحاب ابو حنیفه 3
- 16 عنوان طبقات و کتبی باین عنوان 3
- نظری تاریخی در بارۀ حدوث مذاهب فقهی و چگونگی نشر آنها «1» 3
- - 5- حسن بصری 3
- - 2- معاویه بن یزید 3
- [طبقه اول] 3
- شاگردان اوزاعی 3
- اشاره 3
- طبقۀ سیم از فقیهان تابعی مصر 3
- - 1- علقمه 3
- 3- مذهب شافعی 3
- پایان سخن از خاندان اموی 3
- اشاره 3
- اشاره 3
- - 1- طاوس 3
- (طبقۀ اوّل) 3
- اشاره 3
- اشاره 3
- - 2- ولید بن مسلم 3
- طبقۀ سیّم از فقیهان تابعی شام و جزیره 3
- - 4- اسود نخعی 3
- - 7- عمر بن عبد العزیز 99- 101 3
- اشاره 3
- طبقه هفتم از اصحاب و شاگردان ابو حنیفه 3
- شاگردان و اصحاب احمد حنبل 3
- 4 فقیهان تابعی شام و جزیره و طبقات ایشان 3
- طبقۀ دوّم از فقیهان تابعی بصره 3
- اشاره 3
- 2- مذهب مالکی 3
- 3 شاگردان و اصحاب شافعی 3
- اشاره 3
- - 1- صنابحی 3
- طبقۀ دوم از فقیهان تابعی مصر 3
- - 3- حمّاد 3
- اشاره 3
- - 5- تنوخی 3
- - 13- مروان حمار 127- 132 3
- [توجیه از میان رفتن مرکز بودن مدینه برای فقاهت و تفرقه آن در سائر بلاد اسلامی] 3
- طبقه ششم از اصحاب و شاگردان ابو حنیفه 3
- اشاره 3
- طبقه سیم از اصحاب و شاگردان ابو حنیفه 3
- اشاره 3
- 1- فقیهان تابعی مدینه و طبقات ایشان 3
- - 1- خولانی 3
- 6 فقیهان تابعی کوفه و طبقات ایشان 3
- - 2- ابن ابی ثابت 3
- طبقۀ نخست از فقیهان تابعی بصره 3
- - 5- عبید اللّٰه بن عتبه 3
- 10- چگونگی فقه و فتوی و طبقات فقیهان (بطور کلی) 3
- اشاره 3
- - 7- قاسم بن محمد بن ابی بکر 3
- - 1- حسن بن صالح 3
- - 1- عطاء بن ابو مسلم 3
- طبقۀ سیم از فقیهان مدینه 3
- - 3- مروان بن حکم 64- 65 3
- اشاره 3
- امر معاویه به لعن علی (ع) 3
- - 3- عطاء 3
- - 4- اوزاعی 3
- - 2- ابراهیم نخعی 3
- 1- مذهب حنفی 3
- طبقۀ دوم از فقهاء تابعی یمن 3
- - 3- عبد اللّٰه بن زید 3
- طبقه نخست از شاگردان و اصحاب مالک 3
- 5 فقیهان تابعی مصر و طبقات ایشان 3
- - 15- طبری 224- 310 3
- طبقۀ چهارم از فقیهان تابعی مکه 3
- اشاره 3
- - 1- عروه 3
- - 3- حسن بن محمّد حنفیّه 3
- 4- مذهب حنبلی 3
- - 11- یزید بن ولید بن عبد الملک 126- 126 3
- طبقۀ نخست از فقیهان تابعی مدینه 3
- - 2- ابو سلمه 3
- - 7- ربیعه الرأی 3
- طبقه چهارم از اصحاب و شاگردان ابو حنیفه 3
- - 1- یزید بن معاویه 60- 64 3
- - 6- مسلم بن یسار 3
- - 2- ابن حوشب 3
- 2 فقیهان تابعی مکه و طبقات ایشان 3
- خاتمه 3
- 13 ترجمۀ مختصری از ائمۀ چهار مذهب 3
- طبقه دوم از اصحاب و شاگردان ابو حنیفه 3
- - 2- عکرمه 3
- اشاره 3
- فصل اول چگونگی فقه و فتوی و طبقات فقیهان بطور کلی و عام. 3
- - 5- حنش 3
- - 8- یزید بن عبد الملک 101- 105 3
- - 3- عبیده 3
- - 3- شعبی 3
- - 2- زفر 3
- شافعی 3
- اولیّات معاویه و آخر کار او 3
- - 4- عبد الملک 65- 86 3
- طبقۀ دوم از فقیهان تابعی مدینه 3
- - 2- رفیع بن مهران 3
- - 4- ابن ابی ملیکه 3
- - 1- ابن عیینه 3
- - 1- محمد حنفیّه 3
- - 1- ابن مبارک 3
- - 2- جیشانی 3
- - 5- ابن ابی لیلی 3
- خاتمه 3
- - 10- ولید بن یزید 125- 126 3
- - 2- وهب بن منبّه 3
- - 1- میمون بن مهران 3
- 7 فقیهان تابعی بصره و طبقات ایشان 3
- - 3- ابو بکر بن عبد الرحمن 3
- - 6- عبد اللّٰه بن ذکوان 3
- - 12- ابراهیم بن ولید بن عبد الملک 127- 126 3
- - 1- مجاهد 3
- - 4- شراحیل 3
- - 6- خارجه بن زید 3
- - 14- داود 202- 290 3
- - 2- اشدق 3
- - 5- شریح 3
- طبقۀ نخست از فقیهان تابعی کوفه 3
- طبقۀ دوم از فقیهان تابعی شام و جزیره 3
- تنبیه 3
- واقعۀ حجر بن عدی 3
- ابو اسحاق شیرازی شافعی 3
- - 3- شافعی 150- 204 3
- طبقۀ نخست از فقیهان تابعی یمن 3
- اشاره 3
- اشاره 3
- - 3- محمد بن یوسف 3
«عمر رضی اللّٰه عنه، هنگامی که به شام در آمد و معاویه او را در موکبی عظیم به استقبال آمده بود چون او را به آن وضع دید گفت: «هذا کسری العرب» آن گاه چون معاویه بوی نزدیک شد او را گفت: آیا تو صاحب این موکب عظیم هستی؟
معاویه پاسخ داد: آری ای امیر مؤمنان! پس عمر گفت: اینها، با آن چه در باره ات بمن رسیده که صاحبان حاجت را به خود راه نمی دهی و جلو خانه ات نگه می داری؟ پاسخ داد: آری با آن چه از این رفتار من به تو رسیده است!..»
ابن عبد ربّه، فقیه مالکی در جزء پنجم از «العقد الفرید» (صفحه 126) این مضمون را آورده است:
«عتبی از پدر خود آورده که عمر خطّاب هنگام ورود به شام بر خری سوار بود و عبد الرحمن عوف هم همراه او و بر خری سوار بود. معاویه، که در موکبی «1» عظیم، پیشواز عمر را از شام بیرون آمده او را که بر خر سوار بود ندیده و از وی در گذشت تا این که بوی گفته شد. پس برگشت و چون به عمر نزدیک شد فرود آمد.
عمر بعنوان اعتراض از معاویه اعراض کرد. معاویه در کنار عمر پیاده به راه افتاد.
عبد الرحمن، عمر را گفت: این مرد را به تعب و رنج افکندی. پس عمر به معاویه روی برگرداند و گفت:
«ای معاویه تو بودی که هم اکنون این موکب جلیل را داشتی و بعلاوه مرا گفته اند که: تو ارباب حاجات را به درگاه خویش به پا میداری.
«معاویه گفت: یا امیر المؤمنین چنین است که ترا خبر داده اند.
«عمر پرسید: چرا چنین است؟
«معاویه پاسخ
داد: چون در بلادی هستیم که جاسوسان دشمن در آنجا راه
______________________________
(1) «موکب» تقریبا همان است که در این زمان با کلمۀ فرنگی «اسکورت» از آن تعبیر می شود.
ص: 114
دارند و رفت و آمد می کنند پس باید رفتار ما چنان باشد که هیبت سلطنت و ابّهت حکومت در دشمنان اثر کند و ایشان را به هراس و رعب افکند. اکنون اگر تو مرا بر این رفتار و این گونه کردار بداری بر آن بمانم و اگر باز داری و منعم کنی بازایستم.
«عمر گفت:
«لئن کان الّذی قلت حقّا فإنّه رأی اریب و ان کان باطلا فإنّه خدعه ادیب. و ما آمرک و لا أنهیک عنه».
طبری در جزء چهارم از تاریخ خود (صفحه 244) به اسناد از ابو محمد اموی آورده که گفته است:
«خرج عمر بن الخطّاب إلی الشّام فرای معاویه فی موکب یتلقّاه و راح الیه فی موکب فقال عمر:
«یا معاویه تروح فی موکب و تغدو فی مثله و بلغنی انّک تصبح فی منزلک و ذوو الحاجات ببابک. قال:
«یا امیر المؤمنین انّ العدوّ بها قریب منّا و لهم عیون و جواسیس فاردت یا امیر المؤمنین، ان یروا للإسلام عزّا!!.
«فقال عمر: انّ هذا لکید رجل لبیب او خدعه رجل ادیب.
«فقال معاویه: مرنی بما شئت اصر الیه.
«قال: ویحک! ما ناظرتک فی امر اعیب علیک فیه الّا ترکتنی ما ادری: آمرک ام أنهیک؟» شگفت این که خلیفۀ دوم با همه صلابت و صرامت که در شئون دین از وی نمودار می بوده که خالد ولید را با آن مقام عظیمی که از لحاظ فتوحات می داشته برای این که او به مقام خود غرور نیابد و مسلمین هم به
او مغرور نشوند با آن رسوایی که عمامه به گردنش بیفکنند از کار بر کنار کرده، و اموالش را مصادره و مشاطره نموده و سعد وقّاص فاتح ایران و نخستین «رامی» در اسلام و یکی از «عشرۀ مبشّره» و یکی از برگزیدگان
ص: 115
برای مقام خلافت را برای این که خانه و قصری در کوفه ساخته و حاجب و دربان داشته معزول کرده و دستور داده در قصر و خانه اش را بسوزانند و اموالش را به مشاطره گرفته است لیکن نیرنگ معاویه را پذیرفته و به پاسخ او قانع شده است.
ابن قیّم جوزی در جزء دوم از کتاب «زاد المعاد فی هدی خیر العباد» (صفحه 16) چنین آورده است.
«و حرّق (یعنی عمر) قصر سعد لما احتجب فیه من الرّعیّه».
ابن اثیر هم در جزء دوم از کتاب «الکامل» (صفحه 369) چنین آورده است:
«و بلغ عمر انّ سعدا قال، و قد سمع اصوات الناس من الاسواق: «سکّنوا عنّی الصّویت» و انّ النّاس یسمّونه قصر سعد. فبعث محمد بن مسلمه إلی الکوفه و ان یحرق باب القصر ثمّ یرجع. ففعل..»
جلال الدین سیوطی در «تاریخ الخلفاء» (صفحه 141) چنین آورده است:
«و اخرج ابن سعد عن ابن عمر: انّ عمر، امر عمّاله فکتبوا أموالهم، منهم سعد بن ابی وقّاص، فشاطرهم عمر فی أموالهم فاخذ نصفا و أعطیهم نصفا.
و اخرج عن الشعبی: انّ عمر، اذا استعمل عاملا کتب ماله» عمر، خلیفه دوم آن دبدبه و کبکبه و طمطراق و جبروت و موکب را از معاویه بچشم خود دید و گزارشهایی هم از رفتار و کردار متکبّرانه و جابرانۀ او شنید و او را بر این روش و شیوه
که با شئون دین و ایمان و سنّت و مشی پیغمبر (ص) و سیرۀ مقام خلافت و امارت اسلامی و با مقاصد عالیۀ شریعت، مناسب و سازگار نمی بود سرزنش و نکوهش کرد و مورد مؤاخذه قرار داد لیکن معاویه که در نیرنگ بازی و عبارت پردازی دست و دلی باز و زبانی گویا و دراز می داشت او را با زبان بازی بظاهر قانع ساخت و بدین گونه پوزش خواست:
«شام را با دیگر کشورهای تازه گشوده، نباید همانند دانست چه مردم این کشور سالیانی دراز و قرونی متمادی باین گونه تظاهر و خودنمایی، که امراء و فرمانروایان
ص: 116
رومی را معمول بوده، مأنوس شده و خو گرفته اند و باین طرز جلال و جبروت فروشی عادت یافته و از این راه مرعوب و مجذوب و در نتیجه مطیع و منقاد می بوده اند.
«پس اگر فرماندار اسلامی بر خلاف شیوۀ مانوس ایشان روشی اختیار کند و راهی غیر از راه مألوف و مأنوس بسپرد امارت و سلطنت اسلامی در نظر آنان بی ابّهت و کم عظمت و سبک وزن می نماید و کم کم خیره و بر حکومت چیره می گردند» تا چه حدّ نیرنگ و فریبکاری و زرنگی معاویه در خلیفه اثر باطنی می داشته و در واقع او را قانع ساخته خدا دانا است لیکن چنانکه طبری در تاریخ و ابن اثیر در «الکامل» (جزء چهارم- صفحه 262-) و سیوطی در تاریخ الخلفاء و دیگران در کتب معتبر آورده اند، این گونه عبارات در بارۀ معاویه می گفته است: «تذکرون کسری و قیصر و دهاءهما و عندکم معاویه «1»» و «هذا کسری العرب» و بظاهر پوزش و بهانه او را
پذیرفته و گفته است: «لئن کان الّذی قلت حقّا..»
این مطلب هم در این مورد ناگفته نماند که تردید خلیفه در حق و باطل بودن سخن معاویه و اعتذار او، با این که خلیفه از مقاصد عالیۀ دین به خوبی اطلاع داشته و روش و سنّت پیغمبر (ص) را خوب می دانسته و خود آن روش و سنّت را پیروی می داشته بسیار قابل توجّه و تامّل است.
بعلاوه اگر چنان رفتاری برای تظاهر به عظمت و شوکت اسلام، مناسب و به جا و حقّ، تصوّر و توهّم گردد خلیفه را، که مقامش والاتر است، داشتن چنان دستگاه و بودن بر چنان رفتار مناسبتر بلکه لازمتر است پس لازم بود هنگامی که خلیفه برای فتح بیت المقدس می رفت جلال و شکوه سلطنتی از خود نشان می داد تا رومیان را مرعوب و مجذوب می ساخت نه این که خود و همراهش بس با یک شتر، سواره و پیاده شدن را نوبه قرار دهند و نه این که در همین سفر شام بر خر سوار شود و تنها مصاحب او که از صحابۀ
______________________________
(1) در این عبارت زیرکی و زرنگی معاویه مورد توجه بوده گر چه قیصر و کسری بیشتر به جبروت و استبداد و شوکت معروف بوده اند.
ص: 117
بزرگ است بر خری دیگر و طوری ساده و بی پیرایه حرکت کند که حتّی معاویه متوجه او نشود و از او بگذرد و نفهمد بلکه باید خلیفه هم حاجب و دربان و قصر و دربار و دبدبه و کبکبه می داشت تا نه تنها عامّۀ مردم، چنانکه معاویه گفته، بلکه قیاصره و اکاسره نیز از ابّهت و شوکت او و دربارش مرعوب
شوند!! سبحان اللّٰه.
و هم لازم بود سعد وقّاص و دیگر امراء و عمّال، که در ایران فرماندار می بودند، به شیوۀ فرمانداران و سالاران و مرزبانان و دهقانان ایران به جاه و جلال و عظمت و شوکت توجه می داشتند نه این که قصر سعد و در آن سوزانده شود و در نتیجۀ حاجب داشتن از کار بر کنار و به دادن نیمی از اموال خود گرفتار گردد.
و هم قابل توجه بلکه تعجب است که خلیفه با آن صلابت در امور دین و شدّت و سخت گیری که فرزند خود را با زدن حدّ و اجراء حکم الهی نابود می سازد چه گونه فریبکاری و تزویر معاویه را با عبارتی دو پهلو (ویحک ما ناظرتک فی امر اعیب علیک فیه الّا ترکتنی..) که معلوم نیست مدح است یا قدح می ستاید و می گوید:
«هیچ گاه در کاری که عیبی در آن بر تو یافتم با تو مناظره نکردم مگر این که مرا به حالی افکندی که ندانستم ترا به آن کار وادارم یا از آن باز دارم!» و در آخر هم، بحسب این نقل، می گوید: «نه ترا امر می کنم و نه نهی»!!
ص: 118
سلطنت معاویه 41- 60
اشاره
کردار و رفتار معاویه در زمان خلیفۀ دوم، خلیفۀ مقتدر و مراقب و زهد خواه و تواضع طلب، چنان بود که اشاره شد و بی گمان در زمان خلیفۀ سیم، بویژه در نیمۀ دوم خلافت او، که وضع دستگاه خلافت دستخوش هوی و هوس بنی امیّه و دگرگونه بود، معاویه در رفتار و کردار خود آزادتر شده و در راه نیل به امانی و آمال خویش بیش از پیش به زمینه سازی و سیاست
بازی کار می کرده و از راهی می رفته است که طبیعت خانوادگی و فطرت شخصی او اقتضاء می داشته است.
در زمان بسیار کوتاه خلافت علی (ع) هم، معاویه در محیط و منطقۀ حکومت و ریاست خویش خود را بکلی غیر مسئول می دانسته و به استقلال فرمانروایی می داشته و آن چه دل خواهش بوده و سیاستش اقتضاء می کرده، بی این که دین و ایمان جلوگیر و سدّ راهش باشد، آزادانۀ آن را بکار می بسته است.
پس از آن که علی (ع) به شهادت رسید و شیعیان و پیروان او با فرزندش حسن، که از فاطمۀ زهرا (س)، دختر محبوب و بی همتای پیغمبر (ص)، بود و پیغمبر (ص) به او و به برادرش حسین (ع) علاقۀ کامل و محبت وافر می داشت، و آن دو را «سرور جوانان بهشت» می گفت، بیعت کردند معاویه از راه دسیسه سازی و از روی نیرنگ بازی به تطمیع و تهدید و پراکندن زر و سیم و ایجاد نفاق از راه نوید و بیم کسی را که در دامان عصمت و مهد ولایت و آغوش نبوّت و رسالت پرورش و آموزش یافته و در کانون حق و حقیقت و علم و فضیلت و تقوی و دیانت بالش و فزایش پذیرفته از حق مسلّم و مقام بر حقش محروم ساخت و با آن سابقۀ خاندان و آن گونه سابقه و آن طرز افکار و اخلاق و اطوار
ص: 119
و شخصیّت که می داشت و نمونه اش یاد شد زمام فرمانروایی مطلق را بدست گرفت و به نام خلافت اسلامی و زیر سایۀ لواء دین، پرچم حکومت خودسرانه و سلطنت جابرانه و مستبدّانۀ آل امیّه را برافراشت
و فرمانروایی کسری منشانه و قیصر مآبانۀ امویان را پایه نهاد.
از همان هنگام که معاویه زمام حکومت را به کف آورد و حق داران و اقرباء یا مدّعیان و رقبا را به وسائل گوناگون و دسایس رنگارنگ نابود یا خاموش ساخت تمام توجّه خود را به محکم ساختن و استوار داشتن بنیاد حکومت جائرانه و بسط و توسعه و نفوذ سلطنت کسری مآبانه و حتی به پیروی از اکاسره و قیاصره به استدامه و استبقاء آن در اعقاب ناشایسته و اخلاف نادرست خویش مصروف داشت.
وضع ساده و بسیط و، در همان حال، مشحون بفضل و دانش و مقرون بتقوی و فضیلت و همراه با تعلیم و تربیت و ارشاد و هدایت و، بالاجمال، حقّ و حقیقت که از مختصات محافل رسالت و از مظاهر مجالس خلافت می بود، از میان رفت و وضعی دگرگونه به میان آمد: دربار سلطنت کسروی و دستگاه جبروت و شوکت قیصری تشکیل یافت، بساط خلاف حقیقت گسترده شد و شیوۀ بی حقیقتی و، باصطلاح عصر ما، سیاستمداری رایج و به جای روش محمّدی روش کسروی مستقر شد و دوستی اهل بیت عصمت و طهارت و پیروی از ایشان، که سنّت و سیرۀ جد خود پیغمبر (ص) را پیرو می بودند، جرم بشمار آمد و دانشمندانی حق گو و دین دارانی حقیقت خواه چون حجر بن عدی و عمرو بن حمق و دیگر یاران او، که به گفتۀ عائشه «از لحاظ عزّت و مناعت و فقاهت سران عرب بودند» به نام این جرم به فرمان با وضعی بسیار فجیع باز هم قیصر مآبانۀ و مستبدّانۀ نابود و به درجه شهادت نائل گردیدند.
مشرّف بودن به آیین پاک اسلام
در همه، یا بیشتر، از مدت رسالت و ملازمت داشتن با پیغمبر (ص) در همه، یا اکثر، آن مدّت و فداکاریهای بی مانند در راه
ص: 120
حفظ پیغمبر (ص) و جانبازیهای کم نظیر برای پشتیبانی از دعوت و در راه ترویج دین و پیشرفت ایمان و نظائر این فضائل، از مزایا و اوصافی می بود که خلفاء راشدین، کم یا بیش، به آن ها اتصاف و اشتهار می داشتند و جمهور صحابه که دانشمندان اسلامی آن عهد، از ایشان و در میان ایشان می بودند باین گونه اوصاف و مزایا برای آنان اعتراف و اذعان می کردند و از این رو در برابر علم و عمل ایشان ناگزیر به طوع و رغبت، کم یا بیش، سر تسلیم فرود می آوردند.
معاویه در همۀ آن اوصاف و مزایا نسبت به خلفای راشدین بر خلاف می بوده:
تشرّفش به اسلام و ملازمتش با پیغمبر مدتی کوتاه داشته و در زمانی بسیار کم و ناچیز بوده است چه معاویه و پدرش، ابو سفیان، و مادرش، هند جگرخوار، تا هنگام فتح مکّه (بیستم ماه رمضان از سال هشتم هجری- نزدیک به سه سال پیش از وفات پیغمبر- ص) بر همان عناد، و لجاج و جهالت و ضلالت خود برقرار بوده و در عداوت با پیغمبر (ص) ظاهرا و باطنا پافشاری می نموده و با اسلام و اهل آن معارضه و مبارزه می داشته اند.
ابو سفیان چون خود را مقهور و مغلوب دید با کراهت نمایان، بظاهر شهادتین بر زبان راند و خود را از کشته شدن رهایی داد و آزاد شد لیکن معاویه و مادرش در عداد، باصطلاح، «طلقاء» در آمدند. بعد از فتح مکّه هم تا پیغمبر (ص)
زنده بود به ابو سفیان بعنوان «مؤلّفه قلوبهم» از سهام زکاه سهمی داده می شد و بدین وسیله از او و فرزندان او و بستگانش دل جویی بعمل می آمد تا، به اقتضای سست اعتقادی یا بی ایمانی که داشته اند، به فساد و اخلال تظاهر نکنند.
فقیه مالکی در جزء پنجم (صفحه 12) از کتاب «العقد الفرید» این مضمون را آورده است:
«.. مالک بن دینار گفته است:
هنگام رحلت پیغمبر (ص) ابو سفیان در بیرون مدینه بود چون به مدینه در آمد
ص: 121
و دانست که پیغمبر (ص) وفات یافته و ابو بکر به خلافت رسیده گفت: پس دو ضعیف:
علی و عباس کجایند؟..
«پس از آن گفت: غباری را می نگرم که جز خون آن را فرو نمی نشاند..
«پس عمر به ابو بکر گفت:
«ابو سفیان به مدینه در آمده و شرّی به راه خواهد انداخت. پیغمبر وی را بر اسلام تألیف می کرد تو اکنون آن چه را از صدقات (زکوات) در بیرون مدینه جبایت و جمع کرده است به او واگذار. ابو بکر چنان کرد پس ابو سفیان خرسند شد و بیعت نمود» معاویه، به استثنای این دو سه سال اخیر از حیات پیغمبر (ص)، در تمام دورۀ دعوت، بر شرک خود پایدار بوده و به همراهی پدر و مادر در راه آزار پیغمبر و یاران او و نابودی دین و ایمان کوششی فراوان و دشمنی و مبارزه نمایان می داشته است زیرا از طرفی چون از دودمان «امیّه» بوده و پیغمبر (ص) از سلالۀ «هاشم» و دشمنی و تعصّب میان این دو خاندان ریشه داشته و از طرفی دیگر به خداشناسی و بت پرستی خو گرفته و بالاتر از
همه نخوت و کبر و بلند پروازی و ریاست جویی که با خون وی آمیخته و با شیرش سرشته بوده نمی گذاشته است که در برابر حق و حقیقت فروتن باشد و فرمانبردار گردد و خدا و پیامبر او را اطاعت کند پس تا هنگامی که از او ساخته می شده و توانایی می داشته از دشمنی دم می زده و راه مخالف می سپرده است.
سوابق نکوهیدۀ معاویه اگر بر مردم کشورهای تازه مسلمان و بر ملل بی سابقه مانند اهل شام، که از شرق رسالت و مرکز خلافت به دور بوده و یا بر کسانی که بعد از هجرت و رحلت متولّد گردیده و به واسطۀ کمی سنّ، اوائل ایام طلوع دین و سوابق اوضاع اسلام و احوال مسلمین را ادراک نکرده و از دوست و دشمن سابق اطلاع نداشته اند روشن نبوده بر مردم مکه و مدینه، بویژه باقی ماندگان از صحابه، که زمام داران علم دین و نخستین گروندگان و پذیرندگان خجسته آیین می بوده اند بسیار روشن و آشکار می بوده است.
ص: 122
بعلاوه، معاویه این مقام شامخ دینی را از راه استناد به نصّ و «نصب»، یا دست کم به ادّعاء «اجماع» از «اهل حلّ و عقد»، احراز نکرده بلکه به وسیلۀ زر «1» و زور و متوسل شدن به کید و غرور بر آن دست یافته است.
مهمّتر این که همه یا بیشتر از بزرگان علم و عمل و گروهی از صحابۀ کبار با علی (ع) و فرزندش، حسن، بیعت می داشته و از بستگان جدّی و شیفتگان صمیمی ایشان بشمار می بوده و گفتۀ پیغمبر (ص) را در بارۀ «ثقلین» فرمان می برده و محبّت عترت را در دل
می داشته و ازین روی با معاویه و درباریان و فرمانداران همانندش، که دشمنان اهل بیت می بوده، میانه و مناسبتی نداشته و هماره از آنان حذر می داشته و دوری و اجتناب می جسته و انحرافشان را از شاه راه دین آشکار یاد می کرده اند.
آن چه از مجموع گفته های بزرگان از مورّخان مشهور و مورد اعتماد اهل تسنّن در بارۀ معاویه بر اهل انصاف و اشخاص دور از تعصّب و اعتساف روشن می گردد اینست که: معاویه مردی زرنگ و، باصطلاح عصر ما، شخصی سیاسی و بی حقیقت و از آن سو هم خود پسند، دنیا پرست و جاه طلب بوده و در راه رسیدن به مقام و نیل به مقصود هیچ چیز را رادع و مانع خود نمی دانسته است.
فقیه مالکی، در جزء پنجم از «العقد الفرید» (صفحه 124)، از عتبی از پدرش، آورده که معاویه به قریش این مضمون را گفته است:
«می خواهید از خود و از شما به شما بازگو کنم؟
«گفتند: بگو.
«گفت: چون شما بیفتید من پرواز می کنم و چون شما پرواز کنید من می افتم.
و اگر پریدن من با پرواز شما همراه آید ناگزیر هر دو فرو افتیم.
باز همو در همان کتاب (همان جزء و همان صفحه) این مضمون را آورده است:
______________________________
(1) از امام چهارم شیعه، زین العابدین (ع)، علی بن حسین (ع)، روایت است که:
«ان علیا کان یقاتله معاویه بذهبه».
ص: 123
«معاویه می گفته است:
«اگر میان من و مردم مویی باشد هر گز آن مو پاره نخواهد شد زیرا هنگامی که ایشان آن را بسوی خود بکشند من سست می گیرم و چون ایشان وادهند و سست بگیرند من آن را بسوی خویش پیش می کشم».
باز هم در همان
کتاب (همان جزء و همان صفحه) این مضمون آورده شده است:
«زیاد بن ابیه گفته است:
«هیچ گاه معاویه بر من غلبه نیافت مگر در این مورد که یکی از عمّال، بدهی خراج داشت من از او به سختی مطالبه می کردم گریخت و به نزد معاویه رفت. من به معاویه نوشتم پناه دادن باین شخص موجب فساد کار من و تو خواهد بود.
«معاویه پاسخم را چنین نوشت:
«من و ترا چنان نشاید که مردم را به یک سیاست برانیم: هر دو اگر نرمی بکار بریم مردم نافرمانی پیش گیرند و اگر هر دو سخت گیری پیش گیریم مردم را نابود خواهیم ساخت. پس تو خشونت و سختی را بکار بر و من از راه مهربانی و نرمی می روم» ابن اثیر، در کتاب «الکامل» (جزء سیم- صفحه 220- پس از این که نوشته است معاویه هنگامی که زیاد از جانب علی (ع) بر فارس حکومت می داشته نامه ای تهدید آمیز که ضمنا به ولادت زیاد از ابو سفیان تعریض داشته بوی نوشته و زیاد پس از خواندن نامه بپا خاسته و مردم را که فراهم خواسته مخاطب ساخته و چنین گفته است:
«العجب کلّ العجب من ابن آکله الاکباد و رأس النّفاق..») چنین آورده است:
«و بلغ ذلک علیّا فکتب الیه (یعنی إلی زیاد) انّی ولّیتک.. و قد کانت من ابی سفیان فلته من امانی الباطل و کذب النّفس لا توجب له میراثا و لا تحلّ له نسبا و انّ معاویه یاتی الانسان من بین یدیه و من خلفه و عن یمینه و عن شماله.
فاحذر ثمّ احذر. و السّلام»
ص: 124
ابن ابی الحدید، در جلد چهارم از شرح نهج
البلاغه (صفحه 64)، چنین آورده است:
«و من کتاب له، علیه السّلام، إلی زیاد بن ابیه..
«و قد عرفت انّ معاویه کتب إلیک یستنزل لبّک و یستقلّ غربک فاحذره فانّما هو الشّیطان یأتی المرء من بین یدیه و من خلفه و عن یمینه و عن شماله لیقتحم غفلته و یستلب غرّته..»
معاویه حتی با مغیره، که یکی از داهیان به نام عرب است بتعبیر خودش به خدعه و نیرنگ رفته و بدین نیرنگ چنانکه در تاریخ است زمینه خلافت یزید را آماده ساخته است.
طبری در جزء چهارم تاریخ (صفحه 245) چنین آورده است:
«انّ المغیره کتب إلی معاویه:
«امّا بعد فانّی قد کبرت سنّی و رقّ عظمی و شنفت لی قریش.
«فان رأیت ان تعزلنی فاعزلنی.
«فکتب الیه معاویه:
«جاءنی کتابک تذکر فیه انّه کبرت سنّک فلعمری ما اکل عمرک غیرک و تذکر انّ قریشا شنفت لک و لعمری ما اصبت خیرا الّا منهم.
و تسألنی ان اعزلک فقد فعلت، فان تک صادقا فقد شفّعتک و ان تک مخادعا فقد خدعتک» خلاصه این که خدا و پیغمبر (ص) و دین و ایمان تا حدّی مورد توجّه و توجیه معاویه بوده که در نیل به مقاصد و اغراض شخصی وی مورد استفاده قرار گیرد و گر نه بی ملاحظه و به صراحت مقصود خویش را مقدم و دین و ایمان را بر کنار می داشته بدان حدّ که خود را به کلّی آزاد می شناخته در این باره حتی خود را به تاویل هم نیازمند نمی دیده تا کسانی را که به دوستی او تعصّب بی جا می ورزند و عمل بر صحّت را بهانه می سازند، دست کم، بدین بهانه
ص: 125
که «مجتهد» بوده و تاویل کرده
و بر خطا رفته بتوانند عذری بتراشند و بعنوان «اجتهاد» و «تأویل» و «خطاء در اجتهاد» کارهای ناصواب و خطاهای عمدی وی را اصلاح و تصویب کنند.
فقیه و قاضی مالکی، در کتاب «العقد الفرید» (جزء پنجم)، این مضمون را نوشته است:
«روزی معاویه به عمرو عاص گفت:
«شگفت انگیزترین چیزها چیست؟ پاسخ داد:
«این که کسی بر حقّ کسی دیگر، که حق با او است به ناروا غلبه کند. پس معاویه گفت:
«و از این عجیبتر آنست که چیزی بنا حق به کسی بی حق بی این که غلبه کند داده شود» مقصود عمرو عاص از آن چه عجیب دانسته غلبۀ معاویه است بر علی (ع) و فرزندش و مقصود معاویه از آن چه اعجب دانسته غلبۀ عمرو عاص است بر حکومت مصر.
ص: 126
معاویه و عمرو عاص
ابن ابی الحدید (عزّ الدین عبد الحمید بن محمد معتزلی مدائنی- متوفّی به سال 655 ه. ق)، در شرح نهج البلاغه (جلد اول- جزء دوم-) در ذیل این جمله از خطبه «و لم یبایع حتّی شرط ان یؤتیه علی البیعه ثمنا.
فلا ظفرت ید البائع و خزیت أمانه المبتاع..» در بارۀ دعوت معاویه از عمرو عاص، که در مصر بوده، برای هم کاری در مخالفت و منازعت با علی (ع) شرحی مفصل آورده تا بدانجا رسیده که عمرو عاص پس از دیدن نامۀ معاویه و مشاوره با دو فرزند خود: عبد اللّٰه و محمد و رای دادن عبد اللّٰه به توقّف عمرو در مصر و عدم اجابت وی دعوت معاویه را و رای دادن محمد به اجابت و رفتن به شام و گفتن عمرو که «رای عبد اللّٰه برای دین و رای محمد
برای دنیای من بهتر است» و در پایان تردید، برگزیدن عمرو رفتن به شام را و ملاقات او در شام با معاویه و مکایده و فریبکاری آن دو با یکدیگر شرحی مفصل، بنقل از نصر بن مزاحم، آورده و پس از همۀ این تفاصیل مضمون زیر را از عمرو بن سعد نقل کرده است:
«معاویه به عمرو عاص گفت:
«ابو عبد اللّٰه من ترا بجهاد این مرد که خدا را نافرمانی! و عصای مسلمین را شقّ! و فتنه را آشکار! و رحم را قطع! و جماعت را متفرق کرده! و خلیفه را بقتل رسانده! دعوت می کنم.
«عمرو گفت: او کیست؟ معاویه پاسخ داد: علی!. عمرو گفت:
«به خدا سوگند که تو با علی هم طراز نیستی: ترا هجرت او، سابقۀ او،
ص: 127
مصاحبت او، جهاد او، علم او، فقاهت او هیچ کدام نیست. بعلاوه به خدا سوگند او را در فنون جنگ مهارتی است که هیچ کس به پایه اش نمی رسد.
«آن گاه گفت:
«از این بگذر و بگو اگر من در این کار بزرگ، که غرر و خطر آن بر تو به خوبی روشن است، با تو هم کاری و ترا یاری کنم و در جنگ با علی همدست و هم کار تو باشم مرا چه خواهی داد؟
«معاویه گفت: آن چه خودت بدان حکم کنی.
«عمرو پاسخ داد: مصر را طعمۀ من قرار ده. معاویه خاموش شد.
«نصر، در روایتی از غیر عمرو بن سعد، آورده است که:
«پس معاویه گفت:
«ابو عبد اللّٰه من خوش ندارم که عرب در بارۀ تو با هم به سخن در آیند و بگویند تو برای خاطر دنیا باین کار اقدام کردی.
«عمرو گفت:
«معاویه خود را بیهوده رنج مده و از
این گونه سخنان به میان میاور و از کید و حیله با من در گذر و دست از تزویر و فریبکاری بردار. من کسی نیستم که با این گونه سخنان فریفته شوم. من فریب نمی خورم» «عین عبارتی که از عمرو نقل شده این جمله است «دعنی عنک» ابن ابی الحدید از قول شیخ و استاد خود، ابو القاسم بلخی این مضمون را در ذیل این جمله آورده است:
«این گفتۀ عمرو کنایه است از الحاد بلکه صریح است در آن، چه معنی آن چنین است: وا گذار کلامی را که اصل ندارد زیرا اعتقاد به آخرت و این که متاع دنیا فروخته نمی شود از خرافات است!» آن گاه از قول شیخ خویش گفته است: «عمرو عاص همیشه ملحد بوده و هیچ گاه
ص: 128
در زندقه و الحاد تردید نداشته و معاویه هم در این امر مانند او بوده است..»
ابن عبد ربّه فقیه مالکی مذهب، در جزء پنجم از «العقد الفرید» (صفحۀ 102)، چنین آورده است:
«و کتب عمرو إلی معاویه:
معاوی لا اعطیک دینی و لم أنل به منک دنیا، فانظرن کیف تصنع
و ما الدّین و الدّنیا سواء و انّنی لآخذ ما تعطی و رأسی مقنّع
فان تعطنی مصرا فاربح صفقه اخذت بها شیخا یضرّ و ینفع
برگردیم بدنبالۀ مذاکرات معاویه با عمرو. چون عمرو گفت: من فریب نمی خورم معاویه گفت:
«اگر بخواهم من ترا فریب دهم می توانم.
«عمرو گفت: نه، به خدا سوگند مانند من کسی فریب نمی خورد. من از آن زیرکتر و باهوشتر هستم.
«معاویه گفت: نزدیک بیا تا سخنی نهانی به تو بگویم. عمرو بوی نزدیک شد تا معاویه سر به گوش او بگذارد و سخن خویش را
بگوید.
«معاویه گوش عمرو را به دندان گرفت و گزید و گفت: هان دیدی چه گونه فریب خوردی؟ آیا در اینجا جز من و خودت کسی را می بینی که بسر گوشی نیاز افتد؟
تا آنجا که معاویه به عمرو گفت:
«آیا نمی دانی که مصر به اندازۀ عراق مهمّ است؟
«عمرو پاسخ داد:
«آری، لیکن مصر از آن من خواهد بود. هنگامی که از آن تو باشد و آن
ص: 129
هنگامی است که بتوانی بر علی غالب شوی و عراق را بدست آوری.
«عتبه، برادر معاویه، که معاویه به راهنمائی او عمرو را از مصر خواسته بود به معاویه گفت: آیا خرسند نیستی که عمرو را با دادن مصر به او بخری؟.
«معاویه دستور داد که آن شب عتبه در نزد وی بماند تا در این باره اندیشه کند و تصمیم بگیرد.
«آن شب عتبه ماند و، به طوری که معاویه آوازش را بشنود، با خود ابیاتی را خواند که از آن جمله است:
اعط عمرا انّ عمرا تارک دینه الیوم الدنیا لم تحز
اعطه مصرا و زده مثلها انّما مصر لمن عزّ فبزّ
چون معاویه این ابیات را بشنید عمرو را بخواست و مصر را بوی واگذاشت.
«در قرار دادی که میان ایشان برای اقطاع مصر از طرف معاویه و عمرو تنظیم شد به دستور معاویه جملۀ «علی ان لا ینقض شرط طاعه» گنجانیده شد. عمرو چون نامه را از کاتب گرفته و جمله را دید در آن نوشت «علی ان لا تنقض طاعه، شرطا» پس هر یک از ایشان با دیگری فریب بکار برد و نیرنگ زد» باز ابن ابی الحدید این مضمون را گفته است:
«ابو العباس محمد بن یزید، مبرّد «1»، در
کتاب «الکامل» قسمت بالا را آورده لیکن آن را تفسیر نکرده است.
«تفسیر و توضیح آن چنین است که معاویه به کاتب خود دستور داده است که بنویسد «مصر متعلق است به عمرو بدین شرط، که او شرط اطاعت را نشکند و نافرمانی
______________________________
(1) «اللغوی النحوی الادیب، کان فصیحا مفوها صاحب نوادر و ظرافه اخذ عن المازنی، له «الکامل» و المقتضب و «معانی القرآن» و «طبقات النحاه البصریین» و غیرها توفی ببغداد سنه 285 (رفه)
ص: 130
نکند» و منظورش این بود که از عمرو بر بیعت و اطاعت مطلقه، که به هیچ شرطی معلّق و مشروط نباشد اقرار بگیرد و این نیرنگ و مکری بوده که اگر عمرو آن را در نمی یافت و متوجه نمی بود و می پذیرفت معاویه می توانست هر وقت بخواهد از عطا و بخشش خود برگردد و مصر را از عمرو باز پس بگیرد و به خود برگرداند لیکن عمرو نمی توانست و حق نداشت که از طاعت معاویه رو برگرداند و چنین احتجاج کند که چون معاویه از عطاء خویش برگشته و مصر را باز پس گرفته من هم از اطاعت او برمی گردم و بیعت خود را نابود می گیرم زیرا بحسب شرطی که معاویه گنجانده اطاعت عمرو از معاویه لازم و واجب افتاده خواه مصر را از او پس بگیرد یا این که در دست او باقی بگذارد.
«عمرو چون باین نکته توجّه یافت و نیرنگ معاویه را درک کرد نگذاشت قرار داد بدان گونه تمام شود و کاتب را دستور داد که عبارت او را به جای عبارت معاویه بنویسد و منظورش این بود که به سود خود از معاویه اقرار بگیرد
که هر گاه معاویه را اطاعت می کند اطاعت او موجب نگردد که معاویه بتواند شرط تسلیم مصر را بوی بشکند، پس هر دو با هم مکیدت و مکر، آغاز و نیرنگ و فریب ساز کردند» فقیه مالکی، ابن عبد ربّه، در جزء پنجم از کتاب «العقد الفرید» (صفحه 101)، به اسناد از سفیان بن عیینه از حسن بصری این مضمون را آورده است:
«به خدا سوگند معاویه می دانست که اگر عمرو عاص با وی بیعت نکند کار خلافت بر او تمام نمی شود از این رو عمرو را گفت: «از من پیروی کن». عمرو گفت:
«چرا پیرو تو شوم؟ برای آخرت؟ به خدا سوگند آخرتی با تو نیست. یا برای خاطر دنیا؟ پس به خدا چنین کاری نخواهم کرد مگر این که مرا در دنیا با خود شریک سازی! «معاویه گفت: پذیرفتم تو در دنیا هم مرا شریکی.
«عمرو گفت: بنویس که مصر و شهرستان آن مرا باشد.
«پس نوشت که مصر و شهرستانش عمرو را باشد. و در پایان نامه یاد کرد که
ص: 131
بر عمرو هم اطاعت و فرمانبری باشد. عمرو گفت: و هم بنویس که اطاعت و فرمانبرداری چیزی را از شرط کم نمی کند. معاویه گفت: نباید این نوشته را کسی ببیند. عمرو گفت:
باید بنویسی. پس معاویه ناگزیر آن چه را عمرو خواست نوشت و بدو داد. به خدا سوگند چاره و گزیری جز نوشتن آن نداشت!» معاویه و عمرو عاص با هم بسیار سنخیّت می داشته، و از یک خمیره و سرشت بوده اند و به گفته پیغمبر اکرم (ص) این دو تن چنان بوده اند که هیچ گاه برای کاری خیر با هم فراهم نمی آمده اند.
فقیه
مالکی، ابن عبد ربه، در کتاب «العقد الفرید» (جزء پنجم صفحه 102) این مضمون را آورده است.
«گفته اند: چون عمرو عاص بر معاویه در آمد و معاویه مصر را «طعمۀ» او قرار داد «1» و عمرو برای ساختن کار علی، همراهی و هم کاری معاویه را بپا خاست به معاویه گفت:
«در اینجا مردی است به نام و شریف که اگر در این کار همراه گردد و مساعدت ما را قیام کند به خدا سوگند به وسیلۀ وی دلهای مردم را به خود می کشانی و آن مرد، عباده بن صامت است.
«معاویه کس بدو فرستاد و او را بخواست. چون عباده بر معاویه در آمد میان معاویه و عمرو عاص که پهلوی هم نشسته بودند فاصله انداخت و خود در آن میان نشست.
«معاویه بحمد خدا و سپاس او پرداخت آن گاه از فضل و سابقۀ عباده سخن راند
______________________________
(1) یعنی بموجب نوشته و شرط. ابن اثیر (در جزء سیم صفحه 262) از الکامل نوشته است «و قال عمرو بن العاص لمعاویه: أ لست أنصح الناس لک؟ قال: بذلک نلت ما نلت!» طبری هم در جزء چهارم صفحه 247 به اسناد از علی بن عبید اللّٰه عین عبارت را آورده است.
ص: 132
از آن پس از فضل عثمان یاد کرد و در آخر از عباده خواست که به همراهی او برای خونخواهی عثمان قیام کند و او را در این کار یار باشد.
«عباده گفت: آن چه گفتی شنیدم. آیا می دانی من چرا میان شما دو تن نشستم و شما را بنشستن خود از هم جدا کردم؟
«گفتند: آری، برای فضل و سابقه و شرفت.
«گفت: نه، به خدا سوگند از این
جهت نبود که میان شما فاصله انداختم و نشستم بلکه از آن روی بود که چون در غزوۀ تبوک ما در رکاب پیغمبر (ص) رهسپار بودیم ناگهان شما دو تن را که رهسپار بودید و هم اکنون با هم در سخن و گفتارید دید پس پیغمبر (ص) بما رو آورد و گفت:
«اذا رأیتموهما اجتمعا ففرّقوا بینهما فإنّهما لا یجتمعان علی خیر ابدا؟» و اینک من شما دو تن را از این اجتماع، نهی می کنم..»
طبری، در جزء چهارم از تاریخ (صفحه 144)، مسندا، چنین آورده است:
«عمرو عاص با گروهی از اهل مصر بقصد دیدار معاویه به شام، وارد شدند.
عمرو به همراهان خود گفت: چون بر «ابن هند» در آیید برای این که در نظر او بزرگ بنمایید بر او به خلافت سلام مکنید و تا شما را ممکن باشد و بتوانید او را کوچک بشمارید.
«معاویه که به فراست این دستور عمرو را دریافته و پیش بینی کرده بود دربانان و نگهبانان خود را گفت: چنان می دانیم که «ابن نابغه» کار مرا پیش مصریان سبک و کوچک گرفته پس هنگامی که بخواهند بر من در آیند به درشتی و سختی که ممکن باشد و بتوانید با ایشان برخورد کنید به طوری که هیچ یک از آنان بمن نرسد مگر این که در اندیشه جان و رهایی خود از نابودی باشد. دربانان چنین کردند.
«پس نخستین کسی از ایشان که به نام ابن الخیاط خوانده می شد چون به مجلس معاویه در آمد زبانش گرفت و درمانده شد و بی اختیار گفت: السّلام علیک یا
ص: 133
رسول اللّٰه! دیگران هم که خود را باخته بودند از او پیروی
کردند و معاویه را به رسالت سلام دادند. چون از نزد معاویه بازگشتند عمرو به ایشان گفت: نفرین خدا بر شما باد من شما را گفتم: معاویه را به امارت سلام گویید شما او را به رسالت سلام گفتید!!» دنیا داری و سیاستمداری (باصطلاح امروز) و ریاست خواهی معاویه چنان قوی بوده که نه تنها دین و ایمان را در برابر سیاست ریاست خود به چیزی نمی شمرده بلکه حمیّت و عصبیت عربی و رشک ناموسداری را نیز در هنگامی که سیاستش اقتضاء می داشته زیر پا می گذاشته است.
فقیه مالکی، ابن عبد ربه، (در جزء ششم از العقد الفرید) این مضمون را آورده است:
«یزید پسر معاویه روزی پدر را گفت:
«عبد الرحمن بن حسان بن ثابت با دخترت، رمله، مغازله و معاشقه دارد و در باره اش به غزل سرایی و تشبیب می پردازد.
«معاویه گفت: چه می گوید؟
«یزید پاسخ داد: می گوید:
هی بیضاء مثل لؤلؤه الغوّاص صیغت من لؤلؤ مکنون
«معاویه گفت: راست گفته است:
«یزید گفت: باز هم می گوید:
و اذا نسبتها لم تجدها فی نساء من المکارم دون
«معاویه گفت: باز هم راست گفته است:
«یزید گفت: باز هم گفته است:
ثمّ حاصرتها إلی القبّه الخضراء نمشی فی مرمر مسنون.
«معاویه گفت: این را دروغ گفته است:
ص: 134
«یزید گفت: در این شعر «فی مرمر» آورده (یعنی نشانی داده است) «معاویه گفت: مطلبی مهم نیست «1» «یزید گفت: آیا نمی فرستی سرش را برایت بیاورند؟
«معاویه گفت: پسرک من اگر چنین کنم برای تو بدتر خواهد بود چه این که این موضوع بر سر زبانها می افتد و در باره اش گفتگوها به میان می آید از این موضوع درگذر و از آن آزار و رنج مبر».
ابو الفرج اموی
اصفهانی در «الاغانی» (جزء 13- صفحه 141- 143) این قضیه را به چند طریق که در یکی از آنها تشبیب را در بارۀ خواهر معاویه نقل کرده آورده و در دو طریق عمل معاویه را بعد از مذاکرۀ یزید (یا مردم) با وی برای عقوبت و کیفر عبد الرّحمن بدین مضمون یاد کرده است:
«معاویه خندید و به یزید (یا به مردم) گفت: من او را از راهی دیگر، نه از راه کیفر، چاره خواهم کرد و صبر نمود تا وفد انصار که عبد الرحمن هم با ایشان بود از مدینه به شام آمدند و بر او وارد شدند، پس عبد الرحمن را که معمولا در پایین مجلس و آخر مردم می نشست به نزدیک خود خواند و بر تخت خویش نشاند و مورد توجّه و گفتگویش قرار داد. آن گاه بوی گفت: دختر دیگرم از تو گله مند است و بر تو خشمگین!
______________________________
(1) در «الاغانی» بعد از این جمله چنین آورده: «و لا کل هذا یا بنی ثم ضحک و قال:
أنشدنی ما قال ایضا فانشده قوله:
قبه من مراجل نصبوها عند حد الشتاء فی قیطون
عن یساری اذا دخلت من الباب و ان کنت خارجا فیمینی
تجعل الند و الالوه و العود صلاء لها علی الکانون
و قباء قد اشرجت و بیوت نطقت بالریحان و الزرجونی
«آن گاه معاویه گفته است: پسرک من در این گفته ها نه قتلی واجب است و نه عقوبتی کمتر از آن لیکن ما او را ببخشش و صله و گذشت رام خواهیم کرد.
ص: 135
پرسید: چرا و در چه امری؟ معاویه گفت در بارۀ این که تو خواهرش، رمله، را ستایش کرده و او را واگذاشته
و در باره اش سخنی نگفته ای! «عبد الرحمن گفت: حق با او است و من پوزش می خواهم و در بارۀ وی نیز کوتاهی نخواهم کرد. و پس از آن اشعاری نیز در آن موضوع سرود.
«مردم برخی گفتند: ما را گمان چنان بود که تشبیب و تغزّل عبد الرحمن را حقیقتی بوده لیکن اینک معلوم شد که به دستور معاویه و امر او این کار انجام یافته نه از روی واقع و حقیقت. برخی دیگر که می دانستند معاویه را دختری دیگر نیست و به سیاست و نیرنگ عبد الرحمن را فریب داده تا مردم باور کنند که گفتۀ عبد الرحمن در بارۀ رمله نیز بی اصل و بی حقیقت بوده است!» با این سیاست و دادن صلۀ زیاد به عبد الرحمن این قضیه مسکوت مانده است.
در سیاست معاویه نیرنگ و فریب و دادن زر و سیم و توسّل به امید و بیم رکن اصلی و اساسی بوده است.
نصر بن مزاحم، بنقل ابن ابی الحدید، پس از این که گفته است: هنگامی که جریر بن عبد اللّٰه بجلی از جانب علی (ع) در شام بود تا از معاویه بیعت یا پاسخ بگیرد و او با جریر به حیله و فریب و نیرنگ رفتار می کرد و کار را به امروز و فردا می انداخت، چنین نوشته است:
«روزی معاویه با عمرو عاص گفت: خوب است نامه هایی در بارۀ عثمان به مردم مکّه بنویسیم تا اگر نتوانیم بدین حیله و سیاست ایشان را با خود همداستان و همراز سازیم دست کم آنان را از مخالفت با خود باز داریم.. از جمله کسانی که بوی نامه نوشتند عبد اللّٰه عمر بود. عبد اللّٰه در
پاسخ نامۀ ایشان چنین نوشت:
«امّا بعد فلعمری لقد اخطأتما موضع النّصره.. و ما أنتما و المشوره؟
و ما أنتما و الخلافه؟ امّا أنت یا معاویه فطلیق و امّا أنت یا عمرو فظنین الا فکفّا أنفسکما فلیس لکم فینا ولیّ و لا نصیر. و السلام».
ص: 136
پس از جنگ جمل، میان علی (ع) و معاویه نامه هایی ردّ و بدل گردیده که در کتب معتبر آورده شده. از جمله در «العقد الفرید» نامه ای را، که شاید نخستین نامه علی (ع) بعد از جنگ جمل به معاویه باشد نقل کرده بدین مضمون:
«.. همانا بیعت من در مدینه بر تو، با این که تو در شامی، لازم و واجب افتاد زیرا همان گروهی که با ابو بکر و عمر و عثمان بیعت کرده اند و بهمان قراری که با ایشان بیعت کرده اند با من هم بیعت کرده اند پس حاضر را حق اختیار و غائب را حقّ رد نبوده است بلکه شوری حق مهاجران و انصار است.. پس در آن چه مسلمین در آن داخل شده اند داخل شو..
و این که در بارۀ کشندگان عثمان سخن بسیار می گویی پس هر گاه تو از مخالفت خویش دست برداری و در آن چه مسلمین در آمده اند درآیی و ایشان را نزد من به محاکمه بخواهی من تو و ایشان را بحکم کتاب خدا وامی دارم لیکن آن چه اکنون اراده کرده و بدان نظر داری فریب کودک است از این رو اگر به دیده عقل، نه از روی هوی بنگری بی گمان مرا از خون عثمان بیش از همۀ قریش منزّه و بر کنار می یابی.
«و بدان که تو از جملۀ «طلقاء» هستی که خلافت
بر ایشان حلال و روا نیست و در شوری نمی توانند داخل گردند..»
در نامۀ دیگر، که مفصل است، و شاید آخرین نامه ای باشد که پیش از جنگ صفّین از کوفه به معاویه نوشته، در آخر آن چنین آورده است:
«و قد کان ابوک ابو سفیان اتانی حین قبض رسول اللّٰه (ص) فقال:
«ابسط یدک ابایعک فانت احقّ بمقام محمّد و اولی النّاس بهذا الأمر، «فکنت انا الّذی ابیت علیه مخافه الفرقه بین المسلمین لقرب عهد «النّاس بالکفر، فابوک کان اعلم بحقّی منک فان تعرف من حقّی «ما کان ابوک یعرف تصب رشدک و الّا نستعین اللّٰه علیک».
موضوع «طلیق» بودن معاویه که پیشتر هم یاد شد و در نامۀ عبد اللّٰه عمر و کلمات
ص: 137
علی (ع) هم به آن تصریح شده موضوعی بوده که همه می دانسته اند و، چه در زمان خود او، و، چه در زمان بعد، در مقام سرزنش و نکوهش او و خاندانش این کلمه به خود او و اولادش گفته می شده و در حقیقت به او می فهمانده اند که تو بنده و اسیر بوده ای و پیغمبر (ص) بر تو منّت نهاده و آزادت ساخته است و آزاد شده را خلافت نسزد و فرمانروایش بر مهاجر و انصار نشاید.
هنگامی که در صفّین هنوز میان فریقین، جنگ شروع نشده بود و باصطلاح سفیرانی از هر طرف بسوی طرف دیگر به سفارت و اصلاح می رفته و قارئان قرآن به گمان این که بتوانند کار را بی این که کشتاری به میان آید به اصلاح آورند میان فریقین رفت و آمد می کرده اند. در یکی از این دفعات که معاویه چند تن از قبیل حبیب بن مسلمۀ فهری و
شرحبیل بن سمط و معن بن یزید را نزد علی (ع) فرستاده بود و ایشان کلماتی بیان داشته اند علی (ع) در طیّ پاسخی که شرحبیل را داده، بنقل ابن ابی الحدید، از نصر بن مزاحم این کلمات را گفته است:
«.. ثمّ اتانی النّاس و انا معتزل أمرهم، فقالوا: لی بایع «فابیت علیهم. فقالوا: لی بایع فإنّ الأمّه لا ترضی الّا بک و انّا «نخاف ان لم تفعل ان یفترق النّاس.
«فبایعتهم. فلم یرعنی الّا شقاق رجلین قد بایعا و خلاف معاویه «إیّای الّذی لم یجعل اللّٰه له سابقه فی الدّین و لا سلف صدق فی الإسلام، طلیق «و حزب من الاحزاب، لم یزل للّه و لرسوله و للمسلمین عدوّا هو و ابوه «حتّی دخلا فی الإسلام کارهین مکرهین.
«فیا عجبا لکم و لإجلابکم معه و انقیادکم له و تدعون آل «بیت نبیّکم الّذین لا ینبغی لکم شقاقهم و لا تعدلوا بهم احدا «من الناس..»
در کتاب «المحاسن و المساوی» ابراهیم بن محمد بیهقی (از علماء قرن چهارم)
ص: 138
نامه ای را از معاویه به علی علیه السّلام در جنگ صفین آورده بدین خلاصه که:
«اگر می دانستیم جنگ میان ما باین مرحله می رسد دست به آن نمی زدیم اکنون نیز دیر نشده که به سازش پردازیم، من از تو شام را خواستم تا فرمان پذیر باشم تو نپذیرفتی امروز هم همان را می گویم و می خواهم که دیروز گفتم و خواستم..»
«ما فرزندان عبد مناف هم سان و هم شأنیم یکی از ما را بر دیگری برتری نیست که بدان مایه بنده ای را خوار یا آزادی را برده خواهیم» آن گاه نامه علی (ع) را در پاسخ نامۀ معاویه چنین نقل کرده است:
«..
امّا بعد فقد جاءنی کتابک و تذکر انّک لو علمت انّ الحرب «تبلغ بنا و بک ما بلغت لم یجنها بعضنا علی بعض و انّا و إیّاک نلتمس «غایه لم نبلغها بعد.
«فامّا طلبک الشّام فانّی لم اکن لأعطیک الیوم ما منعتک «أمس. و امّا استوائنا فی الخوف و الرّجاء فلست بأمضی علی الشکّ «منّی علی الیقین و لیس اهل الشّام بالحرص علی الدّنیا من اهل العراق «علی الآخره.
«و امّا قولک انّا بنو عبد مناف، فکذلک نحن. و لیس أمیّه «کهاشم و لا حرب کعبد المطّلب و لا ابو سفیان کأبی طالب، و لا الطّلیق کالمهاجر و لا المحقّ کالمبطل..»
ص: 139
مقایسه خطبه های خلفا و گفته های معاویه
برای این که تغییر عهد پیش با این عهد از لحاظ وضع دینی که باید اساس وضع فقهی باشد بهتر دانسته شود خطبه هائی را که از خلفاء راشدین در اوّل خلافت ایشان القاء شده و خطبه ای را که معاویه در اوائل خلافت خود ایراد ساخته در اینجا می آوریم تا با هم مقایسه و در نتیجه طرز تحوّل دو عهد سنجیده شود.
این خطبه ها را از کتاب «العقد الفرید» ابن عبد ربّه مالکی فقیه که هم از لحاظ زمان، تقدّم دارد و از لحاظ اعتبار مورد اعتماد و استناد دانشمندان سنّی و شیعه است می آوریم:
بنقل ابن عبد ربّه، ابو بکر، خلیفۀ اول در آغاز خلافت پس از حمد و ثناء بر خدا خطبه ای بدین عبارت ایراد کرده است:
«.. أیّها النّاس! انّی قد ولیت علیکم و لست بخیرکم فإن «رأیتمونی علی حقّ فأعینونی و ان رأیتمونی علی باطل فسدّدونی «اطیعونی ما اطعت اللّٰه فیکم فاذا عصیته فلا طاعه لیس علیکم. الّا انّ «أقواکم عندی،
الضّعیف حتّی آخذ الحقّ له، و اضعفکم عندی، «القویّ حتّی آخذ الحقّ منه. اقول قولی هذا و استغفر اللّٰه لی «و لکم».
عمر، خلیفه دوم، هنگامی که به خلافت رسیده به منبر بر آمده و پس از حمد و ثناء خدا چنین گفته است:
ص: 140
«.. یا أیّها النّاس! انّی داع فأمّنوا: اللّٰهمّ انّی غلیظ فلیّنّی «لأهل طاعتک بموافقه الحقّ ابتغاء وجهک و الدّار الآخره و ارزقنی «الغلظه و الشّدّه علی أعدائک و اهل الدّعاره و النّفاق من غیر ظلم «منّی لهم و لا اعتداء علیهم.
«اللّٰهمّ انّی شحیح فسخّنی فی نوائب المعروف، قصدا من غیر «سرف و لا تبذیر، و لا ریاء و لا سمعه. و اجعلنی ابتغی بذلک وجهک «و الدار الآخره. اللّٰهمّ ارزقنی خفض الجناح و لین الجانب للمؤمنین.
«اللّٰهمّ انّی کثیر الغفله و النّسیان فألهمنی ذکرک علی کلّ حال «و ذکر الموت فی کلّ حین.
«اللّٰهمّ انّی ضعیف عن العمل بطاعتک فارزقنی النّشاط فیها و القوّه «علیها بالنیّه الحسنه الّتی لا تکون الّا بعونک و توفیقک» عثمان، خلیفه سیم، چون خلافت یافته القاء خطبه را بر منبر نشسته پس از حمد و ثناء بر خدا زبانش بند آمده و نتوانسته است جز این جمله را بگوید:
«أیّها النّاس! انّ اوّل کلّ مرکب صعب. و ان اعش فسیاتیکم «الخطب علی وجهها و سیجعل اللّٰه بعد عسر یسرا».
علی (ع) نخستین خطبه خود را، بنقل ابن الحدید «1»، پس از حمد و ثناء
______________________________
(1) طبری، به اسناد خود نخستین خطبه علی (ع) را پس از استخلاف بدین گونه نقل کرده است (پس از حمد و ثناء): «ان اللّٰه عز و جل، انزل کتابا هادیا بین فیه الخیر
و الشر فخذوا بالخیر و دعوا الشر. الفرائض ادوها انی اللّٰه، سبحانه، یؤدکم إلی الجنه. ان اللّٰه حرم حرما غیر مجهوله و فضل حرمه المسلم علی الحرم کلها و شد بالإخلاص و التوحید، المسلمین.
و المسلم من سلم الناس من لسانه و یده، الا بالحق، لا یحل اذی المسلم، الا بما یجب.
بادروا امر العامه و خاصه احد کم الموت.. تخففوا تلحقوا.. اتقوا اللّٰه عباد اللّٰه فی عباده و بلاده، انکم مسئولون عن البقاع و البهائم..»
ص: 141
خدا و درود بر پیغمبر (ص) بدین عبارت القاء کرده است:
«امّا بعد، فلا یدّعینّ مدّع الّا علی نفسه «1». شغل من الجنّه «و النّار امامه، ساع نجا، و طالب یرجو و مقصّر فی النّار «2».
«.. ملک طائر بجناحیه و نبیّ اخذ اللّٰه بیده لا سادس. هلک «من ادّعی و ردی من اقتحم. الیمین و الشّمال مضلّه و الوسطی الجادّه..»
این خطبه در «نهج البلاغه» زیر عنوان «و من خطبه له علیه السّلام لمّا بویع بالمدینه» به تفصیل آورده شده که در طیّ آن چند جملۀ فوق، با تغییراتی یاد گردیده و در آغاز آن این چند جمله است:
«ذمّتی بما اقول رهینه وَ أَنَا بِهِ زَعِیمٌ. انّ من صرّحت له العبر
______________________________
(1) ابن ابی الحدید در شرح خود بر نهج البلاغه، پس از این که این مضمون را گفته است: «این خطبه از جلائل و از مشهورات خطبه های علی است که همه مردم آن را روایت کرده اند و نسبت به آن چه سید رضی آورده زیاداتی داشته که شریف رضی آنها را انداخته است» این مضمون را گفته است:
«و شیخ ما ابو عثمان جاحظ در کتاب «البیان و التبیین» همۀ
این خطبه را چنانکه بوده آورده و آن را از ابو عبیده، معمر بن مثنی روایت کرده که نخستین خطبه امیر المؤمنین علی علیه السّلام در مدینه پس از بیعت به خلافت این خطبه است: «.. لا یرعین مرع الّا علی نفسه..» آن گاه پس از نقل همه این خطبه و شرح جمله های مبهم آن در بارۀ این جمله چنین گفته است: «قوله: لا یرعین ای لا یبقین. ارعیت علیه ای ابقیت. یقول: من ابقی علی الناس فانما ابقی علی نفسه»
(2) بنقل ابن ابی الحدید در اینجا کلمۀ «ثلاثه و اثنان» بوده و چنین اراده شده که مکلفان پنج گونه اند سه نوع ایشان: «ساعی» و «طالب» و «مقصر» و دو نوع دیگر: «ملائکه» و «انبیاء».
ص: 142
«عمّا بین یدیه من المثلات (عقوبات) حجزته التقوی عن تقحّم «الشبهات..
حسن بن علی علیه السّلام در خطبه ای، که به خواهش معاویه، در شام، القاء کرده نظر خود را در بارۀ «خلافت» و «خلیفه» و وظائف و تکالیف به خوبی روشن ساخته است.
بیهقی (ابراهیم بن محمد) در کتاب «المحاسن و المساوی»، در این زمینه، این مضمون را آورده است:
«گفته اند: روزی عمرو بن عاص، معاویه را گفته است:
«حسن بن علی را بخواه و او را امر کن تا به منبر بر آید باشد که نتواند چنانکه باید سخن گوید و فرو ماند پس ما او را بر این درماندگی و فرو ماندن نکوهش و سرزنش کنیم.
«معاویه پذیرفت و مردم را فراهم آورد و از حسن بن علی (ع) خواست تا به منبر برآید.
«حسن بن علی (ع) پس از ستایش و سپاس خدا چنین گفت:
«أیّها النّاس من عرفنی فأنا الّذی
یعرف، و من لم یعرفنی فأنا الحسن بن علی بن ابی طالب ابن عمّ النّبی (ص)، انا ابن البشیر النّذیر. السّراج المنیر، انا ابن من بعث رحمه للعالمین..
«و به سخنانی از این سنخ خویش را به مردم می شناساند و سخن را بدین منوال پیوسته می داشت چنانکه جهان در دیدۀ معاویه تاریک گردید و نتوانست خود داری کند پس بانک در داد که ای حسن تو را آرزو چنان بود به خلافت برسی و امید می داشتی خلیفه گردی و چنین نیستی.
«حسن بن علی پاسخ معاویه را برفراز منبر، بدین گونه سخن را ادامه داد:
«انّما الخلیفه من سار بسیره رسول اللّٰه و عمل بطاعه اللّٰه، و لیس
ص: 143
الخلیفه من دان بالجور و عطّل السّنن و اتّخذ الدّنیا ابا و امّا و لکنّ ذلک ملک اصاب ملکا یمتّع به قلیلا و کان قد انقطع عنه و استعجل لذّته و بقیت علیه تبعته فکان کما قال اللّٰه، عزّ و جلّ،:
«وَ إِنْ أَدْرِی لَعَلَّهُ فِتْنَهٌ لَکُمْ وَ مَتٰاعٌ إِلیٰ حِینٍ.
«آن گاه سخن خود را قطع کرد و از منبر فرود آمد و برگشت:
«پس معاویه به عمرو عاص گفت: به خدا سوگند که ترا جز هتک من قصدی در کار نبود! چه مردم شام هیچ کس را در برابر و همانند من نمی دانستند تا این که شنیدند از حسن آن چه را شنیدند» هنگامی که معاویه در بارۀ صلح، نامه ای برای حسن بن علی علیهما السلام به کوفه فرستاد آن حضرت این خطبه را به مردم کوفه القاء کرد:
«انّا و اللّٰه ما ینثنینا عن اهل الشّام شکّ و لا ندم. و انّما کنّا نقابل اهل الشّام بالسّلامه و
الصّبر، فشیبت السّلامه بالعداوه، و الصّبر بالجزع.
و کنتم فی مسیرکم إلی صفّین و دینکم امام دنیاکم و اصبحتم الیوم و دنیاکم امام دینکم.
«الا و انّ معاویه دعانا لأمر لیس فیه عزّ و لا نصفه فان اردتم الموت ردّدناه علیه و حاکمناه إلی اللّٰه، عزّ و جلّ، بضا السّیوف و ان اردتم الحیوه قبلناه و اخذنا لکم الرّضا.
«فناداه الناس من کلّ جانب: البقیّه، البقیّه و امض الصّلح» «1» معاویه در سال، باصطلاح، جماعت (سال چهلم هجری) چون به مدینه وارد شده، بنقل ابن عبد ربّه از قحذمی، مردانی از قریش چاپلوسی را بوی گفته اند:
«الحمد للّه الّذی اعزّ نصرک و اعلی کعبک» راوی گفته است:
به خدا سوگند وی به ایشان چیزی نگفت و به منبر برآمد و پس از حمد و ثناء خدا چنین گفت
______________________________
(1) «الکامل» (جزء سیم صفحه 202)
ص: 144
«امّا بعد فإنّی و اللّٰه ما ولیتها بمحبّه علمتها منکم و لا مسرّه بولایتی و لکنّی جالدتکم بسیفی و هذا مجالده.
و لقد رضت لکم نفسی علی عمل ابن ابی قحافه و اردتها علی عمل عمر فنفرت من ذلک نفارا شدیدا و اردتها علی سنیّات عثمان فابت علیّ.
«فسلکت بها طریقا لی و لکم فیها منفعه: مؤاکله حسنه و مشاربه جمیله. فإن لم تجدونی خیر کم فإنّی خیر لکم ولایه.
«و اللّٰه لا احمل السّیف علی من لا سیف له.. و ان لم تجدونی اقوم بحقّکم کلّه فاقبلوا منّی بعضه، فإن اتاکم منّی خیر فأقبلوه، فإنّ السّیل اذا جاد یثری و ان قلّ یغنی..».
باز هم ابن عبد ربّه از قحذمی نقل کرده که چون معاویه به مدینه رفت به منبر بر آمده و چنین گفته است:
«أیّها
النّاس انّ أبا بکر لم یرد الدّنیا و لم یرده و امّا عمر فارادته الدّنیا و لم یرده و امّا عثمان فنال منها و نالت منه. و امّا انا فمالت بی و ملت بها و انا البنها فهی امّی! و انا ابنها: فإن لم تجدونی خیرکم فانا خیر لکم!» و آن گاه از منبر به زیر آمده است.
ابن ابی الحدید، در شرح خود بر نهج البلاغه، (جلد اوّل- جزء چهارم- ذیل ذکر اسامی برخی از منحرفان از علی (ع) بنقل از کتاب المثالب، تالیف ابو عبیده (متوفی به سال دویست و ده- 210-)، بروایت از واقدی (متوفی به سال دویست و هفت 207)، این مضمون را آورده است:
«معاویه پس از صلح با حسن بن علی و اجتماع مردم بر او چون از عراق به شام باز گشت خطبه القاء کرد و گفت:
«أیّها النّاس انّ رسول اللّٰه قال لی انّک ستلی الخلافه من بعدی
ص: 145
فاختر الأرض المقدّسه فإنّ فیها الأبدال و قد اخترتکم فالعنوا..»
و فردای آن روز مردم را جمع کرد و نامه ای را که نوشته بود برایشان برخواند از جمله در آن نامه چنین بود:
«کتاب کتبه امیر المؤمنین معاویه صاحب وحی اللّٰه الّذی بعث محمّدا نبیّا و کان أمّیّا لا یقرأ و لا یکتب فاصطفی له من اهله وزیرا کاتبا أمینا «1» فکان الوحی ینزل علی محمّد و انا اکتبه، و هو لا یعلم ما اکتب! فلم یکن بینی و بین اللّٰه احد من خلقه..»
معاویه پس از شهادت علی (ع)، در ماه مبارک رمضان از سال چهلم هجری و صلح با حسن بن علی (ع) (در ماه جمادی الاولی از سال چهل
و یک) بر اوضاع تسلّط یافت و پس از این که حسن بن علی (ع) در سال چهل و نه، به دسیسه معاویه مسموم شد و شهادت یافت از همه جهت میدان را برای اجراء مقاصد خویش خالی دید به همین جهت از شهادت حسن بن علی (ع) بسیار خوشوقت و مسرور شد به طوری که وقتی آن را شنید ابن عباس را که آن هنگام در شام بود بخواست پس با خنده و شادمانی او را تسلیت گفت و به او گفت:
«ابو محمد را چند سال بود؟ ابن عباس پاسخ داد:
______________________________
(1) ادعاء اصطفاء خدا معاویه را به وزارت و هم عدم وجود واسطه بین او و خدا را، خدا داند، کاتب وحی بودن او هم خلاف واقع و حقیقت است زیرا معاویه پس از این که قهرا اسلام را پذیرفته بیش از دو سه سال اخیر زندگانی پیغمبر (ص) را ادراک نکرده است. ابن ابی الحدید در شرح خود (جلد اول جزء اول) چنین آورده است:
«و اختلف فی کتابته (یعنی معاویه) کیف کانت فالذی علیه المحققون من اهل السیره ان الوحی یکتبه علی بن ابی طالب و زید بن ثابت و زید بن ارقم، و ان حنظله بن الربیع التیمی و معاویه بن ابی سفیان کانا یکتبان له إلی الملوک و إلی رؤساء القبائل و یکتبان حوائجه بین یدیه و یکتبان ما یجی ء من اموال الصدقات و ما یقسم فی اربابها».
ص: 146
سال تولّد و سن وی در همۀ قریش مشهور است و شگفت اینست که مانند تو کسی آن را نداند» باز معاویه گفت: «شنیده ام کودکانی خرد سال از خود
به جا گذاشته است».
ابن عباس پاسخ داد:
«هر صغیری کبیر می گردد و همانا کودک ما، میانه مرد است و صغیر ما کبیر» پس از آن گفت: «ای معاویه ترا چه افتاده است که به مرگ حسن بن علی چنین شادمانت می بینم؟ به خدا سوگند مرگ او موجب تأخیر مرگ تو نخواهد شد و گور ترا او نخواهد گرفت و ماندن تو در این جهان پس از وی بسیار کم خواهد بود..» «1»
قدرت و استیلاء معاویه بر اوضاع بدان حدّ رسید که هیچ کس نمی توانست بر کارهایی مخالف دین که از او سر می زد اعتراضی کند و اگر گاهی در اوائل امر، کسانی کم یا بیش، زبان به اعتراض و انتقاد می گشودند به نام این که شیعۀ علی (ع) هستند یا به بهانۀ این که در کارهای حکومت او اخلال می کنند کشته و نابود می شدند چنانکه عمرو بن حمق و حجر بن عدی و جمعی دیگر که از بزرگان فقیهان و دین داران به نام بودند بهمان نام با طرزی فجیع بقتل رسیدند گاهی هم که آن نام و این بهانه جا پیدا نمی کرده ناگزیر بطور موقت بردباری پیش می گرفته و غرض فاسد و عمل ناروای خود را بتأخیر می افکنده و بانتهاز فرصت می نشسته و با نخستین فرصتی که دست می داده بپا می خاسته است ابن عبد ربّه (در جزء پنجم عقد الفرید) این مضمون را آورده است:
چون حسن بن علی به شهادت رسید معاویه بحج رفت و به مدینه در آمد و خواست بر منبر پیغمبر (ص) برآید و علی را لعن گوید. بوی گفته شد سعد وقّاص در اینجا است و بدین کار ناشایست و ناروا
رضا نخواهد داد او را بخواه و نظرش را دریاب. پس نزد او فرستاد و منظور خویش را باز گو کرد. سعد گفت: اگر چنین کنی بی گمان از مسجد بیرون خواهم رفت و هر گز به آن باز نخواهم گشت. معاویه ناچار از این کار
______________________________
(1) خلاصۀ ترجمه از «العقد الفرید».
ص: 147
باز ایستاد تا سعد بمرد پس علی را برفراز منبر لعن بگفت و به عمّال خویش نوشت و دستور داد که برفراز منابر این کار ناستوده را دائر سازند از این جهت امّ المؤمنین، ام سلمه، زوجۀ پیغمبر (ص) به معاویه نوشت:
«.. انّکم تلعنون اللّٰه و رسوله علی منابرکم و ذلک انّکم تلعنون علی بن ابی طالب و من احبّه، و انا اشهد انّ اللّٰه احبّه و رسوله» (همانا شما خدا و پیغمبر او را برفراز منابر خویش لعن می کنید چه شما علی و دوست دارانش را لعن می فرستید و من شهادت می دهم که خدا و پیمبرش از دوست داران علی هستند).
ص: 148
استلحاق معاویه زیاد بن ابیه را
یکی از کارهای زشت و ناپسند معاویه که پس از راه سیاست بوده و بر خلاف نظر علاقه مندان به دیانت مرتکب شده و از لحاظ فقهی به عقیده ارباب بصیرت و صاحبان دیانت و فقاهت بر خلاف شریعت می نموده ملحق ساختن او است زیاد بن سمیّه را به ابو سفیان.
ابن اثیر در «الکامل» (جزء سیم- ذیل) «ذکر استلحاق معاویه زیاد» - صفحه 219) پس از این که نوشته است «در این سال (سال 44 هجری) معاویه، زیاد بن سمیّه را استلحاق کرده» و مطالبی در این زمینه از طبری آورده این مضمون را نوشته
است.
«.. آن چه تا کنون یاد کردیم همۀ آنست که ابو جعفر (طبری) در این باره آورده لیکن وی حقیقت امر را نیاورده بلکه به آوردن و یاد کردن اموری که پس از «استلحاق» رخ داده اقتصار کرده است و من در این موضع سبب و چگونگی این امر را یاد می کنم زیرا این موضوع از کارهای بزرگ و مشهور است که در اسلام اتفاق افتاده و مسامحه در بیان آن روا نیست».
آن گاه چنین افاده کرده است:
«سمیّه مادر زیاد، دهقانی زندرودی را در کسکر، کنیز بود. آن دهقان زندرودی را بیماری به همرسیده و حارث بن کلدۀ ثقفی پزشک معروف عرب را برای معالجۀ خود خواسته و به معالجۀ او بهبودی یافته است پس پایمزد پزشک را کنیز خود سمیّه را بوی داده از سمیّه در خانۀ حارث دو تن: نفیع (ابو بکره) و نافع، متولّد شده که حارث به فرزندی ایشان نمی گفته پس سمیّه را به غلامی رومی به نام عبید به زنی داده و زیاد از عبید به همرسیده است.
ص: 149
«ابو سفیان بن حرب در زمان جاهلیّت به طائف رفته و بر می فروشی که ابو مریم سلولی خوانده می شده وارد گردیده و از او اطفاء شهوت خویش را زنی بدکار خواسته ابو مریم، سمیّه را نام برده ابو سفیان گفته است همو را با همه بدبویی و درازی پستان که دارد بیاور پس شبرا با سمیّه بسر برده و سمیّه از وی باردار شده و در سال یکم هجری «1» زیاد از او متولّد شده است..»
تا آنجا که گفته است:
«و رأی معاویه ان یستمیل زیادا و استصفی مودّته باستلحاقه.
فاتّفقا علی ذلک و احضر الناس و حضر من یشهد لزیاد. ابو مریم السّلولی.
«فقال معاویه: بم تشهد یا ابا مریم؟ فقال:
«انا اشهد انّ ابا سفیان حضر عندی و طلب منّی بغیّا. فقلت له: لیس عندی الّا سمیّه. فقال: ائتنی بها علی قذرها و وضرها. فاتیته بها. فخلا معها ثمّ خرجت من عنده و انّ اسکتیها لیقطران منیّا.
«فقال له زیاد: مهلا یا ابا مریم! انّما بعثت شاهدا و لم تبعث شاتما.
«فاستلحقه معاویه «2».
«و کان استلحاقه اوّل ما ردّت به احکام الشّریعه علانیه فانّ رسول اللّٰه (ص) قضی للفراش و للعاهر الحجر» «3»
______________________________
(1) یعنی بعد از آن شب.
(2) این استلحاق در سال 44 هجری که چهارمین سال خلافت معاویه بوده واقع شده است (الکامل)
(3) دمیری این مضمون را آورده است: «عرب کنیۀ «حمار» را به کلمه «ابو صابر» و گاهی با کلمۀ «ابو زیاد» آورده و چه خوب از صنعت «توریه» استفاده کرده آن کس که گفته است:
زیاد لست ادری من ابوه و لکن الحمار ابو زیاد
(حیاه الحیوان)
ص: 150
باز همو (ابن اثیر) آورده است:
«و کتب زیاد إلی عائشه: «من زیاد بن ابی سفیان»، و هو یرید ان تکتب له:
«إلی زیاد بن ابی سفیان» فیحتجّ بذلک.
«فکتبت: «من عائشه إلی ابنها زیاد» «و عظم ذلک علی المسلمین عامّه و علی بنی أمیّه خاصّه..»
ابن اثیر از آوردن این مطالب عذری را که مدافعان از معاویه در این قضیه به تکلّف افتاده و آورده اند نقل کرده و آن را بدین عبارت ردّ کرده است:
«و هذا مردود لاتّفاق المسلمین علی إنکاره و لأنّه لم یستلحق احد فی الاسلام مثله لیکون به حجّه..»
بیهقی، در کتاب «المحاسن و المساوی» ذیل
«محاسن النّظر فی المظالم»، (صفحه 495)، این مضمون را آورده است:
«برخی از اصحاب، ما را چنین خبر داد که:
«روزی مامون را که در بغداد از بستانی بیرون آمده بود دیدم ناگاه مردی از مردم بصره بانگ برداشت و گفت: ای امیر مؤمنان من زنی از آل زیاد را به زنی گرفته ام و قاضی ابو رازی بعنوان این که این زن از قریش است او را از من جدا ساخته مأمون امر داد که به ابو رازی چنین بنویسند:
«امیر المؤمنین را خبر رسید که تو در بارۀ زنی از آل زیاد چنان حکمی کرده ای! مادرت به مرگت بنشیند! از چه زمانی عرب ترا در انساب خود حاکم شناخته؟ و از چه زمانی قریش به تو وکالت داده که هر که را از ایشان نیست بدیشان ملحق سازی؟
از این گونه قضاء و حکم دست بردار و زن را به شوهرش واگذار.
«اگر چنان پنداشته ای که زیاد از قریش است چنین نیست. همانا زیاد فرزند سمیّه زنا کار بدکردار است و به قرابت وی افتخاری نیست. و اگر او فرزند عبید بوده به کاری بزرگ دست زده و برای حظی زود گذر و حکومتی ناپایدار خود را بغیر
ص: 151
پدر خویش نسبت داده و ادعائی باطل و نادرست کرده است».
یزید بن زیاد بن ربیعه معروف به ابن مفرغ حمیری، که از شعراء زمان معاویه است و با عبّاد پسر زیاد که از جانب معاویه عامل سیستان شده به سیستان رفته و اشعاری در هجو عبّاد سروده، بارها به تصریح و یا تلویح موضوع سمیّه را به شعر درآورده که از آن جمله است.
الا ابلغ معاویه بن
حرب مغلغله من الرّجل الیمانی
أ تغضب ان یقال: ابوک عفّ و ترضی ان یقال: ابوک زان
فاشهد انّ رحمک من زیاد کرحم الفیل من ولد الأتان
«1»
______________________________
(1) طبری در تاریخ خود (جزء چهارم صفحه 235) چنین افاده کرده است: «ابن مفرغ برای گفتن این گونه اشعار مورد تعقیب عبید اللّٰه زیاد و عباد می بوده و در صدد کشتن وی می بوده اند لیکن معاویه، به واسطۀ حمایت یمنی ها از ابن مفرغ و شفاعت از وی، کشتن وی را اجازه نداده است زمانی عبید اللّٰه زیاد بر او دست یافته چون از کشتن او ممنوع بوده دستور داده است دارویی مسهل بوی خورانیده و بر خری سوارش کرده و در بازارهای بصره می گردانده اند و او بی اختیار جامه را آلوده می ساخته است.
مردی پارسی زبان او را در این حال دیده گفته است: «این چیست؟» ابن مفرغ این را شنیده پس گفته است: آب است و نبیذ است و عصارۀ زبیب است و سمیه روسبی است» شعر معروف
عدس ما لعباد علیک اماره نجوت، و هذا تحملین طلیق
از گفته های همین ابن مفرغ است که در راه شام هنگامی که معاویه به شفاعت یمنیهای شام او را از عباد خواسته و عباد ناگزیر وی را به شام گسیل داشته، خطاب به استر خود سروده است. یاقوت حموی وجه تسمیه ربیعه پدر زیاد و جد یزید معروف به ابن مفرغ را چنین گفته است چون ربیعه بر خوردن ظرفی بزرگ از شیر گروبندی کرده و آن را خورده تا فراغ یافته و تمام شده او را مفرغ خوانده اند.
یزید بن زیاد بن ربیعه بعنوان جدش به «ابن مفرغ» شهرت یافته است.
ص:
152
طبری در تاریخ خود (جزء چهارم- صفحه 162-)، این مضمون را آورده است:
«.. هنگامی که زیاد برای دیدار معاویه به شام رفت مردی از عبد القیس با وی می بود. روزی زیاد را گفت:
«عامل بصره به شام آمده و او را بر من حقّ است رخصتم فرما تا از وی دیدن کنم.
«زیاد گفت: بدین شرط ترا رخصت می دهم که آن چه میان او و تو بگذرد بمن باز گویی.
«آن مرد پذیرفت و رخصت یافت و نزد وی رفت. چون بر عامل بصره، که ابن عامر بود، در آمد. ابن عامر گفت: «هیه! هیه! و ابن سمیّه یقبّح آثاری و یعرّض بعمّالی. لقد هممت ان آتی بقسامه «1» من قریش یحلفون ان ابا سفیان لم یر سمیّه».
پس آن مرد به نزد زیاد برگشت. زیاد وی را پرسید که ابن عامر چه می گفت؟.
آن مرد از گفتن ابا می داشت. عاقبت ناگزیر شد و آن چه را شنیده بود بر زیاد گفت.
زیاد به نزد معاویه رفت و وی را آگاه ساخت.
«معاویه حاجب را دستور داد که چون ابن عامر بخواهد بر او درآید نگذارد.
______________________________
(1) قسامه چنانکه دانسته شده، بحسب اصطلاح فقهی، مخصوصی است به مورد قتل این گفتۀ ابن عامر شاید اشاره باین باشد که عدۀ زیادی (چنانکه در قسامه پنجاه سوگند لازم است) پنجاه تن و بیشتر می آورد که سوگند یاد کنند.
در «الکامل» به جای «بقسامه» کلمۀ «بقاسمه» بکار رفته است.
ص: 153
حاجب چنین کرد. ابن عامر به ناخواه برگشت و شکایت را به نزد یزید رفت و شفاعت را از وی خواست. یزید گفت: آیا از زیاد یادی کرده ای؟ پاسخ داد: آری.
«یزید سوار شد و
با وی به نزد معاویه رفتند. چون بر معاویه در آمدند و معاویه ابن عامر را با یزید دید برخاست و به درون رفت.
یزید، ابن عامر را گفت: بنشین و از اینجا مرو و گر نه بسا که نتوانی دیگر او را در اینجا ببینی.
چون نشستن ایشان به درازا کشید معاویه بیرون آمد و چوبی در دست داشت و آن را بر درها می زد و می گفت:
لنا سیاق و لکم سیاق قد علمت، ذلکم، الرّفاق
آن گاه نشست و گفت ای پسر عامر تو در بارۀ زیاد چنان سخنی گفته ای؟
ابن عامر گفت، برمی گردم به آن چه زیاد را خوش آید و آن را بخواهد.
«معاویه گفت: ما هم باز می گردیم به آن چه تو می خواهی و به آن خوش هستی!..»
باز طبری، در تاریخ (جزء چهارم- صفحه 235-)، این مضمون را آورده است:
«زیاد به کوفه در آمد (پیش از این که عامل آنجا شده باشد) و به مردم کوفه گفت:
«آمده ام از شما چیزی را بخواهم که سود شما در آنست. گفتند: آن چه را می خواهی بگو. گفت: نسب مرا به معاویه ملحق سازید. گفتند: ما شهادت زور و باطل نمی دهیم.
«پس از مردم کوفه نومید شد و از آنجا به بصره رفت. در بصره تنها یک کس با او موافقت کرد و خواهش وی را پذیرفت»
ص: 154
قضیۀ استلحاق معاویه، زیاد را چنانکه در زمان خود او مورد قبول مسلمین نبوده و اهل دین آن را مخالف احکام فقه می دانسته اند در زمانهای بعد از معاویه و بعد از بنی امیّه نیز مورد گفتگو و نکوهش و انتقاد می بوده حتی در زمان مهدی خلیفۀ عباسی به فرمان او پسرش،
هارون الرشید، در این باره نامه ای مفصل به والی بصره نوشته که آل زیاد را از دیوان قریش و عرب خارج سازد.
طبری در ذیل حوادث سال یک صد و شصت (جزء ششم صفحه 364- 365) نامه ای را نقل کرده که در اینجا بطور خلاصه ترجمه و نقل می شود:
«بسم اللّٰه الرّحمن الرحیم» «همانا شایسته ترین چیزی که فرمانروایان اسلامی باید خود و خواصّ و عوامّ را در کارها به آن وادارند اینست که بکتاب خدا عمل کنند و سنّت پیغمبر (ص) را پیرو باشند و در همه شئون صابر و مواظب و راضی باشند خواه با خواست ایشان موافقت کند یا نه.
«معاویه ابن ابو سفیان در استلحاق زیاد پسر عبید که بندۀ آل علاج ثقفی (حارث بن کلدۀ طبیب) بود رای و نظری داد که عموم اهل اسلام بعد از وی آن را ناروا دانستند و بسیاری از مردم فاضل و ورع و فقیه و عالم در زمان خود معاویه هم آن را انکار داشتند چه همه زیاد و پدر زیاد و مادر زیاد را خوب می شناختند.
«معاویه چنان کاری را جز از راه هوای نفس نکرد او را ورع و هدایت و پیروی از سنّت و اقتداء پیشوایان بر حق به آن رای وا نداشت بلکه میل به هلاک دین و آخرت
ص: 155
و تصمیم بر مخالفت کتاب و سنّت و دلبستگی به این که از جلادت و صرامت و سیاست زیاد در کارهایی ناروا، که می خواست و می داشت، یاری بجوید و کمک بگیرد او را بر این کار وادار ساخت.
«با این که پیغمبر (ص) گفته است: «الولد للفراش و للعاهر، الحجر» و گفته
است: «من ادّعی إلی غیر ابیه او انتمی إلی غیر موالیه فعلیه لعنه اللّٰه و الملائکه و النّاس اجمعین لا یقبل اللّٰه منه صرفا و لا عدلا» به جان خودم سوگند که زیاد در دامن ابو سفیان ولادت نیافته و بر فراش او نبوده و نه عبید او را بنده بوده و نه سمیّه او را کنیز و هیچ کدام از این دو به هیچ وجه به او اختصاص و ارتباط نداشته اند.
«حتّی خود معاویه در عمل با این استلحاق خویش مخالفت ورزیده آنجا که بنی مغیره نزدش رفتند که نصر بن حجّاج را استلحاق کنند سنگی را که از پیش آماده ساخته بود از زیر فرش بیرون آورد و بسوی ایشان پرتاب کرد پس ایشان گفتند: ما کاری را که تو در بارۀ زیاد کردی تجویز کنیم و تو آن چه را ما در بارۀ صاحب و رفیق خویش می کنیم جائز نمی دانی و اجازه نمی کنی؟! معاویه گفت: حکم پیغمبر در این باره شما را بهتر است تا حکم معاویه پس با آن چه پیش کرده مخالفت نمود و اعتراف کرد که عملش بر خلاف گفتۀ پیغمبر (ص) بوده است «1».
در مورد زیاد پیرو هوی شده و از حقّ، اعراض کرده و دوری جسته و خدا عز و جل گفته است:
«وَ مَنْ أَضَلُّ مِمَّنِ اتَّبَعَ هَوٰاهُ بِغَیْرِ هُدیً مِنَ اللّٰهِ إِنَّ اللّٰهَ لٰا یَهْدِی الْقَوْمَ الظّٰالِمِینَ».
______________________________
(1) «و فیها (ای سنه 43) استلحق معاویه زیاد بن ابیه، و هی اول قضیه غیر فیها حکم النبی صلّی اللّٰه علیه و سلّم فی الاسلام، ذکره الثعالبی و غیره» (تاریخ الخلفاء- صفحه 196-)
ص: 156
«پس امیر المؤمنین
از خدا خواستار است که نفس و دین او را محفوظ دارد و او را از غلبۀ هوی حفظ کند و در همه کار او را بر آن چه راضی است و دوست دارد توفیق بخشد.
«امیر المؤمنین بر این عقیده است که زیاد و ذرّیۀ او را به مادرش سمیّه و نسب معروف ایشان برگرداند و ایشان را به پدر و مادرشان عبید و سمیّه ملحق سازد و در این کار پیغمبر (ص) و اجماع صالحان و پیشوایان هدایت را پیروی کند و اجازت ندهد که مخالفت معاویه با کتاب خدا و سنت پیغمبر به پیشرفت خود ادامه دهد..»
ص: 157
ولایت عهد یزید و تزویر معاویه
موضوع مهمتری که معاویه انجام داده و وضع استبداد و استیلاء و هم سیاست بازی و دسیسه کاری او را از طرفی و بی اعتنائی او را به عقاید و آراء بزرگان فقه و هوی داران دین از طرفی دیگر به خوبی می رساند موضوع برگزیدن فرزند ناشایسته اش یزید است به ولایت عهد و «خلافت اسلامی».
این کار معاویه طرز فکر وی را در بارۀ اسلام و خلافت اسلامی به خوبی روشن می سازد و خوب می فهماند که خلافت را سلطنت می دانسته و از کسری و قیصر پیروی می داشته و می خواسته است این سلطنت مستبدّانه و حکومت جائرانه و جابرانه را، که زیر سایۀ اسلام و به نیرنگ به نام دین بدست آورده، در خاندان خود برقرار و پایدار سازد و آن را به فرزند و فرزندزادگان خویش هر چند نادرست و ناشایسته و از لحاظ دین زشت کار و بدکردار باشند بسپارد تا به خیال خام خود نام خویش را باقی بگذارد.
عبد الرحمن
پسر ابو بکر، خلیفۀ اول، در سخنانی که میان او و میان مروان در این زمینه، در مدینه، به میان آمده بوی چنین گفته است:
«.. و لکنّکم تریدون ان تجعلوها هرقلیّه: کلّما مات هرقل قام هرقل «1»».
معاویه از همان آغاز سلطنت خود این مطلب را در مغز خویش می پرورانده و به هنگام فرصت کسانی را که برای احراز این مقام صالح بوده یا ادّعاء صلاحیت را شایسته می بوده اند و امکان مزاحمت ایشان می رفته زیر نظر می داشته و به کشتن و از میان بردن ایشان
______________________________
(1) این کلمات در صفحات بعد، بنقل از ابن اثیر، آورده خواهد شد.
ص: 158
می پرداخته و کسانی دیگر را هم که مخالفت ایشان را احتمال می داده به تطمیع و تهدید و وعد و وعید موافق می ساخته و زمینه را برای منظور فاسد خود آماده و مساعد می خواسته است.
ابو الحسن مدائنی «1»، بنقل فقیه مالکی، ابن عبد ربّه (جزء پنجم العقد الفرید) این مضمون را گفته است:
«چون زیاد بن ابیه در سال پنجاه و سه 53 در گذشت معاویه عهد نامۀ مجعولی را که ولایت عهد یزید در آن بود اظهار کرد و آن را بر مردم خواند و بدین کار خواست بیعت مردم را با یزید زمینه بسازد و مردم را کم کم بدان مأنوس کند پس مدت هفت سال مردم را برای بیعت با یزید آشنا و آماده می ساخت. با اشخاصی بعنوان مشاوره سخن به میان می آورد، به نزدیکان مال فراوان می داد، دوران را به خود نزدیک می داشت تا این که بسیاری از اشخاص مهم را با خود موافق کرد و اطمینان یافت پس عبد اللّٰه زبیر را
گفت: در بارۀ یزید چه عقیده داری؟
عبد اللّٰه چنین پاسخ داد «2»:
«انّی أنادیک و لا أناجیک. انّ اخاک من صدقک. فانظر قبل ان تتقدّم و تفکّر قبل ان تندّم فإنّ النّظر قبل التّقدّم و التّفکّر قبل التندّم»
______________________________
(1) ابن اثیر در کتاب «اللباب» ذیل «المدائنی» این مضمون را نوشته است:
«.. و ابو الحسن علی بن محمد بن عبد اللّٰه بن ابو سیف مدائنی مولی عبد الرحمن بن سمره قرشی صاحب تصانیف مشهور است. زبیر بن بکار و احمد بن ابی خیثمه و غیر این دو از او روایت کرده اند. مدائنی دانشمندی صادق بوده سی سال پی در پی، روزه می داشته.. و در سال دویست و بیست و چهار (224)، یا بیست و پنج به سن نود و سه سالگی وفات یافته است.
(2) چنانکه از تاریخ طبری و غیر آن، برمی آید معاویه با زیاد در بارۀ ولایت عهد یزید، با مکاتبه، مشاوره کرده و او عجله در این امر را صواب نمی دانسته از این رو تا زیاد زنده بوده معاویه این موضوع را آشکار نکرده است.
ص: 159
(همانا ترا به آوای رسا بانگ می دهم و به نجوی سخن نمی آورم. هر آینه برادرت کسی است که به تو راست بگوید: پس پیش از این که به کاری اقدام کنی نیک بنگر و پیش از این که پشیمان گردی خوب اندیشه کن چه نگریستن پیش از جلو رفتن و اندیشیدن پیش از پشیمان شدن است).
معاویه خندید و گفت: روباهی فریبا!! در بزرگی سجع آموختی از آن چه در بارۀ برادرزاده ات به سجع پرداختی و گفتی می توانستی به کمتر از آن بسنده سازی.
آن گاه احنف را مخاطب ساخت
و گفت «1»: تو در بارۀ بیعت با یزید چه می گویی؟
گفت: اگر راست بگویم از تو و اگر دروغ بگویم از خدا می ترسم» باز هم ابن عبد ربّه این مضمون را آورده است:
«چون سال پنجاه و پنج درآمد معاویه بتمام شهرهای اسلامی نامه فرستاد که نمایندگانی برای ملاقات به شام بفرستند از هر شهری نمایندگانی بسیج شدند. از جمله کسانی که از مدینه به شام گسیل گردیدند محمد بن عمرو بن حزم بود معاویه با او خلوت کرد و نظرش را در امر یزید بخواست. وی گفت: پس از خودم، هدایت و ارشاد هیچ یک را به اندازۀ تو خواهان نیستم همانا یزید از جهت مال بی نیاز و از جهت حسب متوسط است و بی گمان هر حاکمی مسئول رعیت خویش است و خدا از او باز خواست می کند. پس از خدا بترس و درست بنگر که ولایت کار امّت محمد را بچه کسی واگذار می کنی.
«معاویه نفسش قطع شد و آهی سرد از سینه بر آورد و گفت همانا تو مردی ناصح هستی و رأی خود را گفتی و ترا جز این شایسته نبود لیکن در نظر من جز پسران
______________________________
(1) این پرسش و پاسخ چنانکه به تفصیل خواهد آمد در حجاز واقع شده نه در شام.
مدائنی وقایع متفرقه را که بعضی در حجاز و برخی در شام وقوع یافته چون به تلخیص و تخلیص نظر داشته بهم مخلوط کرده چنانکه مذاکره معاویه با ابن زبیر در حجاز و با احنف در شام واقع شده است لیکن ظاهر عبارت منقول از مدائنی چنان است که هر دو در شام و در یک مجلس بوده است.
ادوار فقه (شهابی)،