- دریچه 1
- درآمد 3
- فصل اول » امانتت را نگهدار، بعد از بین ببر! 4
- اشاره 4
- حفظ جان 6
- پنجره 7
- پنجره 7
- پنجره 8
- فصل دوم » دعوتید به ضیافت خوردن! 10
- اشاره 10
- خوردن 12
- پنجره 14
- پنجره 14
- پنجره 17
- پنجره 18
- فصل سوم » آشامیدن دعوتید به ضیافت نوشیدن! 19
- اشاره 19
- پنجره 21
- آشامیدن 21
- پنجره 22
- پنجره 23
- فصل چهارم » خوابم میاد! 26
- اشاره 26
- خواب 28
- پنجره 29
- پنجره 30
- پنجره 34
- اشاره 35
- فصل پنجم » بیا کمی خوش بگذرانیم! 35
- تفریح 37
- پنجره 38
- پنجره 38
- پنجره 44
- پنجره 46
- خلاصه 47
- بیشتر بخوانیم 48
حفظ جان
در گذشته نزدیک وقتی می خواستیم به مسافرت برویم پدرم کلید خانه مان را به دست یکی از همسایه ها می داد و خانه مان را به امانت به او می سپرد.
نکته ای که همیشه در این گونه موارد ذهنم را به خود مشغول می کند، این است که وقتی کسی این قدر به انسانی اعتماد دارد که خانه اش را به او می سپارد آدم احساس می کند بار سنگینی بر دوشش گذاشته اند و شاید به همین دلیل باشد که معمولاً در چنین مواردی انسان به چیزی که به او امانت سپرده اند، بیشتر از مال و اموال خودش اهمیت می دهد و مراقبتش از امانت بیش از اموال خویش است.
مسئله وقتی جالب تر می شود که شخصیت فرد امانت دهنده متفاوت از دیگران باشد، مثلاً وقتی یکی از اهالی سرشناس و مهم محلّه چیزی را به امانت پیش انسان می گذارد شخصیت او و اینکه چنین فرد مهمی به انسان اعتماد کرده، بار مسئولیت را برای انسان سنگین تر می کند. یعنی حتی اگر آن شیء در حالت عادی چیز زیاد مهمی هم نباشد همین که یک فرد سرشناس آن را به امانت گذاشته، باعث می شود انسان حس