دو مکتب در اسلام جلد اول صفحه 326

صفحه 326

این سه تن بر آن شدند تا از راه نیرنگ اسود را بکشند، اما شیطان اسود، او را از توطئه ایشان آگاه ساخت ، این بود که اسود به دنبال قیس فرستاد و چون حاضر شد به او گفت : ای قیس ! می دانی فرشته چه می گوید؟ قیس پرسید: چه می گوید؟! اسود گفت : می گوید تو به قیس اعتماد کردی و او را گرامی داشتی تا از سوی تو به مقامات بلند دست یافت و در عزت و شوکت همپای تو شد، اما خیانت کرد و به دشمنت روی آورد و فرمانبردار او شد و سلطنت را خواستار گردید و این نیرنگ را در دل پنهان می دارد. او می گوید: ای اسود! ای بدبخت ! گردنش را بزن و سرش را بردار، وگرنه او تو را از حکومت برمی دارد و گردنت را می زند!

قیس سوگندها خورد که همه این مطالب دورغ است و گفت : تو چقدر ظالمی ! تو فرشته را دروغگو می دانی ؟! اما دانستم که تو چون دریافتی که رازت پیش فرشته بر ملا شده است از کرده ات پشیمان شده و توبه کرده ای ! سیف می

گوید: همین که قیس از خدمت اسود بیرون آمد، یارانش را از آنچه که بین او واسود گذشته بود با خبر ساخت ، پس در تصمیمی که درباره اسود گرفته بودند مصممتر شدند. این بود که اسود بار دیگر قیس را احضار کرد و گفت :

ای قیس ، من به تو راست نگفتم ، و تو همه را به من دروغ تحویل ندادی ؟! فرشته به من می گوید: ای بدبخت ، ای بدبخت ! اگر دست قیس را نبری ، او سرت را می برد! قیس گفت : این درست نیست که من تو را که پیغمبر خدا هستی بکشم ، حالا که این طور است هر طور که صلاح می دانی درباره من فرمان ده که من میان ترس و نگرانی گرفتار شده ام . بگو مرا بکشند که یک بار مردن بهتر از آن است که من در یک روز بارها مرگ را به چشم خود ببینم ! سیف می گوید:

اسود را دل بر او بسوخت و او را مرخص کرد. آنگاه فرمان داد تا از گاو و شتر هر کدام صد راس حاضر کردند، پس خطی بکشید و خود پشت آن بایستاد و آن حیوانها را بدون اینکه دست و پایشان را ببندد سر برید و آنها هیچکدام گامی از آن خط به پیش نگذاشتند! پس همه را همچنان به حال خودشان رها کرد تا در پشت خط دست و پا زدند و مردند! راوی می گوید: کاری چنان چندش آور، و روزی آن چنان وحشتناک ندیده ام ! سیف می گوید: سرانجام قیس و یارانش همسر اسود را با خود

همداستان کرده هر چهار نفر به کشتن وی کمر بستند و شبانگاه به قصد کشتنش هجوم بردند.

فیروز پیشقدم شد، شیطانک اسود، اسود را از خواب بیدار کرد و او را از حضور فیروز باخبر ساخت . ولی اسود از خود عکس العملی نشان نداد، این بود که شیطانک با آهنگ صدای اسود که هنوز خرناسه می کشید و فیروز را می نگریست ، گفت : ای فیروز، از جان من چه می خواهی ؟ اما فیروز مجالش نداد و ضربتی برگردن اسود فرود آورد و او را بکشت . و در این هنگام بود که یاران فیروز وارد اتاق شدند تا سرش را ببرند، ولی شیطانک شروع به تکان دادن اسود کرد و چنان او را بسختی تکان می داد که جدا کردن سرش امکان نداشت . پس ناچار دو تن از ایشان بر پشت اسود نشستند و همسرش چنگ در موهای سرش کرد و آن را نگاهداشت و چهارمین نفر هم کارد بر حلقومش کشید و سرش را برداشت که در این هنگام شیطانک بر زبان اسود کلامی نامفهوم گفت و اسود نعره ای کشید؛ بسی بلندتر از فریاد گاو که تا به آن روز شیده بودم !

با نعره اسود، نگهبانان او سر درون اتاق کرده پرسیدند: این فریاد چه بود؟! زن اسود پاسخ داد: چیزی نبود، بر پیغمبر وحی نازل شده بود!

افسانه اسود سف بن عمر را طبری و ذهبی در تاریخهایشان به طور مفصل و مشروح آورده اند. این اثبر و این خلدون هم آنها را از طبری گرفته در تاریخهای خویش نقل نموده اند، با این تفاوت که این خلدون فشرده

آن را آورده است .

کتابخانه بالقرآن کتابخانه بالقرآن
نرم افزار موبایل کتابخانه

دسترسی آسان به کلیه کتاب ها با قابلیت هایی نظیر کتابخانه شخصی و برنامه ریزی مطالعه کتاب

دانلود نرم افزار کتابخانه