دو مکتب در اسلام جلد سوم صفحه 135

صفحه 135

باری ، طبری سخن خود را درباره نافع بن هلال جملی چنین ادامه می دهد: جملی با حملات پیاپی خود دوازده تن از رزم آوران کوفه را به خاک هلاک افکند، این رقم غیر از تعداد کسانی است که با ضربات شمشیرش خسته و مجروح گردیده اند.

او همچنان شمشیر می زد و پیش می رفت تا آنگاه که ناجوانمردانه هر دو بازوی او را شکستند و از کار انداختند و در آخر اسیرش کردند.

شمر او را در بند کشید و در معیت همرزمانش به خیمه عمر برد. چون چشم فرزند سعد به نافع افتاد، بر او بانگ زد: وای بر تو ای نافع ! چرا چنین بلایی را بر سر خود آوردی ؟ نافع

در حالی که خون از سر و صورتش بر محاسنش روان بود، پاسخ داد: خدا می داند که چه می خواسته ام . به خدا سوگند به غیر از کسانی را که با ضرب شمشیر خود مجروح کرده ام ، دوازده تن از افراد شما را کشته ام و بر این کار خود هرگز پشیمان نیستم و اگر دست و بازو داشتم ، هرگز نمی توانستید مرا اسیر کنید. شمر رو به عمر سعد کرد و گفت : خدایت خیر دهاد، او را بکش ! عمر پاسخ داد: تو او را آورده ای ، اگر می خواهی خودت او را بکش ! شمر با شنیدن پاسخ فرزند عمر شمشیر بر کشید و آماده کشتن نافع شد. در این هنگام نافع رو به شمر کرد و گفت :

قسم به خدا که اگر تو مسلمان بودی و به قیامت اعتقاد داشتی ، از اینکه با دامن آلوده به خون ما خدا را دیدار کنی بر خود می لرزیدی ، اما سپاس خدای را که کشته شدن ما را به دست پلیدترین بندگانش مقدر فرموده است .

شمر دیگر مهلت نداد و با یک ضربت سر آن رادمرد دلیر را برداشت ، و سپس شتابان به امام و یارانش حمله برد؛ در حالی که چنین می خواند:

خلوا عداه الله خلوا عن شمر

یضربهم بسفیه و لا یفر

و هو لکم صارب وسم ومقر

راوی می گوید: هنگامی که یاران امام حسین (ع ) کثرت سپاهیان کوفه و کمی نفرات خود را دیدند و دریافتند که با این عده اندک کاری از پیش نبرده و قادر نخواهند بود تا از امام و

کتابخانه بالقرآن کتابخانه بالقرآن
نرم افزار موبایل کتابخانه

دسترسی آسان به کلیه کتاب ها با قابلیت هایی نظیر کتابخانه شخصی و برنامه ریزی مطالعه کتاب

دانلود نرم افزار کتابخانه