دو مکتب در اسلام جلد سوم صفحه 199

صفحه 199

- مگر علی بن الحسین را خداوند نکشت ؟! امام سکوت کرد. بار دیگر ابن زیاد گفت : چرا حرف نمی زنی ؟ امام گفت :

- برادری داشتم که نام او هم علی بود و مردم او را کشتند. فرزند زیاد گفت :

- خداوند او را کشت ! امام سکوت کرد. باز ابن زیاد پرسید:

- چرا حرف نمی زنی ؟ آن حضرت فرمود:

- خداوند به هنگام مرگ گیرنده جانهاست و کسی بدون فرمان خداوند نمی میرد. ابن زیاد از این پاسخ به خشم آمد و فریاد زد:

- بخداوند قسم که تو دهم از جمله ایشانی . (232) آنگاه خطاب به جلاد خود کرد و گفت : ببینید او به حد مردی رسیده و یا هنوز کودک است ! مردی به نام مری بن معاذ احمری قدم به جلو گذاشت و پس از بررسی گفت : آری ، او به حد تکلیف رسیده است ! پس فرزند زیاد فریاد زد: او را ببرید و گردن بزنید! امام پرسید: آن وقت چه کسی این زنان را سرپرستی می کند؟

در اینجا بود که زینب (س )

خود را بر روی برادرزاده اش علی بن الحسین انداخت و گفت : فرزند زیاد! دست از جان ما بدار، این همه خون که از ما ریخته ای تو را کافی است ، مگر کسی را هم از ما بر جای گذاشته ای ؟ آنگاه دست در گردن برادرزاده انداخت و گفت : اگر ایمان داری ، تو را به خدا سوگند می دهم که اگر در مقام کشتن او هستی ، مرا هم با او بکش ! و علی بن الحسین (ع ) نیز بانگ برداشت : ای فرزند زیاد! اگر تو را با اینان خویشی و بستگی است ، مردی پاک نهاد با ایشان همراه کن که برابر مقررات اسلام ایشان را همراهی کند.

راوی می گوید: فرزند زیاد مدت زمانی زینب را برانداز کرد و سپس رو به مردم کرد و گفت : شگفتم از علاقه خویشاوندی ! به خدا قسم گمان می برم اگر آهنگ جان او کنم ، آرزومند است که وی را هم با او بکشم . آنگاه گفت : دست از این جوان بردارید. سپس خطاب به علی بن الحسین (ع ) چنین ادامه داد: همراه زنانت باش .

حمید بن مسلم می گوید: وقتی که عبیدالله وارد قصر شد و مردم در آنجا گرد آمدند، فرمان داد تا برای ادای نماز جماعت در مسجد حاضر شوند. مردم در مسجد بزرگ کوفه گرد آمدند و خود بر منبر برآمد و گفت :

کتابخانه بالقرآن کتابخانه بالقرآن
نرم افزار موبایل کتابخانه

دسترسی آسان به کلیه کتاب ها با قابلیت هایی نظیر کتابخانه شخصی و برنامه ریزی مطالعه کتاب

دانلود نرم افزار کتابخانه