دو مکتب در اسلام جلد سوم صفحه 32

صفحه 32

در معجم کبیر طبرانی و ذخائر العقبی و مجمع الزوائد و مصادر دیگر از مطلب بن عبدالله حنطب از ام سلمه آمده است : روزی رسول خدا (ص ) در خانه من نشسته بود که به من فرمود: کسی بر من وارد نشود. من فرمان رسول خدا (ص ) را پاس می داشتم که حسین - رضی الله عنه - آمد (و بی خبر من ) به رسول خدا (ص ) وارد شد. من پس از لحظاتی چند صدای گریه پیامبر را شنیدم . پس سر کشیدم و دیدم حسین در دامان پیغمبر نشسته و آن حضرت دست بر سر و صورت او می کشد و می گرید! پس به آن حضرت

گفتم : به خدا سوگند که آمدن حسین را متوجه نشدم ! رسول خدا فرمود: جبرئیل با ما در اتاق بود. او از من پرسید: دوستش داری ؟ گفتم : آری بیش از دنیا و مافیها، گفت : امت تو او را در سرزمینی به نام کربلا می کشند! و آن وقت جبرئیل خاک آنجا را به من نشان داد.

و آنگاه حسین که به هنگام شهادتش به محاصره افتاد، پرسید نام این سرزمین چیست ؟ به او گفتند: کربلا! و او گفت : راست گفتند خدا و پیامبرش . اینجا سرزمین کرب و بلاست ! (40)

د) از قول شقیق بن سلمه :

در معجم کبیر طبرانی و تاریخ ابن عساکر و مجمع الزوائد و دیگر مصادر از ابووائل شقیق بن سلمه ، از ام سلمه آمده است : حسن و حسین - رضی الله عنهما - در خانه من بودند و در پیش رسول خدا (ص ) بازی می کردند که جبرئیل بر پیغمبر (ص ) نازل شد و گفت : امت تو، پس از تو این پسرت را می کشند و اشاره به حسین کرد.

رسول خدا (ص ) با شنیدن این سخن بگریست و حسین را به سینه چسبانید. آنگاه پیامبر به ام سلمه فرمود: این خاک نزد تو امانت باشد. پس حضرتش آن خاک را بویید و فرمود: آه ! ای سرزمین کرب و بلا! پس فرمود: ای ام سلمه هر وقت که این خاک به خون مبدل شد، بدان که فرزندم شهید شده است . راوی می گوید: ام سلمه آن خاک را در شیشه ای نهاد و هر روز در آن

می نگریست و می گفت : آن روز که به خون مبدل شوی ، روزی بس بزرگ و عظیم خواهد بود. (41)

ه ) از قول سعید بن ابی هند:

در تاریخ ابن عساکر و ذخائر العقبی و تذکره خواص الامه و دیگر منابع از قول عبدالله بن سعید بن ابی هند از پدرش آمده است : ام سلمه - رضی الله عنها - گفت :

رسول خدا (ص ) در خانه من خوابیده بود که حسین - رضی الله عنه - آمد و به سوی پیغمبر رفت . من که بر در اتاق نشسته بودم او را مانع شدم که مبادا برود و آن حضرت را بیدار کند. بعد از آن توجهم به چیز دیگری جلب شد و از او غافل شدم که گریخت و داخل اتاق شد و روی شکم پیغمبر بنشست . آنگاه صدای ناله پیغمبر را شنیدم ؛ پس آمده ، گفتم : به خدا قسم ای رسول خدا که از آمدن او بی خبر بودم ! پیامبر (ص ) فرمود: در حالی که حسین روی شکم من نشسته بود، جبرئیل بر من وارد شد و گفت : آیا دوستش داری ؟ گفتم : آری . گفت : امتت او را خواهند کشت ! آیا می خواهی خاکی را که در آن کشته می شود به تو نشان دهم ؟ گفتم : آری . آن وقت جبرئیل با بال خودش این خاک را آورد. سپس ام سلمه به سخن خود ادامه داد و گفت : من خاک سرخرنگی را در دست آن حضرت دیدم و آن حضرت می گریست و می فرمود: ای کاش

کتابخانه بالقرآن کتابخانه بالقرآن
نرم افزار موبایل کتابخانه

دسترسی آسان به کلیه کتاب ها با قابلیت هایی نظیر کتابخانه شخصی و برنامه ریزی مطالعه کتاب

دانلود نرم افزار کتابخانه