دو مکتب در اسلام جلد سوم صفحه 41

صفحه 41

2. سخن ابوعبدالله الضبی :

در طبقات ابن سعد و تاریخ ابن عساکر به سندش از ابوعبدالله الضبی آمده است : به هنگامی که هرثمه الضبی (71) در رکاب علی از

صفین بازگشت ، ما به دیدنش رفتیم . او در دکانش نشسته بود. هرثمه را همسری بود به نام جرداء که از هواداران سرسخت امیرالمؤ منین علی به شمار می آمد و سخنان آن حضرت برایش حجت بود. در آن موقع گوسفندی از آن ایشان از کنار ما بگذشت و پشکل انداخت . هرثمه رو به همسر خود کرد و گفت کار این گوسفند مرا به یاد داستانی از علی انداخت که مردم را به شگفتی واداشت . تا اینکه گفتند: او این را از کجا می داند؟ موضوع از این قرار بود که در بازگشت از صفین ، در کربلا فرود آمدیم و علی نماز صبح را با ما در میان درختها و تپه های شنی آنجا به جا آورد و سپس مشتی از پشکلهای خشک شده آهوان صحرا را برگرفت و بویید و گفت : آه . آه ! در اینجا مردانی کشته می شوند که بی حساب و کتاب به بهشت خواهند رفت .

راوی می گوید: جرداء، همسر هرثمه که در اتاقش نشسته بود، شوهرش را مخاطب ساخت و گفت : منکر حرف امام نشو، زیرا او بهتر از تو از آنچه می گوید آگاه است و خبر دارد. (72)

3. سخن هرثمه بن سلیم :

در کتاب صفین نصر بن مزاحم از قول ابوعبیده از هرثمه بن سلیم آمده است : ما به همراه علی بن ابی طالب در جنگ صفین شرکت کردیم و چون به کربلا فرود آمدیم ، او نماز را بر ما امامت کرد و پس از سلام نماز، مشتی خاک از زمین آنجا برداشت و بویید و گفت خوشا

به حالت ای خاک که از تو مردانی برانگیخته می شوند که بی حساب و کتاب به بهشت خواهند رفت .

راوی می گوید: هنگامی که هرثمه بازگشت و به نزد همسرش ، که از شیعیان و هواداران سرسخت علی بود، رفت ، به او گفت : سخنی از دوستت علی برایت بگویم که تو را به تعجب وادارد: چون به کربلا رسیدیم و در آنجا فرود آمدیم ، علی مشتی از خاک را برداشت و بویید و گفت : خوشا به حالت ای که از تو مردانی به روز قیامت برانگیخته می شوند که بی حساب و کتاب به بهشت خواهند رفت . و من می پرسم : علی علم غیب از کجا می داند؟ جرداء پاسخ داد: دست بردار ای مرد! امیرالمؤ منین جز به راستی و حق سخنی نمی گوید.

سالها گذشت تا زمانی که عبیدالله زیاد گروه گروه سپاهیان را برای جنگ با حسین اعزام می کرد و من در میان سوارانی بودم که برای این جنگ اعزام شده بود.

چون سپاه ما به حسین و یارانش رسید، من همان مکانی را دیدم که به همراه علی در آنجا فرود آمده بودیم . مخصوصا جایی را که آن حضرت مشتی از خاک آن را برگرفته و بوییده بود و بدرستی شناختم او را به خاطر آوردم و در نتیجه از این راه که در پیش گرفته بودم سخت بیزار شدم . پس بر اسبم جستم و یکراست به خدمت حسین رفته ، بر او سلام کردم و آنچه را که در همین جا از پدرش شنیده بودم و برایش بازگو نمودم . پس حسین

کتابخانه بالقرآن کتابخانه بالقرآن
نرم افزار موبایل کتابخانه

دسترسی آسان به کلیه کتاب ها با قابلیت هایی نظیر کتابخانه شخصی و برنامه ریزی مطالعه کتاب

دانلود نرم افزار کتابخانه