دو مکتب در اسلام جلد سوم صفحه 42

صفحه 42

به من فرمود: با این حال ، با ما هستی یا علیه ما؟ پاسخ دادم : ای فرزند رسول خدا! نه با شما هستم و نه علیه شما، من مردی هستم که خانه و کاشانه و زن و فرزندانم را رها کرده اینجا آمده ام ، و از ابن زیاد ایمن نیستم که به آنها آسیبی نرساند. امام فرمود: پس از اینجا بگریز تا کشته شدن ما را نبینی . چه ، به خدایی که جان محمد به دست قدرت اوست سوگند هر کس که شاهد کشته شدن و کمک خواستن ما باشد و به یاری ما نشتابد، خداوند وی را در جهنم می افکند. من با شنیدن این سخن رو به بیابان نهادم و گریختم تا شاهد چنان ماجرایی نباشم . (73)

4. سخن جرداء دختر سمیر:

جرداء از همسرش هرثمه بن سلمی نقل می کند که گفت : با علی (ع ) در یکی از جنگهای حضرتش بیرون شده بودیم تا به کربلا رسیدیم . در آنجا زیر درختهایی فرود آمدیم . علی در آنجا نماز گزارد و مشتی از خاک آنمحل را برداشت و بویید و سپس گفت : خوشا به حالت ای خاک که در تو مردمی به شهادت می رسند که بی هیچ و حساب و کتابی به بهشت خواهند رفت .

سرانجام ما از آن جنگ بازگشتیم و علی (ع ) نیز به شهادت رسید و مساءله کربلا و سخنان امام را به دست فراموشی سپردیم (و سالها بگذشت تا اینکه ) من خود را در سپاهی دیدم که به جنگ حسین در حرکت بود. چون به کربلا رسیدیم و چشمم به

همان درخت افتاد، داستان آن روز و سخن امیرالمؤ منین (ع ) به خاطرم آمد. بر اسبم سوار شدم و یکراست به خدمت حسین (ع ) رسیدم و گفتم : ای پسر رسول خدا (ص ) تو را مژده می دهم ... و داستان را برایش تعریف کردم . آن حضرت از من پرسید: (با این حال ) با ما هستی یا علیه ما؟ جواب دادم : نه با تو هستم و نه علیه تو. من خانواده و فلان چیز و فلان چیز (74) را بر جای گذاشته ام . فرمود: پس سر به بیابان بگذار که به خدایی که جان حسین در دست قدرت اوست سوگند که هیچ مردی نظاره گر شهادت ما نخواهد بود مگر اینکه به عذاب جهنم گرفتار خواهد شد.

من بازگشتم و از آنجا سر به بیابان گذاشتم و گریختم تا شاهد شهادت او نباشم . (75)

ن ) از قول شیبان بن مخرم :

در معجم طبرانی و تاریخ ابن عساکر و مجمع الزوائد و مصادر دیگر از قول میمون به نقل از شیبان بن مخرم ، که عثمانی و دشمن علی (ع ) بود، آمده است : به همراه علی از صفین بازمی گشتیم و در جایی فرود آمدیم و علی (ع ) پرسید: نام اینجا چیست ؟ جواب دادیم : کربلاء. او فرمود: کرب و بلا. سپس بر مرکبش سوار شد و گفت : در اینجا مردمی کشته می شوند که بر همه شهدای روی زمین برتری خواهند داشت ، در حالی که از شهدای در رکاب پیغمبر هم نمی باشند. من گفتم : به خدای کعبه این هم یکی

از دروغهای اوست ! در این میان چشمم به لاشه درازگوشی افتاد که در آن دوردستها بر زمین افتاده بود. به غلامم فرمان دادم تا پای آن درازگوش را برایم بیاورد. او فرمان برد و من پای حیوان را درست در جایی که امیرالمؤ منین (ع ) نشسته بود در زمین محکم کردم .

سالها گذشت و زمانی که حسین (ع ) کشته شد به یارانم گفتم : بیایید برویم و اوضاع را از نزدیک ببینیم ! پس حرکت کردیم تا به آنجا رسیدیم و جسد حسین را در همان جایی که من گذاشته بودم ، دیدم که افتاده است و اجساد یارانش نیز گرداگرد او بر خاک افتاده بودند. (76)

کتابخانه بالقرآن کتابخانه بالقرآن
نرم افزار موبایل کتابخانه

دسترسی آسان به کلیه کتاب ها با قابلیت هایی نظیر کتابخانه شخصی و برنامه ریزی مطالعه کتاب

دانلود نرم افزار کتابخانه