دو مکتب در اسلام جلد سوم صفحه 128

صفحه 128

حقا و اءتقی منکم و اءعذر

من حبیب بن مظاهر هستم ، مرد میدان جنگ و شیر ژیان . اگر چه شما چندین برابر ما هستید، اما ما بردبار و باوفاتر و مطمئنتریم که حق با ماست ، و تقوی و برهان ما برتر از شماست .

او جنگی نمایان کرد و پیاپی از آن سپاه انبوه بر خاک هلاک می افکند، تا اینکه فردی از قبیله بنی تمیم بر او ضربتی وارد کرد. حبیب از روی زین به زمین افتاد و رفت که تا از جای برخیزد که حصین بن تمیم شمشیر بر سرش کوفت و او درغلتید و آن مرد تمیمی برجست و سرش را بر گرفت ! حصین رو به او کرد و گفت : من در کشتن او با تو همکاری داشتم . آن مرد گفت : به خدا قسم تنها من او را کشتم ! حصین گفت : سرش را به من بده تا به گردن اسبم بیاویزم و به سپاهیان نشان دهم تا بدانند که من هم در کشتنش با تو دست داشته ام . بعد آن را بگیر و نزد عبیدالله زیاد ببر که من نیازی در جایزه کشتنش ندارم .

مرد تمیمی این خواسته حصین را نیز نپذیرفت ، ولی سرانجام جمعی پا در میانی کردند و

موافقت آن مرد را به دست آوردند و او هم سر حبیب بن مظاهر را به حصین داد. حصین سر حبیب را بر گردن اسبش آویخت و در میان سپاه گردشی کرد و آن را به ایشان نشان داد و بازگشت و سپس به مرد تمیمی مسترد نمود!

پس از وقایع جگر خراش کربلا و بازگشت کوفیان به کوفه ، آن مرد تمیمی سر حبیب بن مظاهر را بگرفت و به گردن اسبش آویخت و به همان صورت به کاخ ابن زیاد وارد شد! ناگاه چشم قاسم بن حبیب ، که جوانی نورس و نزدیک بلوغ بود، به سر بریده پدرش افتاد! لاجرم از آن خدایی که نیارست و هر جا که سوار تمیمی می رفت ، قاسم نیز وی را تعقیب می نمود: درون قصر و بیرون آن ، تا جایی که سوار تمیمی را به شک انداخت . پس رو به قاسم کرد و پرسید: فرزند! تو برای چه مرا تعقیب می کنی ؟ قاسم جواب داد: چیزی نیست ! آن مرد گفت : مساءله ای در کار است ، به من بگو. قاسم پاسخ داد: آخر، این سر که با توست ، سر پدر من است ! آیا می شود که آن را به من بدهی تا به خاکش بسپارم ؟ تمیمی گفت : امیر اجازه نمی دهد که دفن شود. از طرفی من می خواهم که با نشان دادن این سر، برای کشتنش جایزه کلانی از امیر بگیرم ! قاسم به او گفت : اما خداوند به سبب چنین گناه بزرگی که مرتکب شده ای بدترین پاداش را به تو خواهد داد.

به خدا قسم که تو کسی را کشته ای که به مراتب از تو بهتر بوده است . این بگفت و بسختی بگریست .

مدتی گذشت و قاسم به سن تکلیف رسید و در این مدت ، تمام همت خود را صرف این می کرد که قاتل پدرش را تعقیب کند و او را از نظر دور اندازد تا موقعیتی مناسب به دست آورد و انتقام پدر را از او باز ستاند. سرانجام زمان حکومت مصعب بن زبیر فرا رسید و چون جنگ باجمیرا پیش آمد، آن جوان داخل سپاهیان مصعب شد و در آنجا بود که در میان چادر مربوط به خودش ، چشمش به قاتل پدرش افتاد. پس پی فرصتی مناسب بر آمد که بناگاه او را به قصاص پدر بگیرد. این تصادف دست داد و در نیمه روز که پای به خیمه نهاد، آن مرد تمیمی را خفته یافت . پس شمشیر برکشید و چندانش با آن بزد که در جای بمرد.

چون حبیب بن مظاهر به شهادت رسید، آثار تاءلم شدید در سیمای حسین (ع ) آشکار گردید و در آن حال گفت : عندالله ! احتسب نفسی و حماه اصحابی .

پس حر به رجزخوانی پرداخت و گفت :

کتابخانه بالقرآن کتابخانه بالقرآن
نرم افزار موبایل کتابخانه

دسترسی آسان به کلیه کتاب ها با قابلیت هایی نظیر کتابخانه شخصی و برنامه ریزی مطالعه کتاب

دانلود نرم افزار کتابخانه