دو مکتب در اسلام جلد سوم صفحه 138

    صفحه 138

    عباس بن ابی شبیب شاکری در حالی که شوذب ، یکی از بستگان بنی شاکر، به همراه او بود، پیش آمد. عابس به شوذب گفت : ای شوذب ! در دل چه قصد داری ؟ شوذب پاسخ داد: قصد آن دارم که به همراه تو در یاری پسر پیغمبر خدا (ص ) بجنگم تا کشته شوم . عابس گفت : بجز این گمانی هم در تو نمی رفت . پس پیش برو، و در راه ابوعبدالله (ع ) جانبازی کن که تو را چون دیگر یارانش در شمار شهدا به حساب آرد و من هم به هنگام شهادت ، داغ تو را در سینه داشته باشم که به خدا قسم اگر هم اکنون چیزی عزیزتر از تو در دسترس خود داشتم ، با کمال میل آن را پیش از خود (به قربانگاه حسین (ع )) تقدیم می داشتم تا داغ آن را

    به حساب خدا بگزارم . امروز بسیار بجاست تا با هر چه می توانیم بر پاداش سرای دیگر خود بیفزاییم که پس از مرگ کاری در میان نیست ، و تنها روز حساب و بررسی است .

    راوی می گوید: شوذب پذیرفت و قدم پیش گذاشت و بر امام سلام کرد و آنگاه رو به میدان نهاد و جنگید تا به شهادت رسید.

    پس عابس رو به حسین (ع ) کرد و گفت : ای ابوعبدالله ! به خدا قسم از دور و نزدیک ، در روی این کره زمین گرامیتر و دوست داشتنی تر از تو برایم وجود ندارد.

    اینک اگر گرامیتر از خون و جانم را در دسترس می داشتم که به وسیله آن مانع ستم بر تو و کشته شدنت شوم ، بی هیچ تردیدی آن را فدایت می نمودم . (ولی چه کنم که عزیزتر از جانم را در اختیار ندارم . پس ) درود بر تو ای ابوعبدالله . خدا را گواه می گیرم که من بر راه و روش تو و پدرت می باشم . این بگفت و با شمشیر آخته به آهنگ جنگ با کوفیان قدم به میدان نبرد گذاشت . عابس جای زخم شمشیری در پیشانی خود داشت .

    طبری از قول ربیع بن عمیم همدانی که آن روز (عاشورا) را به چشم خود دیده است ، چنین می نویسد: وقتی که عابس را دیدم پیش می آید، او را شناختم . من او را که در جنگهای فراوان شرکت کرده بود بخوبی می شناختم . او یکی از شجاعترین رزم آوران میدان جنگ بود. این بود که خطاب به سپاهیان

    کوفی گفتم : این شیر سیاه چرده فرزند ابی شبیب شاکری است ؛ کسی به جنگ او بیرون نرود (که بی گمان کشته خواهد شد) در این هنگام عابس وارد میدان شد و بانگ برآورد که مردی و رزمجویی نیست که با من بجنگد؟ عمر سعد بانگ برداشت : او را سنگ باران کنید!

    راوی می گوید: باران سنگ بود که از همه طرف بر پیکر عابس فرود آمد.

    چون عابس چنان دید، زره از تن بکند و کلاهخود از سر بیفکند و بر کوفیان حمله برد. به خدا قسم من خود به چشم دیدم که گروهی بیش از دویست نفر سپاهی را جلو انداخته بود و آنها از ترس شمشیر او بسختی می گریختند. پس بناگاه از هر طرف به سویش هجوم آوردند (و با ضربات پیاپی شمشیر و سنان نیزه ) او را به شهادت رسانیدند.

    من خود دیدم که سر عابس در دست مردانی چند از لشکر عمر، دست به دست می گردید و هر کدام آنها مدعی بودند که من او را کشته ام ! سرانجام داوری پیش عمر سعد بردند و او گفت : دعوا نکنید! عابس مردی نبود که زخم یکی از شما او را از پای درآورده باشد. و به این ترتیب ، آنها را از هم جدا نمودند.

    کتابخانه بالقرآن کتابخانه بالقرآن
    نرم افزار موبایل کتابخانه

    دسترسی آسان به کلیه کتاب ها با قابلیت هایی نظیر کتابخانه شخصی و برنامه ریزی مطالعه کتاب

    دانلود نرم افزار کتابخانه