تاریخ فلسفه و تصوف صفحه 100

صفحه 100

ساعت 9 صبح، خانه های قلعه فرح بخش در دامنه کوه پدیدار گشت. سبزی دامنه کوه و منظره زیبای آنجا چشم مهمانان تازه وارد را خیره نمود.

صدای بوق ماشین بلند شد. اطفال و زنان قلعه متوجه ماشین شده چند نفر از زارعین به سوی ماشین آمدند. یکی از آن ها که معروف به کربلایی جعفر بود دوید نزدیک و سلام کرد و جواب سلام شنید. حاج خلیل ماشین را نگه داشت و احوال پرسی نمود. سپس پرسید: در باغ، کسی هست؟ کربلایی جعفر گفت: بلی، ننه محمد و ننه حسین هستند.

حاج خلیل آقا: پس شما خودت هم بیا که زودتر نهاری درست کنیم. ماشین به طرف عمارت و باغ حرکت کرد و در مقابل عمارت ایستاد. حاج خلیل آقا پایین آمد و در ماشین را باز نمود و گفت: آقایان، بفرمایید.

مهمانان از پله ها بالا رفتند. حاج خلیل آقا در اتاق را باز کرد و گفت: بفرمایید.

در پایین عمارت، دره ای بود بسیار سبز و خرم و نهر جاری بر صفا و زیبایی آن افزوده بود. آقایان در مقابل آن قرار گرفتند و مشغول سیاحت دره و خرمی آن و سیر در آیات قدرت پروردگار شدند که به فرش زمردین، میدان صحرا و کوه و دره را فرش نموده بود.

حاج خلیل آقا دستور غذا داد. چیزی نگذشت که ننه محمد سماور برنجی را در کنار اتاق روی میز گذاشت و بعد لوازم آن را حاضر کرد. حاج خلیل آقا وارد اتاق شد و به مهمانان خیر مقدم گفت، سپس، مقابل میز سماور نشست. خودش برای مهمانان چای ریخت و یک دوره چای خوردند. کربلایی جعفر وارد شد: سلام علیکم. حاج خلیل آقا رو کرد به مهمانان و گفت: نهار چه میل دارید؟

حاج صمد آقا: نزدیک ظهر است؛ چیزی فراهم نمی شود.

حاج خلیل آقا: چرا، غذایی که زود می شود فراهم کرد این است که الآن کربلایی جعفر مقداری بادنجان بچینند و ننه محمد و ننه حسین سرخ کنند و با قدری کشکِ ساییده کشک و بادنجان درست کنند؛ بخوریم.

همه این پیشنهاد غذا را پسندیدند. کربلایی جعفر برای تهیه غذا بیرون شد و حاج خلیل آقا چای می ریخت.

کتابخانه بالقرآن کتابخانه بالقرآن
نرم افزار موبایل کتابخانه

دسترسی آسان به کلیه کتاب ها با قابلیت هایی نظیر کتابخانه شخصی و برنامه ریزی مطالعه کتاب

دانلود نرم افزار کتابخانه