تاریخ فلسفه و تصوف صفحه 122

صفحه 122

دکتر حسین خان: پس معلوم می شود آقای محروق، پیش از آن که در این طریقه وارد شوند، از مقدسین و متدینین بوده اند.

محروق: بلی، اگر به خواست خداوند به درک خدمت آقایان موفق شدم و مقتضی شد، علت و سبب وارد شدن در این مسلک را بیان خواهم کرد.

حاجی خلیل آقا: آقای محروق، بفرمایید ببینم بعد از اصلاح سرتان چه بر سر خواهید گذاشت تا فراهم کنم؟

حاجی صمدآقا: کلاه بر سرشان بگذارید!

صدای خنده حضار بلند شد.

محروق: آقای حاجی صمد، تا حال کسی نتوانسته کلاه بر سرم بگذارد.

حاجی صمدآقا: مگر پیر طریقت، آن هم زیر خرقه!

دوباره حاضران از خنده نتوانستند خودداری کنند.

محروق: راستی وضع و عمل و رفتار و نمایش های این دسته طوری بود که مرا منحرف کرد. بعد، به حاجی خلیل آقا رو کرد و گفت: من در شهرِ خودم تجارت داشتم

و در آنجا شال کرم رنگ با عرقچین به سر می بستم و پالتوی متوسطی تا سر زانوهایم می پوشیدم؛ ولی حالا اینجا، تا به شهر برویم، به همان حالت خود هستم. شهر که رسیدیم، احتیاجات خود را خریداری می کنم.

حاجی خلیل آقا: آقای محروق، برادر، تعارفی با هم نداریم. من برای خود از شهر پالتوی سفید نازکی آورده ام که اگر پالتویی که در تن دارم کثیف شد، آن را بپوشم. همین طور، شال و عرقچین هم اضافه دارم؛ از آن ها استفاده کنید تا به شهر برگردیم. بعد صدا زد: کربلایی جعفر، از چمدان من که کنار اتاق گذاشته ام، شال و عرق چینم را بیاور. بگو شام را هم برای سر شب حاضر کنند؛ شاید آقایان بخواهند زودتر استراحت کنند.

کربلایی جعفر به سرعت خود را به اتاق عمارت رساند و چیزی نگذشت که شال کرمی به طول دو متر با عرقچین ترمه زیبایی در میان بقچه و سینی حاضر نمود.

کتابخانه بالقرآن کتابخانه بالقرآن
نرم افزار موبایل کتابخانه

دسترسی آسان به کلیه کتاب ها با قابلیت هایی نظیر کتابخانه شخصی و برنامه ریزی مطالعه کتاب

دانلود نرم افزار کتابخانه