تاریخ فلسفه و تصوف صفحه 151

صفحه 151

ساعت شش صبح است. آفتاب از پشت شیشه ها به درون اتاق تابیده. کربلایی جعفر سفره بزرگی از کتان سفید برای صبحانه گسترده و در کنار آن، نان شیرمال و شیر گرم و کره و عسل که از کندوهای ده حاجی خلیل آقاست گذاشته است.

این دفعه سوم است که کربلایی جعفر حاج خلیل آقا را بیدار نموده، ولی کسالت خواب باز ایشان را در خود فرو برده است.

صباحی به صدای کربلایی جعفر بیدار شد و با گفتن «لَا حَولَ وَلَا قُوَّهَ إِلَّا بِاللهِ»، سر از سجده برداشت؛ در حالی که اثر مُهر در پیشانی او ظاهر بود. صدا زد: حاج آقا، کربلایی جعفر از بس که شما را صدا زد خسته شد!

دکتر حسین خان چشم گشود و گفت: گمان می کنم حاج آقا دیشب هیچ نخوابیده است.

هژبر از جا بلند شد و گفت: به داد آقای محروق برسید، از بی خوابی هلاک نشود! سپس همه به کنار جوی رفتند و سر و صورت خود را شسته کنار سفره نشستند.

حاج صمد آقا: راستی حیف از آن زلف های قشنگ آقای محروق! زیرا موقع صبحانه، ایشان مدتی مشغول شانه کردن و بافتن آن می شدند و ما مشغول چای می شدیم. می ترسم امروز، به واسطه بیکار ماندن، به کسی مهلت ندهند!

صدای خنده حضار بلند شد.

حاج خلیل آقا چایی و شیر می ریخت و کربلایی جعفر مقابل مهمانان می نهاد.

دکتر حسین خان: راستی آقای کربلایی جعفر، مریض شما چطور است؟

کربلایی جعفر: آقای دکتر، الحمدلله، از مرحمت شما خیلی بهتر است.

دکتر: بلی، همین گل و ادویه گیاهی که مردم در سابق برای معالجه خود از آن استفاده می کردند بسیار مؤثرند؛ ولی افسوس که حالا اثری از آن ها باقی نمانده و اطبا به وسیله همین قرص ها و آمپول ها مریض ها را مداوا می کنند، حال آن که بیشتر آن ها از جهتی مفید و از جهاتی مضرند.

محروق: آقای دکتر، اگر اجازه دهید و مایل باشید، از بیانات آقای صباحی بهره مند

کتابخانه بالقرآن کتابخانه بالقرآن
نرم افزار موبایل کتابخانه

دسترسی آسان به کلیه کتاب ها با قابلیت هایی نظیر کتابخانه شخصی و برنامه ریزی مطالعه کتاب

دانلود نرم افزار کتابخانه