تاریخ فلسفه و تصوف صفحه 30

صفحه 30

مُنْبَسِط بودیم یک گوهر(1) همه

بی سر و بی پا بُدیم آن سَر همه

یک گُهَر بودیم همچون آفتاب

بی گره بودیم و صافی همچو آب

چون به صورت آمد آن نور سَرَه

شد عدد چون سایه های کُنگره

کنگره ویران کُنید از مَنْجَنیق

تا رَوَد فرق از میان این فَریق(2)

چون که بی رنگی اسیرِ رنگ شد

موسیئی با موسیئی در جنگ شد

چون به بی رنگی رسی کان داشتی(3)

موسی و فرعون دارند آشتی

متّحد بودیم با شاه وجود

حکم غیریّت بکلّی محو بود

ناگهان در جنبش آمد بحر جود

جمله را در خود ز خود بیخود نمود

امتیاز علمی آمد در میان

بی نشانی را نشان ها شد عیان

واجب و ممکن ز هم ممتاز شد

رسم آیین دویی آغاز شد(4)

صدای «دمت گرم، احسنت، احسنت» از حاجی محمدعلی بلند شد و حاجی صمد گفت: حقیقتا مرشد خوب می خواند؛ ولی افسوس که معنای اشعار او را درست نمی فهمیم.

سیاح پیاده: بلی، به این زودی نخواهید فهمید مگر وارد طریقت شوید.

هژبر فیلسوف: خوب است بفرمایید؛ تا درویش نشوید، این اشعار عرفانی را که هزاران اشکال دینی دارد ارزش نمی دهید. وقتی عارف شدید، آن را نظیر قرآن بلکه بهتر از آن خواهید دانست.

سیاح پیاده: خواهش می کنم معنای این اشعار را شما بگویید تا بدانیم چه فهمیده اید؟

هژبر فیلسوف: عقیده شما صوفیه عقیده بسیار بدی است که عقل هر عاقلی از قبول آن امتناع می کند. نتیجه سخنان شما این است که خالق و مخلوق یکی است و تمام موجودات عین خالقند و خود اوست که به لباس جزء درآمده و همه افعال فعل اوست

و موجودات همه شئون و اطوار اویند.


1- نسخه: جوهر.
2- مثنوی معنوی، ص35، ابیات 676، 677، 687 تا 690.
3- مثنوی معنوی، ص115، ابیات 2468 2469.
4- شرح مثنوی معنوی، ج1، ص20 21.
کتابخانه بالقرآن کتابخانه بالقرآن
نرم افزار موبایل کتابخانه

دسترسی آسان به کلیه کتاب ها با قابلیت هایی نظیر کتابخانه شخصی و برنامه ریزی مطالعه کتاب

دانلود نرم افزار کتابخانه