اذان و اقامه در اسلام صفحه 53

صفحه 53

وقتی پیش منصور رسیدم ، دیدم عمرو بن عبید از اهالی بصره نیز حضور دارد، خوشحال شدم و خدا را ستایش کردم که عمرو در اینجا حضور داشت و کمک خوبی برای من بود. منصور مرا پیش خواند. جلو رفتم . به او که نزدیک شدم رو به عمرو بن عبید نموده به سؤ ال و جواب با او پرداختم . در این موقع منصور بوی حنوط از من استشمام کرد. گفت : این چه بویی است که از تو استشمام می شود، راست بگو. گفتم : یا امیر المؤ منین پیک و فرستاده شما در دل شب به دنبال من آمد. فکر کردم در چنین موقعی امیر المؤ منین منصور از پی من نفرستاده ، مگر برای این که می خواهد درباره فضایل امیر المؤ منین علی (علیه السلام ) از من سؤ ال کند. اگر حقیقت را بگویم ، مرا خواهد کشت . به همین جهت وصیتم

را نوشتم و کفن پوشیدم و حنوط کردم .

منصور که تکیه کرده بود، راست نشست و شروع به گفتن : لا حول و لا قوه الا بالله العلی العظیم نمود. بعد گفت : سلیمان ! اسم مرا می دانی . گفتم : آری . پرسید: چیست ؟ گفتم : عبدالله طویل ابن محمد بن علی بن عبدالله بن عباس بن عبدالمطلب . گفت : درست است . حالا ترا سوگند می دهم به خویشاوندی که با پیامبر دارم ، بگو چند روایت در فضیلت علی (علیه السلام ) از تمام فقهاء نقل کرده ای ؟ گفتم : زیاد نیست . گفت : هر چه هست مقدارش را بگو، گفتم : ده هزار حدیث و اندکی بیشتر.

منصور گفت : حالا می خواهم در فضیلت علی (علیه السلام ) دو حدیث برایت نقل کنم که تمام احادیث ترا تحت الشعاع قرار دهد و بالاتر از همه احادیثی است که تو از فقهاء نقل کرده ای . اما باید سوگند یاد کنی که این دو حدیث را برای شیعه ها نقل نکنی .

گفتم : قسم نمی خورم اما قول می دهم به کسی از ایشان نگویم .

منصور گفت : در زمان بنی مروان من متواری و فراری بودم ، در شهرستانها به وسیله حب علی (علیه السلام ) به مردم تقرب می جستم که همین کار موجب شده بود نان و جایی برای زندگی تهیه کنم . مردم به من احترام می کردند و کمک های مالی می نمودند و وسیله سواری در اختیارم می گذاشتند، تا اینکه وارد شام شدم .

شامی ها هر صبحگاه در مساجد خود

علی را لعن می کردند زیرا همه آنها از خوارج و طرفداران معاویه بودند. وارد مسجدی شدم اما دل پری از این عمل شامیان داشتم . نماز ظهر به پا شد و من نمازم را خواندم . لباسهای کهنه ای داشتم . پس از سلام نماز، امام جماعت تکیه به دیوار کرد و اهل مسجد (101) همه نشسته بودند، من هم نشستم . هیچ کس به احترام امام جماعت حرف نمی زد. در همین بین دیدم دو پسر وارد مسجد شدند. همین که امام جماعت چشمش به آن دو افتاد، گفت : به به ! خوشا به حال شما و مرحبا به کسی نام شما، هم نام آن دو است . به خدا قسم این دو اسم را انتخاب نکردم برای شما مگر بواسطه محبت محمد و آل محمد.

متوجه شدم نام یکی از آنها حسن و دیگری حسین است . در دل با خود گفتم : امروز به لطف خدا به مقصود رسیدم . جوانی پهلوی من بود، از او پرسیدم : این پیرمرد پدر بزرگ آنها است . در این شهر کسی جز او علی را دوست نمی دارد به همین جهت اسم نواده های خود را از نواده های پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم ) اخذ کرده و حسن و حسین نامیده است . من جلو رفتم ، از کسی هم باک نداشتم . به امام جماعت گفتم : مایلی یک حدیث که موجب روشنی چشمت شود برایت نقل کنم ؟! گفت : چقدر نیازمند به چنین حدیثی هستم ! اگر تو چشم مرا روشن کنی ، من هم چشم

ترا روشن می کنم .

کتابخانه بالقرآن کتابخانه بالقرآن
نرم افزار موبایل کتابخانه

دسترسی آسان به کلیه کتاب ها با قابلیت هایی نظیر کتابخانه شخصی و برنامه ریزی مطالعه کتاب

دانلود نرم افزار کتابخانه