نقش ائمه علیهم السلام در احیای دین جلد 2 صفحه 240

صفحه 240

جمع کرده بود.ولی در مجلسی که بر کار او نام«سحر»نهاده شد،دیگر سخن گفتن صحیح نبود. (1)

بنابراین مجلس پایان یافت و همه به خانه هایشان رفتند.

روز دیگر نیز امام مأمور به دعوت شد،و مجلس مهمانی با همان شرایط و افراد تکرار شد.

البته این بار پیامبر اجازۀ سخن به ابو لهب نداد و جمع خویشانش را مخاطب قرار داده فرمود:

«ای فرزندان عبد المطّلب!سوگند به خداوند،من جوانی را در عرب سراغ ندارم که چیزی برای قوم خود آورده باشد،بهتر از آنچه من برای شما به ارمغان آورده ام.من برای شما خیر دنیا و آخرت را آورده ام.خداوند تعالی به من امر فرموده است که شما را به سوی او دعوت کنم.اینک کدام یک از شما شریک رنج های من و کمک کار در ادای رسالت من می شود تا او برادر و وصیّ و خلیفۀ من در میان شما باشد؟»

امام می فرماید:

«همۀ افراد سکوت کردند و کسی ندای پیامبر را پاسخ مثبت نداد.امّا من که کوچک ترینشان بودم...گفتم:

«أنا یا نبیّ اللّه أکون و زیرک علیه.»:«من ای پیامبر خدا وزیر و مددکار تو می شوم در تحمّل بار رسالت.»(2)

پیامبر گردن مرا گرفت و فرمود:

«إنّ هذا أخی و وصیّی و خلیفتی فیکم.فاسمعوا له و أطیعوا.»:«این،برادر و وصی و خلیفۀ من در میان شماست.از او فرمان برید و به گفته و دستورش گوش فرا دهید.»

پیر مردان بنی هاشم و بزرگان قوم از جای برخاستند،و در حالی که از سر تمسخر و استهزا می خندیدند،به ابو طالب گفتند:این برادرزاده ات به تو امر می کند که از کودک خردسالت فرمان بری!(با این که تو شیخ و رئیس قریش هستی!)»(3)


1- 1) -معقول است که در چنین زمانی که پیش از سخن گفتن پیامبر کسی او را تکذیب کرده و اثر کلام او را خنثی نموده است،وی نباید چیزی بگوید.لذاست که می بینیم همان حضرت در برابر سخن عمر نیز که گفت:«إنّ الرّجل لیهجر.»:«این مرد هذیان می گوید.»،سکوت می کند.
کتابخانه بالقرآن کتابخانه بالقرآن
نرم افزار موبایل کتابخانه

دسترسی آسان به کلیه کتاب ها با قابلیت هایی نظیر کتابخانه شخصی و برنامه ریزی مطالعه کتاب

دانلود نرم افزار کتابخانه