نیازمندیهای جامعه اسلامی صفحه 2

صفحه 2

تربیت و اصلاح جامعه

تربیت و اصلاح جامعه

دومین عاملی که هدف برانگیختن پیامبر را بیان می‌کند اصلاح و تزکیه است. یکی از برنامه‌هائی که بما (روحانیون) مربوط می‌شود تزکیه و اصلاح مردم می‌باشد، مردم به سه گروه تقسیم می‌شوند. اول: گروه تن‌پروران. که همیشه در این فکرند چگونه بخورند، بپوشند، چطور بخوابند و چطور و به چه صورتی زندگی راحت و تن پروری را برای آسایش خویش آماده سازند. اینها بفرموده قرآن از چهارپایان هم بدترند، و علت اینست که چهار پایان عقل ندارند که خوب را از بد تشخیص دهند، و چنین انسانهائی عقل دارند، با وجود آن به دنبال بدیها گام برمی دارند. دوم: گروه جاه‌طلبان. اینان همیشه به فکر ریاست و طرز آقائی کردن و جاه‌طلبی هستند، چون گرفتار فریبهای شیطان و غرور هوای نفس شده‌اند. روزی معاویه در مجلس خصوصیش به مغیرة بن شعبه گفت: در حقیقت حق با علی بن ابی‌طالب (علیه السلام) است، چون از نظر علم، اخلاق، دین، جهاد و تمام فضایل اخلاقی از همه برتر و بالاتر است. مغیره شگفت‌زده به او نگاهی کرد و پرسید. پس چرا این همه با علی جنگیدی؟! چرا دستور داده‌ای تا بر فراز منبرها به علی اهانت و نفرین کنند؟! تو که می‌گوئی حق با علی می‌باشد، پس چرا حق او را غصب و اینهمه با او مبارزه و ستیز میکنی؟! معاویه در حالیکه شرارت از دو چشمش فرو می‌ریخت پوزخند روبه‌صفتانه‌ای زد. و مهری را از جیبش درآورد، به مغیره نشان داد و گفت: مبارزه من با علی برای آن است که من می‌خواهم مهر و امضای من پای نامه‌ها بخورد و سکه بنام من زنند، من از مهر و امضا و ضرب سکه بنام علی بیزارم. البته ناگفته نماند که اگر ریاست برای خدمت به اسلام و برای تحقق هدف مقدسی باشد اشکال ندارد، اما چنانچه هدف کسب شخصیت دنیائی باشد، نفرت‌بار و چندش آور است، و در روایات اهل‌بیت عصمت و طهارت علیهم‌السلام آمده که (ملعون من هم بها) کسی که در دنیا آرزوی ریاست داشته باشد ملعون و نفرین شده است. نادرشاه یکی از سران ارتش صفویان بود، او طبق نقشه‌ای آخرین پادشاه صفوی را از سلطنت خلع نمود و خودش به پادشاهی رسید، شاهد اینجاست که از نادر سئوال شد: چگونه به فکر سلطنت افتادی؟ نادر در جواب گفت: من از اول علاقه زیادی به ریاست داشتم، و اگر پادشاه هم نمی‌شدم لااقل معلم کودکان می‌شدم تا بتوانم به این و آن امر و نهی کنم. پس از افرادی که جز آقائی و فرمانروائی بر مردم منظوری از ریاست ندارند باید هراس داشت، چون این گونه افراد برای کسب ریاست و آقائی دست به هرگونه عمل ناپسندی می‌زنند، بنا بر این بسیار خطرناک می‌باشند. یک جاسوس انگلیسی بنام (لورانس) کتابی نوشته که چرچیل نخست‌وزیر پیشین انگلستان می‌گفت. در طول صد سال است که هنوز کتابی به این زیبائی نوشته نشده، اسم این کتاب (ستونهای هفتگانه حکمت) است که در آن از چگونگی سرکوبی مسلمانان خاورمیانه و نفاق‌افکنی میان آنان، و چگونگی سوزاندن ریشه‌های عمیق مذهبی و جایگزین کردن افکار ضد اسلامی به جای آن پرده برداشته، و این همان شخصی است که مرزهای میان کشورهای اسلامی را تعیین و آنها را از یکدیگر جدا کرد، یعنی مرز میان عراق، سوریه، کویت، عربستان، اردن، لبنان، فلسطین و شیخ نشینهای خلیج را تعیین کرد، و الا قبلاً میان کشورهای اسلامی که مرزی نبوده. یکی از دوستان لورانس خاطرات او را نوشته و آنجا می‌گوید که: لورانس مدت پنجاه سال به هیچ چیزی جز آقائی انگلستان فکر نمی‌کرد، و در این مدت پیوسته در صحراها گردش کرده و انواع بدبختیها، گرماهای خشک و سوزان، سرماها، گرسنگی، ترس از درندگان و بالاخره تمام مشکلات را تحمل کرده و توانست گامی مؤثر بردارد.و برای تحقق هدفش از هیچگونه فداکاری دریغ نکرد. سوم: گروه عاقلان و خردمندان که مذهبیها از این گروه‌اند، البته مذهبیها در روحانیون خلاصه نمی‌شوند، هرکسی که پیروی از دین کند جزو این گروه است اگرچه کاسب باشد، مثلاً میثم تمار خرمافروش بود، یا محمد بن مسلم طحان آرد فروش بود، اما یکی از اصحاب امیرالمؤمنین و دیگری از شاگردان امام صادق علیهم‌السلام بود. اگر تزکیه و اصلاح در کار نباشد همگی یا به جسم و شهوات حیوانی و یا به گروه جاه‌طلبان مربوط می‌شویم، و سرانجام ساقط خواهیم شد، مهم این است که اول از خود شروع کنیم و خودمان را تربیت و اصلاح کنیم و بعد به اصلاح جامعه بپردازیم، چون در حکمت چنین آمده که. (فاقدالشی‌ء لا یعطیه) کسیکه چیزی ندارد نمی‌تواند آن را بدهد، مثلاً کسیکه علم نداشته باشد، نمی‌تواند به دیگران یاد بدهد، بنا براین در مرحله نخست باید خودمان را از آلودگی پاک کنیم، و بعد باید مردم را هدایت کنیم که دست از آلودگی بردارند.

سه داستان تارخی

سه داستان تارخی

داستان اول: واقعه‌ای است که در جنگ جمل واقع شد. یکی از قبائل یمن قبیله همدان بود، آنها شیعیان حضرت علی (علیه السلام) بودند و برای یاری حضرتش به سپاه وی ملحق شدند. ابن عباس به جستجوی حضرت پرداخت تا اینکه او را در میان خیمه‌ای در حال تعمیر نعلش که از لیف خرما بود یافت، ابن عباس که ازاین کار شگفت‌زده شده بود عرضه داشت: یا امیرالمؤمنین قبیله همدان آمده‌اند... امام بی‌تفاوت به ابن عباس نگریست و فرمود: بگو ببینم این نعل من چقدر ارزش دارد؟ ابن عباس گفت: از نظر مادی ارزشی ندارد. حضرت فرمود: بالاخره بیشترین قیمتی که می‌توانی برای این نعل تعیین کنی چقدر است؟ ابن عباس گفت: یک درهم و یا کمتر از آن. حضرت فرمود: بخدا سوگند که حکومت بر شما نزد من از این نعل کمتر ارزش دارد، مگر آنکه اقامه حقی نموده و یا باطلی را نابود سازم. آری اگر ریاست برای برپائی حق و سرکوبی باطل باشد باارزش‌تر از آن است که بتوان برایش قیمتی فرض کرد، اما چنانچه برای کسب شخصیت و فقط آقائی بر مردم باشد پشیزی ارزش ندارد. داستان دوم: ناصرالدین شاه اسم مرحوم آیةالله حاج ملا هادی سبزواری (صاحب منظومه) را شنیده بود، او خیلی علاقه داشت که خدمت ایشان برسد، و لذا از اطرافیان پرسید: هیچ نمی‌شود حاج ملاهادی برای زیارت عتبات مقدسه و یا زیارت حج از سرراهش به تهران بیاید؟ اطرافیان پس از تحقیق به شاه گزارش دادند که. چون حاجی سبزواری یک مرتبه برای حج واجب به مکه مشرف شده، دیگر سفر واجبی ندارد و از سبزوار خارج نمی‌شود. شاه روزی تصمیم گرفت که از راه سبزوار به مشهد مشرف شود، و در سبزوار ملاقاتی با حاجی سبزواری هم داشته باشد. زمانی که شاه به سبزوار رسید مردم به استقبال او شتافته و شخصیتهای مختلف شهر از وی دیدن کردند، جز حاجی سبزواری که ملتزم خانه‌اش بود و به دیدار شاه هم نیامد. ناصرالدین شاه تصمیم گرفت که خودش به خدمت ایشان برسد، اطرافیان به شاه گفتند که اگر اطلاع پیدا کند ممکن است شما را در خانه هم نپذیرد (چون افرادی که با خدا ارتباط دارند تمام دنیا و زرق و برق آن در نظرشان ناچیز و بی‌ارزش است، حضرت امیرالمؤمنین علی (علیه السلام) می‌فرماید: من یک دوست داشتم که به نظرم بزرگ بود، زیرا دنیا به نظر او کوچک و ناچیز می‌آمد). سرانجام ناصرالدین شاه با صدر اعظم بطور ناگهانی راهی خانه مرحوم ملاهادی شده و در خانه را کوبیدند، زنی پشت در خانه آمد و پرسید کیست؟ گفتند: ما دو نفر هستیم که می‌خواهیم خدمت آقا برسیم. زن داخل منزل شد و اجازه گرفت و بعد در خانه را باز کرد و آنها را به اطاق مرحوم سبزواری راهنمائی کرد. شاه و نخست‌وزیرش وارد اطاق شدند. دیدند که حاجی روی یک قطعه حصیر بوریا نشسته، و یک قبای کرباسی به تن و کلاهی بر سر دارد. ناصرالدین شاه و همراهش سلام کردند، و متواضعانه برابر او زانوی ادب زدند، آنگاه صدراعظم رو کرد به مرحوم سبزواری و گفت: ایشان اعلیحضرت ناصرالدین شاه هستند. حاجی با کمال متانت و بی‌تفاوتی رو به ناصرالدین شاه کرد واین دو بیت شعر را سرود. بیا بیا که دلم بی‌تو کافرســتان اســت بزیـر زلف تو زنار(1) بستن آسان است اگرچه فرش من از بوریاست خورده مگیر چــرا که جایگـه شیر در نیستان است ناصرالدین شاه در مقابل این دو بیت شعر خیلی متاثر شد، بعد اجازه خواست که نهار در خدمت ایشان صرف شود، حاجی پذیرفت، و آنگاه دستور داد که نهار آماده شود، طبقی برایش آوردند که در آن قدری نان جو خشک، قدری دوغ و مقداری نمک، و کنار آن دو عدد قاشق چوبین بود، دوغ ترش، و نان جو خشک بود، و شاه نتوانست غذا بخورد، لذا مقداری از آن نان خشک برداشت و میان پارچه‌ای به عنوان تبرک پیچید. بعد به حاجی عرض کرد: هر امری دارید اطاعت می‌کنم، حاجی فرمود کاری ندارم، شاه گفت شما ملای این شهر هستید، ایشان دوباره فرمود کاری بتو ندارم، شاه عرض کرد. پس دستور می‌دهم که از شما مالیاتی نگیرند، حاجی نپذیرفت، شاه علت را پرسید، حاجی سری تکان داد و فرمود: از من که مالیات نگرفتی به همان اندازه از دیگران خواهی گرفت. شاه اجازه مرخصی خواست و از منزل مرحوم سبزواری خارج شد، و در حالیکه بسیار متأثر بود به صدر اعظم گفت: من تنها این آقا را آدم دیدم. این است معنای (یزکیهم) مکتب پیغمبر چنین شاگردانی را تربیت می‌کند. داستان سوم: در تاریخ آمده که هارون‌الرشید کاخ باعظمتی ساخت. و این رویه طاغوتیان تاریخ بوده که همیشه از بیت‌المال انباشته شده از دسترنج مستضعفان کاخهای افسانه‌ای می‌ساخته‌اند، هارون‌الرشید (خلیفه عباسی) در مراسم گشایش آن کاخ از تمام شعرای آن سامان دعوت به عمل آورد تا در مجلس عیش و خوشگذرانی خلیفه شرکت کرده و او را مدح و ثنا گویند، یکی از شعرائی که دعوت شد ابوالعتاهیه بود. در شب معین مجلسی آراستند و خوانندگان جمع شدند، میزهای شراب و خوراکهای رنگارنگ آماده شد، و شعرا یکی پس از دیگری به مدح خلیفه پرداخته و خلعتهائی دریافت داشتند، تا اینکه نوبت به ابوالعتاهیه رسید، او ساکت و آرام بود، حاضرین به وی اصرار کردند که تو هم مانند دیگر شاعران باید شعر بگوئی، ابوالعتاهیه گفت: من چهار بیت شعر سروده‌ام و امکان دارد اگر بخوانم خلیفه را خوش نیاید، گفتند: شب خوشی و شادی است و هرچه بخوانی خلیفه را خوش آید، ابوالعتاهیه ایستاد و شروع به خواندن اشعارش نمود. عش ما بدا لـک ســالمـا فی ظـل شاهقـة القصـور یهدی الیـک بما اشتهیـت مـن الـرواح الی البکـور فاذا النفوس تـغـرعـزت فی ضیق حشرجة الصـدور فهنـاک تعلــم موقنــا مـا کنـت الا فی غـرور هرچه می‌خواهی در سایه کاخهای آسمان‌خراش زندگی کن. از عصر تا به صبح آنچه که تو می‌خواهی برایت آماده می‌کنند. اما... هنگام مردن که نفس قطع و روح در تنگنای سینه تاب می‌خورد. آنگاه است که خواهی دانست جز غرور چیزی در دنیا نداشته‌ای. این جملات در هارون اثر گذاشت. مجلس شادمانی او را متشنج کرد، اطرافیان ابوالعتاهیه را سرزنش کردند، و او پاسخشان داد که این من بودم که به خلیفه راست گفتم، و شماها هرچه گفتید برای خوش آیند خلیفه به دروغ پرداختید. پس دنیا و آقائی و شخصیت تا وقتی است که نفس به حنجره برسد، آنگاه همه اینها تمام می‌شود، دیگر نه خانه، نه پول، نه زن و فرزند و نه شخصیت به درد انسان می‌خورد، تنها چیزی که برای او می‌ماند آن است که مربوط به عقل و خرد و واقع‌بینی باشد. بنا بر این ما باید همت کنیم که از گروه سوم انسانها که واقعا برای رضای خدا گام بر می‌دارند باشیم، ما باید خودمان را بسازیم تا انسانیت را با عمل به دیگران بیاموزیم. شاعر می‌گوید: از گفتن عیب دگران بسته زبان باش با خوبی خود عیب نمای دگران باش (هوالذی بعث فی‌الامین رسولاً منهم یتلوا علیهم آیاته و یزکیهم و یعلمهم الکتاب والحمه).

1 ـ زنار: صلیب.

زهد و خودپسندی

زهد و خودپسندی

زاهد کسی است که بر حسب اوامر خدا عمل کند و از آنچه خدا نهی فرموده دوری نماید، اینجاست که انسان لذت بندگی را احساس می‌کند، و چه بسا به خواست خداوند متعال دارای کراماتی نیز بوده، البته این بسیار مشکل است، در گذشته افرادی پیدا می‌شدند که زاهد واقعی باشند، یکی از شاگردان مرحوم آیه‌ا میرزا علی آقای قاضی تبریزی تعریف می‌کرد (ایشان در شهر نجف اشرف بوده، و بسیار زاهد بود، و علمای زیادی را تربیت کرده است). ایشان می‌گفت: من طلبه تازه‌واردی بودم و با این مرد زاهد رابطه زیادی نداشتم. یک روز اواخر عصر بود، من از مسجد کوفه بیرون می‌آمدم که برای بازگشت به نجف به درشکه برسم، چون مسیر کوفه تا شهر نجف حدود یک فرسخ است، و اگر به درشکه نمی‌رسیدم، می‌بایست که راه را با پای پیاده طی کنم. ازاین رو عجله داشتم، ولی در راهم با مرحوم میرزا علی‌آقای قاضی تبریزی روبرو شده و سلام کردم، ایشان جواب سلام داد و دستم را گرفت و احوالم را پرسید، و بعد همانطوریکه دستم در دستش بود باتفاق مشغول قدم زدن شدیم تا اینکه نزدیک بارگاه جناب میثم تمار رسیده و در گوشه‌ای نشستیم. صحبتهای زیادی بین ما رد و بدل شد. همانطوری که مشغول گفتگو بودیم، ناگهان ماری از دور نمایان شد که آهسته و آرام به طرفمان می‌خزید. مرحوم قاضی چشم به زمین دوخته بود، با نزدیکی مار هراسم بیشتر می‌شد، لذا بدون اختیار توجه ایشان را بسوی مار جلب کردم، او نگاهی کرد و با دستش به ماراشاره‌ای نمود، و مار همانجا از حرکت ایستاد، پس از چند لحظه که صحبتمان تمام شد باهم خداحافظی کرده و جدا شدیم. او که دور شد به سوی مار برگشتم و دیدم که با همان اشاره این جانور خشکیده است. و این تعجبی ندارد چون خداوند در حدیث قدسی می‌فرماید: (عبدی اطعنی تکن مثلی اقول للشی‌ء کن فیکون تقول للشی‌ء کن فیکون). واقع این است که هیچگاه انسان نباید فکر کند که او جوهری است و کسی قدرش را نمی‌داند، چون همین فکر خودپسندی است، در دعای وارد از اهل‌بیت عصمت و طهارت علیهم‌السلام آمده (اللهم لا تخرجنی من‌التقصیر) خدایا مرا از قاصر بودن خارج مکن تا همیشه خود را کوچک بدانم، چون روزی که انسان خیال کند قیمت دارد همان روزِ بی‌ارزشی و سقوط اوست. متأسفانه این طرز تفکر سبب عقب‌افتادگی بسیاری شده است. آنها فکر می‌کنند که از دیگران بالاتر و برترند و با این خودپسندی همگانی جامعه به عقب افتاده و روز به روز عقب‌تر می‌رود، و روزی خواهد آمد که انسان می‌فهمد چیزی نبوده و در دنیا جز غروری پایان‌پذیر نداشته. قرآن مجید می‌فرماید: (و بدالهم من‌الله مالم یکونوا یحتسبون) آنچه فکرش را هم نمی‌کردند و به حسابش نمی‌آوردند، روز قیامت بر ایشان آشکار می‌گردد. وانگهی زمانی که فکر خود پسندانه شد، انسان دیگر دنبال کار نمی‌رود، و منتظر است که کار دنبالش بیاید، یکی از خودپسندان می‌گفت.. ما همانند کعبه‌ایم که دیگران باید زیارتمان کنند، اما ما باید ثابت باشیم و کسی را زیارت نکنیم. این کاملاً برخلاف رفتار و کردار پیغمبر است. زیرا آن بزرگوار به همگان رسیدگی می‌کرد، ائمه اطهار علیهم‌السلام نیمه‌های شب به زیارت مستمندان می‌رفتند و در زیر خیمه تاریک شب با سکوت و آرامش به آنان طوری کمک می‌کردند که حتی شناخته هم نمی‌شدند. بدبختی مسلمانان از اینجاست که خیلی‌ها خودپسندانه فکر می‌کنند. و با همین فکر می‌خواهند پیش بروند. چه خوب بود اگر مسلمانان از تاریخ پیغمبر و ائمه معصومین صلوات الله علیهم اجمعین اطلاع داشتند، و همانند آنان رفتار می‌کردند. گاهی انسان بعد از60 سال می‌فهمد که تمام عمر در اشتباه بوده و به گفته آن شاعر دانشمند. (تا بدانجا رسید دانش من، که بدانم همی که نادانم). در کشکول مرحوم شیخ بهائی آمده که: شخصی فریاد می‌زد: (رحم‌الله من کف فکه و فک فکه) یعنی خدای رحمت کند کسی را که دهانش را بسته و کف دستش را باز کند (کنایه از این است که انفاق کند) شخص دیگری او را دید و گفت: (اقلب وضع یدک علی من شئت) یعنی گفته‌ات را معکوس کن و بر هرکه می‌خواهی دست بگذار. به طور کلی خیلیها خودشان را خوب و دیگران را بد می‌پندارند، و معکوس این بسیار کم یافت می‌شود، در واقع یک انسان عاقل باید خودش را بدتر از دیگران ببیند تا خودپسند نباشد، و پیوسته خودش را اصلاح کند. و ما در احوال هر انسانی که دنیا را تا حدودی فهمید و جلو افتاد همین خصلت را مشاهده می‌کنیم. یکی از بزرگان می‌گفت: هرگاه از زندگی خسته شوم می‌روم به کتابخانه و یک کتاب تاریخی را مطالعه می‌کنم. و می‌بینم که دنیا همیشه تکرار مکررات است و هیچ چیز جدیدی در آن پدید نیامده، فقط گاهی برخی از متفکرین پیدا می‌شدند و با کار فکری و آرام جامعه را گامی به پیش می‌برند. ما نکند نسخه مکرر خودپسندان باشیم (والعیاذ بالله).

کتابخانه بالقرآن کتابخانه بالقرآن
نرم افزار موبایل کتابخانه

دسترسی آسان به کلیه کتاب ها با قابلیت هایی نظیر کتابخانه شخصی و برنامه ریزی مطالعه کتاب

دانلود نرم افزار کتابخانه