اسلام فراتر از زمان‌ صفحه 408

صفحه 408

در نزد أبي تراب، عزيزترين مردم بود گفت: واي بر شما اين اعجمي؟ گفتند: بلي، عبيداللَّه گفت: پروردگارت كجاست؟! گفت: در كمين گاه گفت: به من رسانده‌اند كه تو از (خاصّان و) نزديكان ابي ترابي، گفت: بعضي از اين گفته ها بود، حالا چه مي خواهي؟ گفت: مي گويند او به تو خبر داده است به زودي چه به سرت خواهد آمد گفت: نعم إنه أخبرني «1» أنك تصلبني عاشر- عشرة و أنا أقصرهم خشبة و أقربهم من المطهرة، بلي به من فرموده است، تو مرا به دار مي زني و من دهمين نفرم و كوتاه‌ترين درخت و نزديك تر به زمين خواهم بود؛

گفت: با او مخالفت مي كنم (وخلاف او را ثابت مي كنم!) گفت: واي برتو چگونه با او مخالفت مي كني حتماً او خبر داده است از رسول خدا صلي الله عليه و آله و او نيز از جبرئيل و جبرئيل از خدا،؟ پس چگونه با گفته اين ها مخالفت مي كني؟! أما واللَّه لقد عرفت الموضع الذي أصلب فيه أين هو من الكوفة، و إنّي لأوّل خلق اللَّه ألجم في الإسلام بلجام كما يلجم الخيل آگاه باش به خدا قسم من مي شناسم محلي را كه به دار آويخته مي شوم در كجاي كوفه است و من اولين خلق خدايم كه در اسلام به دهانم لجام زده مي شود مانند لجام زدن اسبها.

پس او را با مختار ثقفي زنداني كرد، روزي در زندان به مختار گفت:

إنك تفلت و تخرج ثائراً بدم الحسين عليه السلام، فتقتل هذا الجبار الذي نحن في سجنه، و تطأ بقدمك هذا علي جبهته و خدّيه، (از زندان) تو رهائي مي يابي و خروج مي نمائي براي خونخواهي امام حسين عليه السلام و اين ستمگر كه در زندانش هستيم، تو او را مي كشي و با پاهايت پيشاني و روهاي اورا لگد مال مي كني؛

وقتي كه عبيداللَّه مختار را خواست كه به قتل برساند از يزيد بن معاويه نامه رسيد كه اورا آزاد نمايد چون خواهرش عيال عبداللَّه بن عمر بن خطاب بود و از او خواست از يزيد بخواهد مختار را آزاد نمايد، او را كه مي بردند گردن بزنند نامه يزيد رسيد. «2»

کتابخانه بالقرآن کتابخانه بالقرآن
نرم افزار موبایل کتابخانه

دسترسی آسان به کلیه کتاب ها با قابلیت هایی نظیر کتابخانه شخصی و برنامه ریزی مطالعه کتاب

دانلود نرم افزار کتابخانه