كرد، پس شتران چموششان رم نمود، يكي گفت: خدا لعنت كند برحوأب چقدر زياد است سگهاي آنها، عائشة حوأب را كه شنيد گفت: آيا اين آب حوأب است؟
گفتند بلي گفت: مرا برگردانيد مرا برگردانيد پرسيدند چرا؟ چه شد بر او؟ گفت:
إني سمعت رسول اللَّه صلي الله عليه و آله يقول: كأني بكلاب ماء يدعي الحوأب، قد نبحت بعض نسائي ثم قال لي: إياك يا حميراء أن تكونيها!. «1»
من شنيدم رسول خدا صلي الله عليه و آله فرمود: گويا مي بينم سگهاي آبي را كه حوأب گفته مي شود به بعضي از زنهايم پارس مي كند سپس به من فرمود: مبادا تو باشي اي حميراء!!.
زبير گفت: آرام خدايت رحمت كند ما فرسخ ها از آب حوأب دور شدهايم! گفت:
شاهد داري كه اين سگهاي پارس دهنده حوأبي نيستند؟! پس زبير و طلحه به پنجاه نفر از عربهاي بدوي چيزي دادند، آنها قسم خوردند و شهادت دادند اين آب حوأب نيست، اين نخستين شهادت ناحق بود در اسلام، پس عايشه به مسير خود ادامه داد.
3- قيس بن أبي حازم: از عائشة از رسول خدا صلي الله عليه و آله به زنهايش فرمود: أيّتكنّ التي تنبحها كلاب الحوأب؟! فلما مرت عائشة نبحت الكلاب، فسألت عنه فقيل لها: هذا ماء الحوأب، قالت: ما أظنني إلا راجعة، فقيل لها: يا ام المؤمنين! إنما تصلحين بين الناس «2»
كدام يكي تان بر او سگان حوأب پارس مي دهند؟ پس زماني كه گذشت و بر عايشه، سگهاپارس كردند، پرسيد از نام آن محل، به او گفتند: اين آب حوأب است، گفت: خيال مي كنم بر گردم، گفتند: اي مادر مؤمنان تو براي اصلاح در ميان مردم آمدهاي.