گلستان سخنوران - جلد اول صفحه 129

    صفحه 129

    اولیای خدا و یا از بزرگان وشخصیت های الهی بوده ویا قرار می گیرد. بنابراین (بدون در نظر گرفتن شخص) در برآوردن حاجات مؤمنان حریص و ساعی باشید.

    مردی از عالمی در خواست نمود که برایش اسم اعظم تعلیم نماید، آن عالم برای او عمل های مخصوص و سخت یاد داد و پس از گذراندن شش ماه برگردد، پس از انجام اعمال خاص برگشت و تقاضا نمود که به وعده اش وفا کند، گفت:

    عمل دیگری را باید انجام دهی، فردا بامداد پیش از باز شدن دَرِ دروازه شهر در آنجا باش هرچه دیدی بیا به من بازگو کن؛

    مرد رفت و پشت در دروازه منتظر ماند تا باز شد، دید اول کسی که وارد شد پیرمردیست با یک بار هیزم، پلیس مأمور دروازه گفت: آهای پیر مرد آن پشته هیزم را به من بده ببرم در بخاری بسوزانم تا بچه هایم گرم شوند، گفت: آقا من یک پیر مرد افتاده ای هستم که دیروز تاشب بیابان را گشته و دور زده ام تا این بار هیزم را گرد آورده ام ببرم بفروشم برای بچه هایم نان خالی بخرم تا نمیرند، دروازه بان تازیانه را بالا برد و شروع به زدن پیر مرد نمود و هیزم را گرفت و به خانه اش برد.

    این شخص به پیش عالم بر گشت و جریان را به او گزارش داد و اضافه نمود اگر شما برای من اسم اعظم را یاد میدادی، من در همانجا نفرین کرده آن مأمور را به سزای عملش می رساندم.

    عالم فرمود: آن پیر مرد را شناختی؟! گفت: نه، فرمود: او کسی است که من اسم اعظم را از او یاد گرفته ام! پس تو هنوز شایستگی دانستن اسم اعظم را نداری.(1)

    دونفر از عرفا بنام عبدالواحدبن زید و ایوب سجستانی به بیت المقدس می رفتند، غلام سیاهی را دیدند که پشته ای از هیزم خشک در پشت، می آید، به همدیگر چشمک زدند از او بپرسیم ببینیم خدا را می شناسد یانه، پرسیدند ای سیاه أتعرف ربّک آیا خدایت را می شناسی؟! آن مرد با عصبانیت گفت: ألمثلی تقول

    1- لئالی الاخبار: ج ص

    کتابخانه بالقرآن کتابخانه بالقرآن
    نرم افزار موبایل کتابخانه

    دسترسی آسان به کلیه کتاب ها با قابلیت هایی نظیر کتابخانه شخصی و برنامه ریزی مطالعه کتاب

    دانلود نرم افزار کتابخانه