گلستان سخنوران - جلد اول صفحه 387

صفحه 387

مشهد با گروه می آید ولی در آنجا از راه رفتن باز میماند و خود یواش یواش، آن مسافت را درچند روز طی کرده وبه نزدیک مشهد می رسد.

آن شب خادم باشی حضرت را در خواب می بیند و می فرماید فردا برای من میهمان با این نشان می آید و همگی به پیشواز و استقبال او بروید و با احترام تمام وارد شهر کرده و به حرم من راهنمائی نمائید.

فردا خادمین حضرت به استقبال او می روند وباعلائمی که حضرت فرموده بود، پیدا می کنند و وارد شهر نموده و به حرم بردند و در مدت اقامتش از او پذیرائی کردند.

4- روزی خادم باشی می بیند یکی از زائرین در حرم نشسته و پاهایش را به طرف ضریح امام رضا علیه السلام دراز کرده است. خادم باشی بانوک پایش به پهلوی او می زند و می گوید: بی ادب درمحضر امام این گونه نمی نشینند، زائر بلند شده و می خواست از حرم بیرون رود، باحالت قهر و گلایه می گوید: فرزند زهراء عجب میهمان نوازی کردی دست شما درد نکند خدا حافظ.

خادم باشی شب درخواب می بیند حضرت در ضریح خود نشسته و دست به پهلو گذاشته است، سلام می کند امام از او رو می گرداند، آن طرف رفت، باز حضرت رو می گرداند، عرض می کند آقا از من چه تقصیری صادر شده است که از من روگردان شده ای؟!.

می فرماید: تو با پایت به پهلوی من زدی!! عرض کرد آقامن پایم بشکند همچون جسارتی کرده باشم، فرمود: زوار مرا زدی مانند اینست که مرا زدی! عرض کرد آقا اوبا بی ادبی نشسته بود خواستم مؤدب باشد، فرمود: او بی ادبانه ننشسته بود، او راه طولانی آمده و زیرپاهایش تاول زده بود تاول های زیر پایش را به من نشان میداد و از من برآوردن احتیاجاتش را می خواست ولی تو سبب شدی او از من قهر کند تا اورا پیدا کرده و با من آشتی ندهی، من هم ازت راضی نخواهم شد.

خادم باشی از خواب بیدار شد و تمام خدام ها را به مهمان پذیرهای مشهد

کتابخانه بالقرآن کتابخانه بالقرآن
نرم افزار موبایل کتابخانه

دسترسی آسان به کلیه کتاب ها با قابلیت هایی نظیر کتابخانه شخصی و برنامه ریزی مطالعه کتاب

دانلود نرم افزار کتابخانه