گلستان سخنوران - جلد دوم صفحه 349

صفحه 349

درخت با امر خداوند به او پناه می دهد، شیطان گوشه عبایش را کشیده و در بیرون نگهمیدارد و درخت به حال عادی بر می گردد و دشمنان می رسند ولی زکریا را پیدا نمی کنند، با تعجب هرچه این طرف و آن طرف را نگاه می کنند، اثری از او نیست!.

شیطان ظاهر می شود و گوشه عبای اورا به آنها، نشان می دهد، آنها می روند ارّه بیاورند و درخت را ببرّند شیطان می گوید عجله نکنید، وجب می کند دقیقاً روی فلب زکریا می رسد و می گوید، از ایجا ببرید.

می برّند به قلب که می رسد و میخواهد ناله سر دهد، خطاب می رسد اگر آخ بگوئی از جرگه انبیاء بیرونت می کنم! چرا؟ چون از مقربین است، آزمایشش سنگین است و جام بلا بیشترش می دهند.

سالار شهیدان علیه السلام در گودی قتلگاه زیر پای شمر لعین، به این نکته دقیقاً متوجه است مواظب است در آخرین دقایق آزمون حرکت یاحرفی نزند که معبود را از خود برنجاند، با آن زخمهای بیشمار در نفسهای آخر، رو به آسمان گرفته و راز ونیاز و مناجات می کند «الهی رضاً بقضائک و تسلیماً لامرک و لا معبود سواک » خدایا به قضا و قدرت راضیم و به دستورت تسلیمم و جز تو معبودی نیست، در آن لحظات حساس، باز جلب رضای معبود و رضایت از حکم او، بعد برای اتمام حجت، رو به آن قوم بیدادگر فرمود: یاقوم أسقونی شربهً من الماء لقد نشفت قلبی من الظماء ای مردم جرعه آبی دلم از عطش آتش گرفته است!!،

هلال بن نافع گوید: پیش عمرسعد آمده و گفتم: ای امیر، میدانی حسین امگان زنده ماندن ندارد یک جرعه آب طلبید، میدانی دیگر نوشیدن آب او را زنده نمی کند اجازه بده آب به او برسانم، حرفی نزد جرعه آبی از فرات برداشته بالا می آمدم یک وقت دیدم زمین لرزید و طوفان درگرفت و از آسمان خون بارید و. و.

به خود گفتم حسین نفین کرد و بلا نازل شد و مردم را فرا گرفت، بالاتر آمدم دیدم شمر دامن خود را به دست گرفته و از آن خون می چکد و خودش هم می گرید!، پرسیدم یا شمر آن چیست در دامنت؟، باز کرد دیدم سر حسین است،

کتابخانه بالقرآن کتابخانه بالقرآن
نرم افزار موبایل کتابخانه

دسترسی آسان به کلیه کتاب ها با قابلیت هایی نظیر کتابخانه شخصی و برنامه ریزی مطالعه کتاب

دانلود نرم افزار کتابخانه