- گرفتاری ها 1
- اشاره 23
- گام ها 25
- اشاره 27
- 1. چرا سؤال کنم؟ 28
- 2. از چه چیزهایی سؤال کنیم؟ 29
- 3. در چه زمینه ای سؤال کنم؟ 36
- 4. با چه پیش فرضی سؤال کنم؟ 37
- 5 . از کجا شروع کنم؟ 38
- اشاره 49
- اشاره 49
- 1. بحث از کدام یک شروع می شود؟ 49
- جهان 50
- خدا 51
- 2. آیا برای شروع از انسان، دلیل و مستندی هست؟ 56
- 3. انسان را از کجا آغاز کنیم؟ 61
- 4. با این شروع به چه نتایجی می رسیم؟ 63
- اشاره 63
- الف) درک وضعیت 65
- ب) درک تقدیر 72
- اشاره 75
- ج) درک ترکیب 75
- یکم. آزادی 78
- دوم. ضرورت حرکت 89
- چهارم. حرکت تاریخی 93
- سوم. نیازها 93
- ششم. نظارت و رهبری بر خویش 95
راهی که قبلاً با هم بودیم. او به دل ربایی و لذت دنیا روی آورده بود. او که مغرور بود و فراری و گوشش از هر نصیحتی، پر، به من گفت: تو هم می خواهی موعظه کنی؟
جواب ندادم و با برخوردی گرم، ذهنیت های او را در هم شکستم. او که این گرمی را می دید، با خوش حالی همراهم می آمد. او را به جایی بردم که از قبل در نظر گرفته بودم. به قبرستانی رفتیم که یکی از بستگانمان در آن جا دفن بود. آن قبرستان را به خاطر گسترش اطراف حرم تخریب می کردند. لودرها در حال کندن بودند و چنگال های خود را به زمین فرو می بردند و گاهی با استخوان هایی بیرون می آمدند و تعدادی جمجمه در اطراف نمایان بود.
در همین هنگام یکی از جنازه ها که گویا زیاد از مدت دفنش نگذشته بود، بیرون آمد. سر و صدا و فریاد مردم بلند شد. دوستم با حالت عجیبی به آن جنازه نگاه می کرد. معلوم بود که توفانی در درونش به پا شده. پس از مدتی نه چندان زیاد، آهسته و با آهنگی کش دار و طولانی زیر گوشش گفتم: ببینم یعنی ما هم این طوری...؟ که نگذاشت حرفم تمام شود. بهتش شکست و زد زیر گریه و این شروع خوبی بود و آغاز تولدی جدید.
4. با چه پیش فرضی سؤال کنم؟
□ شبی دیر وقت بود از شب های گرم تابستان. با دوستی خسته برخوردی داشتم. از خستگی اش می گفت و سرخوردگی و سؤالات فراوانش. از او خواستم که سؤال هایش را بنویسد. فوری گفت: