لطیفه
معلم رو به کودکان کرد و گفت: چه کسی می تواند فورا پنج حیوان درنده نام برد. کودکی گفت: دو تا شیر و سه تا پلنگ!
دوست یهودی امیرالمؤمنین علیه السلام
امیر المؤمنین علیه السلام یک دوست یهودی داشت که بسیار با او انس می گرفت و اگر حاجتی داشت به او یاری می داد. تا این که آن یهودی از دنیا رفت و امیر المؤمنین علیه السلام از مرگ او اندوهگین شد و بسیار نگران او بود.
پیامبر خدا علیه اسلام در حالی که تبسم بر لب داشت توجهی به امیر المؤمنین علیه اسلام کرد و فرمود: ای ابوالحسن، دوست یهودی تو چه شد؟ حضرت عرضه داشت: از دنیا رفت. فرمود: آیا از درگذشت او اندوهگینی و برای او نگران هستی؟ عرضه داشت: بله، یا رسول الله.
رسول خدا علیه السلام فرمود: آیا دوست داری او را شادمان ببینی؟ عرضه داشت: بله، پدر و مادرم فدایت! پیامبر فرمود: سرت را بلند کن و پرده از آسمان چهارم کنار زد. ناگاه امیر المؤمنین علیه اسلام قصری از زبرجد سبز مشاهده کرد که به قدرت آویخته است.
پیامبر به امیر المؤمنین علیه اسلام فرمودند: «یا أبا الحسن! هذا لمن یحبک من أهل الذمه من الیهود والنصاری و المجوس، و شیعتک المؤممون معی ومعک غدا فی الجنه ؛ ای ابوالحسن، این قصر مال اهل ذمه، از یهود و نصارا و مجوس است که تو را دوست دارند. اما شیعیان مؤمن تو فردای قیامت با من و تو در بهشت اند.» (1)
1- الأصول السته عشر، ص 96.