کشکول فرحزاد 2 صفحه 36

صفحه 36

و همه اهل مجلس در امر این جوان فرو ماندند و برای جواب کردن او گفتند: اینها کافی نیست.

جوان به نزد عیسی علیه السلام بازگشت و دوباره به آن خرابه رفتند و این بار چندین برابر دفعه قبل سنگ و کلوخها به دعای عیسی علیه السلام به جواهر مبدل شد و جوان آنها را به نزد پادشاه برد.

این بار پادشاه دانست که این امری خارق العاده است. با آن جوان خلوت کرد و از او حقیقت ماجرا را جویا شد. جوان هم ماجرای عشق سوزان خود و دیدار با عیسی علیه السلام را برای پادشاه بیان کرد. پادشاه با شنیدن ماجرا دانست که میهمان آن جوان پیامبر خدا عیسی علیه السلام است.

به او گفت: از مهمان خود بخواه تا به اینجا بیاید و عقد ازدواج تو و دختر مرا منقعد سازد. آن گاه جوان با شادی به نزد عیسی علیه السلام رفت و همراه عیسی علیه السلام و مادرش به قصر رفت و عیسی علیه السلام دختر پادشاه را به عقد او در آورد.

پادشاه هم لباس فاخری بر جوان پوشانید و جشن مفصلی بر پا کرد. فردا صبح جوان را طلبید و با او در باره امور مختلف صحبت کرد و متوجه کمال عقل و درایت او گردید. و چون غیر از آن دختر فرزند دیگری نداشت، آن جوان را ولیعهد و وارث ملک خویش قرار داد و به همه خواص و اهل مملکت امر نمود تا با او بیعت کنند.

وقتی شب دوم رسید، پادشاه از دنیا رفت و جوان به جای او بر تخت سلطنت نشست و مردم همه مطیع او گشتند.

روز سوم عیسی علیه السلام به نزد او آمد تا با او وداع کند. جوان گفت: ای مرد حکیم، به درستی حقوق زیادی بر گردن من داری که من حتی از عهده

کتابخانه بالقرآن کتابخانه بالقرآن
نرم افزار موبایل کتابخانه

دسترسی آسان به کلیه کتاب ها با قابلیت هایی نظیر کتابخانه شخصی و برنامه ریزی مطالعه کتاب

دانلود نرم افزار کتابخانه