وقتی بیماری را نزد پزشک می برم، پزشک به من نمی گوید: «چرا بیمار را نزد من آورده ای؟» بلکه از بیمار استقبال می کند و می کوشد ریشه بیماری را پیدا کند و بیمار را درمان نماید.
یک پزشک از بیمار فرار نمی کند!
پس چرا وقتی من جهل و نادانی را در جامعه خود می بینم، ناامید می شوم و می خواهم فرار کنم؟
من باید بمانم و ریشه این بدبختی ها را بیابم و آن را از بین ببرم.
* * *
براستی مشکل جامعه در چیست؟ درست است که باطل به ما هجوم آورده، این چیز عجیبی نیست. باطل کارش این است که با حق دشمنی کند، سؤال این است که چرا ما با دیدن تلاش دشمن، ناامید می شویم و خیال می کنیم دیگر راه حق، طرفداری ندارد؟
مشکل ما تلاش های دشمن نیست، مشکل ما این است که به سکون و جمود رسیده و متوقّف شده ایم! برای کسی که در راه حق است و فکری باز دارد، هرگز تلاش دشمن او را ناامید نمی کند.
وقتی او تلاش باطل را می بیند، انگیزه اش قوی تر می شود و راه مبارزه با باطل را با جدیّت بیشتر ادامه می دهد.