ببندم. من به هر چه دل ببندم از آن جدا می شوم. دل، حرم خداست، پس باید فقط به خدایی دل ببندم که هرگز نابود نمی شود.
من باید باهوش باشم، وقتی بلایی می رسد و بت های من می شکند، نباید ناله و فغان کنم، باید درس بگیرم که روی موج، خانه نسازم، خدا بت مرا شکست تا من بفهمم این دنیا و این ثروت ماندنی نیست. دنیا به هیچ کس وفا نکرده است. من باید سجده شکر به جا آورم که خدا حقیقت را به من فهماند.
من باید به خود اعتراض کنم که چرا چشم خود را بستم و خانه ام را روی موج، بنا کردم. باید بر سر خود فریاد زنم! چرا به دنیا، دل بستم؟ چرا شیفته این دنیای بیوفا شدم؟
* * *
محبّت مادر، نمونه و مانند ندارد. مادر به فرزندش عشق میورزد و او را تا پای جان، دوست دارد. دیروز که از خیابان عبور می کردم، دیدم کودکی دست مادر را رها کرد و به سمت خیابان رفت. ماشینی باسرعت از دور می آمد، مادرش دوید و او را به شدت از خیابان پرت کرد.
من کار این مادر را از روی محبّت دیدم، این پرت کردن بچّه، چیزی جز محبّت نبود; امّا آن کودک از مادر عصبانی شد و نمی دانست که مادر چه خطری را از او دور کرده است!
دیروز به فکر فرورفتم، چه شده است که من این کار مادر را مهربانی می دانم، امّا وقتی خدا می بیند من دارم شیفته دنیا می شود، پس بلا می فرستد و مرا از این خطر می رهاند، من این کار او را مهربانی نمی دانم؟!