25
من از گذشته ام پشیمان هستم. چه روزگاری بود آن روزها که اسیر رنج های بچّگانه و دردهای پوچ شده بودم و جلوه های دنیا مرا از آنِ خود کرده بود و دلبستگی های من، حقارت مرا رقم می زد! اکنون امیدم فقط مهربانی خداست تا دست مرا بگیرد.
امروز آرزوی من بزرگ است و کار من خراب; از خدا می خواهم به اندازه آرزوهایم بر من مهربانی کند و به خاطر کارهایم مرا مؤاخذه نکند; چون او بزرگوارتر از آن است که بخواهد بی پناهی را مجازات کند که من امروز جز او هیچ پناهی ندارم. من سرمایه ام را سوزانده ام و سراسر فقر و نداری هستم، از او می خواهم با عفو و بزرگواری با من رفتار کند، مرا ببخشد که روسیاه و شرمنده ام.
من در آتش حسرت می سوزم، آن قدر شکسته شده ام که دیگر نیازی به عذاب