* * *
این حدیث راز بزرگی را آشکار می کند، من چقدر با این حقیقت بیگانه بودم! افسوس که کسی در روزگار جوانی برایم از آن سخن نگفت!
اکنون می فهمم احساسی که من در دل خود می یابم، اعتباری ندارد، چه بسا احساس کنم که به خدا نزدیک می شوم، امّا درحقیقت از او دور می شوم.
گاه حسی که به من دست می دهد جز فریب چیزی نیست، ممکن است من دعا کنم و اشک بریزم و شور و شوق داشته باشم، ولی خدا از من خشنود نباشد. اگر شور و شوق من رنگ خودبینی داشته باشد، چیزی جز دوری از خدا برای من ندارد، من باید از خود بگذرم و این اوّلین شرط بندگی است.
* * *
اکنون می فهمم که چرا گاه در این راه، احساس خستگی می کنم، هرچه او را صدا می زنم، جوابم را نمی دهد، خیال می کنم که او مرا به حال خود رها کرده است و نمی خواهد جواب مرا بدهد; امّا این جواب ندادن او، چیزی جز لطف او نیست، او می داند اگر جوابم را بدهد و شوق و شور در دلم افکند، من دچار غرور و تباهی می شوم.
او مرا دوست دارد، می خواهد مرا درمان کند، این غروری که به جان می افتد جز با واگذاشتن من به خودم، درمان نمی شود.