می بینم عمرم به پایان رسیده و من سرمایه ام را تباه نموده ام. وای بر من اگر عمر خود را شمع راه هیچ ها کنم و به رویاها سرخوش شوم، آن وقت است که دیگر امیدی به سعادت من نخواهد بود.
* * *
من که برای از دست دادن یک پست یا یک خانه و ماشین گریه ها کرده و شب ها به خواب نرفته ام، چه شده است که برای از دست دادن خودم، گریه نمی کنم، چرا برای روزی که مرگ به سراغم می آید و من دستم خالی هستم، گریه نمی کنم؟
راه نجات من چیست؟ راهی ندارم مگر به مهربانی خدایم، پناه ببرم چه کسی جز او می تواند این خسارت بزرگ مرا جبران کند؟
من می دانم بت هایی که دل مرا ربوده بودند، هیچ کاری نمی توانند برایم بکنند، اکنون از همه آن عشق ها و محبّت ها توبه می کنم و بر حال خود اشک می ریزم و از شِرک پشیمان هستم. من از غرور خالی شده و به عجز رسیده ام، اشک بر چشمانم جاری است و امیدم به لطف خداست، دیگر نمی توانم از غیر او نجات خود را طلب کنم که هیچ کس نمی تواند مرا نجات بدهد.
من شب اوّل قبر را در پیش دارم، تاریکی قبر در انتظار من است. روز قیامت چه خواهم کرد وقتی سر از خاک بردارم و برای حسابرسی به درگاه خدا بروم؟!
من فریاد توحید سر می دهم، اکنون دیگر فقط به خدای خود رغبت دارم که جز او هیچ کس و هیچ چیز نمی تواند به من بهره ای برساند، روی آرزوی من