واگذارند و من بفهمم که هرچه غیر خدا است، نابودشدنی است.
من برای دوستان خود زحمت ها کشیده ام; امّا زمانی می بینم که آنان دیگر به من سلام نمی کنند، به جای تشکّر، فحش می دهند، من از آنان انتظار تعریف داشته ام، ولی آنان تحقیرم می کنند، بهترین دوستانم از من جدا می شوند، آن وقت است که باید بدانم این جلوه ای از مهربانی خداست. خدا می خواست به من بفهماند این دوستان، دائمی نیستند، هرکس دل به غیر خدا ببندد، روزی امیدش ناامید می شود.
اگر من این گونه به زندگی نگاه کنم، دیگر بلا را رنج نمی دانم، بلکه آن را مهربانی خدا می دانم و از آن سرمست و مدهوش می شوم. دیگران هر چقدر می خواهند مرا اذیّت کنند، من از این شرایط، بهره مند می شوم; زیرا قبل از بلا، عافیت یافته ام و با این بینش، بلا را مهربانی یار می بینم و با این مهربانی انس می گیرم.
وقتی خدا با بلا و رنج، بت های مرا می شکند، سه نعمت به من عطا می کند:
اوّل: نقطه ضعف مرا به من نشان می دهد،
دوم: وابستگی مرا از غیر خود، قطع می کند،
سوم: دل من می شکند و این دل شکستگی برای من رحمت خدا را به ارمغان می آورد.
آیا من نباید در مقابل این نعمت ها، خدا را شکر کنم؟
* * *
لازم نیست که من برای خدا مشخّص کنم که چگونه به من مهربانی کند! خدا