خاندان حکومتی برود.
یوسف سال ها در زندان بود، روزی دست به دعا برداشت و چنین گفت: «بارخدایا! من بی گناهم و این همه مدّت باید در گوشه زندان بمانم.»
اینجا بود که خدا به او وحی کرد: «ای یوسف! تو خودت زندان را انتخاب کردی، تو دعا کردی و گفتی: زندان را از آن کار زشتی که این زنان مرا به آن می خوانند، بیشتر دوست دارم، چرا آن روز عافیت را از من نخواستی؟ چرا نگفتی که عافیت را بیشتر دوست می داری؟» (1)
* * *
اکنون می دانم که من نباید هنگام دعا، راه استجابت را نشان خدا دهم; بلکه باید کار را به او واگذار کنم، وظیفه من دعا کردن است، مهم این است که من فقر و نداری خود را نشان بدهم و بقیّه کار را به خدا بسپارم. او خدایی حکیم و داناست و خیر و صلاح مرا می داند و بر هر کار تواناست.
1- . «هلاّ قلت: العافیه احب الیّ مما تدعوننی الیه.» (تفسیر القمی، ج 1، ص 354; بحارالأنوار، ج 12، ص 247)