خود واگذار نمی کنید.من حاضرم مبلغ زیادی که زندگی شما را اداره کند،از خزانه بپردازم و شما هم در مقابل به سرزمین خود بازگردید.
سردار عرب پاسخ گفت:«آنچه در باره ما گفتی درست بود،امادر زمان جاهلیت.اکنون چند سالی است که نور الهی برما تابیده است وپیامبری از طرف خدا برای ما فرستاده شده است. حضرت محمد«صلی الله علیه وآله»با دستورات الهی،روحیات ما را دگرگون نموده است.آن زمان ممکن بود ما برای مال دنیا جنگ کنیم ولی اکنون دیگر چنین نیست.
اکنون یک مسلمان به دنیا نظری ندارد...»
رستم از سخنان سردار مسلمان بسیار شگفت زده شد و پرسید:
عجیب است،شما که مال دنیا را نمی خواهید،پس چرا با ما می جنگید؟»
عبدالله پاسخ داد:«ما آماده ایم تا شما را دعوت به اسلام کنیم وپرچم اسلام را در این مرز و بوم به اهتزاز در آوریم،ما آمده ایم تا مردمان را از پرستش بندگان به پرستش آفریننده بندگان دعوت کنیم.آمده ایم تاتقوی را در میان همه رایج کنیم و هر امتیاز دیگری را به غیر از آن بر چینیم.»
رستم تختی با خود اندیشید و بعد گفت:«این حرفها خوب است،ولی در کشور ما عملی نمی شود،پس تا صبح به ما مهلت دهیدتانظر خود را به اطلاع شما برسانیم.»
سردار ایرانی به مشورت با بزرگان حکومت خویش نشست.
عده ای معتقد بودند که با اعراب باید جنگید و آنها را تار و مار کرد.
عده ای هم بر این عقیده بودند که باید با اعراب صلح نمود.عاقبت تصمیم بر این شد تا با نماینده مسلمانان به گفتگو بنشینند.
رستم،از لشکر عرب خواست نماینده ای برای گفتگو بفرستند.
مسلمانان هم پس از مشورت،«ربعی بن اکرمه» را برگزیدند تا با ایرانیان