خشت طلا
روزی حضرت مسیح«علیه السلام»با یکی از اطرافیانش از بیابانی گذر میکردند.حضرت مسیح سه عدد نان جو در اختیار داشت که به همراهش سپرد تا نگهدارد.
و پس از مدتی راه پیمودن،نزدیک غروب آفتاب در محلی متوقف شدند تا مدتی استراحت کنند.حضرت مسیح«علیه السلام»از همراهش خواست آن نان ها را بیاورد تا بخورند و گرسنگی شان رفع شود.
وی که شخصی مال دوست و گدا طبع بود،یکی از نان ها را در راه برای خودش پنهان کرده بود.وقتی فرمایش حضرت مسیح را شنید،دو عدد نان آورد و نزد ایشان گذاشت.
حضرت مسیح چون دو عدد نان را دید، به همراهش فرمود :
«مگر نزد تو سه عدد نان نبود؟»