داستانهای شهید (اخلاق و احکام) صفحه 8

صفحه 8

خشت طلا

روزی حضرت مسیح«علیه السلام»با یکی از اطرافیانش از بیابانی گذر میکردند.حضرت مسیح سه عدد نان جو در اختیار داشت که به همراهش سپرد تا نگهدارد.

و پس از مدتی راه پیمودن،نزدیک غروب آفتاب در محلی متوقف شدند تا مدتی استراحت کنند.حضرت مسیح«علیه السلام»از همراهش خواست آن نان ها را بیاورد تا بخورند و گرسنگی شان رفع شود.

وی که شخصی مال دوست و گدا طبع بود،یکی از نان ها را در راه برای خودش پنهان کرده بود.وقتی فرمایش حضرت مسیح را شنید،دو عدد نان آورد و نزد ایشان گذاشت.

حضرت مسیح چون دو عدد نان را دید، به همراهش فرمود :

«مگر نزد تو سه عدد نان نبود؟»

کتابخانه بالقرآن کتابخانه بالقرآن
نرم افزار موبایل کتابخانه

دسترسی آسان به کلیه کتاب ها با قابلیت هایی نظیر کتابخانه شخصی و برنامه ریزی مطالعه کتاب

دانلود نرم افزار کتابخانه