او که متوجه کار زشت خود بود، قسم یاد کرد که فقط دو عددنان در اختیار داشته است.
پس از ساعتی حضرت مسیح و دوستش به راه افتادند.دربین راه حضرت مسیح«علیه السلام»آیاتی از خداوند را به مرد همراهش نشان داد،تا او را متنبه وهوشیار کند.
آندو همانطور که می رفتند کم کم گرسنگی آنها را به زحمت انداخت تا اینکه حضرت مسیح به آهویی که در بیابان می چرید،اشاره کرد و آهو نزد ایشان رفت ایشان هم آهو را ذبح کرده با دوستش خوردند.
و پس از اینکه دست از غذا کشیدند،حضرت مسیح«علیه السلام»بازاشاره ای به آهو نمود و او را زنده کرد و آهو از آنجا دور شد.سپس رو کرد به همراهش و فرمود:«تو را قسم می دهم به خدایی که این معجزه را آشکار کرد،بگو یک عدد نان دیگر اکنون کجاست؟»
او گفت: «ای پیامبر خدا،به همین خدایی که این معجزه راآشکار کرد، قسم یاد می کنم که من نمی دانم!»
در جای دیگر حضرت مسیح به سه عدد خشت گلی نگاه کردند و آن آجرها تبدیل به طلا شدند،سپس به همراهش فرمود:«یک ازآجرهای طلا مال من ودوعدد دیگر متعلق به کسی که یک عددنان نزد اوست.»
تا این جمله از دهان پیامبر خدا خارج گشت،ناگهان او گفت:
« آن نان نزد من است.» بعد نان را از کیسه ای که همراهش بود،خارج کرد و در برابر حضرت مسیح«علیه السلام»قرار دادوبدین وسیله باطن خودراظاهرکرد(1).»