با پیامبر در آخرین ساعات حیات صفحه 3

صفحه 3

شیخ مفید در أمالی، با اسناد خود از ابن عباس روایت می کند: مردان و زنان انصار در مسجد جمع شده بودند و برای رسول خدا گریه می کردند. در این هنگام، عباس و پسرش فضل و حضرت علی(علیه السلام)داخل شدند و به پیامبر عرض کردند: ای رسول خدا، مردان و زنان انصار در مسجد جمع شده اند و به حال شما گریه می کنند; آن ها می ترسند که شما از دنیا بروید.پیامبر فرمود: «دست های مرا بگیرید.» سپس در حالی که ملحفه ای به دور خود پیچیده و سرش رابا پارچه ای بسته بود، وارد مسجد شد و بر منبر نشست. [22] آن گاه حمد و ثنای الهی را به جای آورد و فرمود: «ای مردم، چه چیز باعث شده که مرگ پیامبرتان را انکار کنید؟ مگر مرگ مرا و همه شما را در برنمی گیرد؟ اگر بنا بود که کسی جاویدان باقی بماند، برای همیشه در میان شما باقی می ماندم. آگاه باشید که من به پروردگارم ملحق خواهم شد، در حالی که در میان شما امانت هایی به یادگار گذاشته ام که اگر بدان ها تمسّک جویید، هرگز گم راه نمی شوید: کتاب خدا که در دست های شماست و صبح و شام آن را می خوانید... و عترتم، اهل بیت خودم را، که شما را به نیکی درباره آن ها سفارش می کنم و شما را به نیکی درباره انصار سفارش می کنم. هر آینه می دانید که آن ها چه مقامی نزد خدا و رسولش و مؤمنان دارند. آیا آن ها به شما پناه ندادند و امکاناتشان را در اختیار شما نگذاشتند، در حالی که خودشان در سختی و مشقت به سر می بردند؟ هر کدام از شما مسؤول امری شدید که در آن می توانید به نفع یا ضرر دیگران اقدام کنید، در این صورت باید که سخنان نیکوکاران انصار را بپذیرید و از خطاکنندگان آن ها در گذرید.این مجلس آخرین مجلسی بود که برگزار شد تا این که پیامبر به ملاقات پروردگارش رفت. [23] سپس به افرادی که در اطرافش اجتماع کرده بودند، فرمود: «ای مردم، بدانید که پس از من پیامبری نمی آید و سنّتی پس از سنّت من وجود ندارد. هر کسی ادعای پیامبری کرد، ادعای خودش است و جایگاهش جهنم خواهد بود. هر کسی که ادعای پیامبری کرد، او را به قتل برسانید و بدانید که پیروانش، اهل جهنم خواهند بود. ای مردم، قصاص را زنده نگه دارید و حق را برپای دارید و متفرّق نشوید و مسلمان باقی بمانید تا ماندگار باشید.» [24] .

برادر مرا فرا خوانید

شیخ مفید در ارشاد انشا کرده است: امیرالمؤمنین جز برای انجام کارهای ضروری، رسول خدا را تنها نمی گذاشت. فردای آن روز رسول خدا وقتی به هوش آمد، مشاهده کرد که همه در اطرافش هستند و حضرت علی(علیه السلام) در آن جا نیست. از این رو، فرمود: برادر و همراه مرا فرا خوانید.عایشه که آن جا بود، گفت: منظورش، ابوبکر، است، او را فرا بخوانید. ابوبکر فراخوانده شد و داخل اتاق رفت و بالای سر آن حضرت نشست. ضعف بر آن حضرت غالب شده بود. برای همین، چشم های خود را بسته و ساکت بود. وقتی که چشم هایش را گشود و ابوبکر را دید، صورتش را از او برگرداند. مدتی گذشت و پیامبر همچنان ساکت بود. ابوبکر به اطرافیان گفت: اگر با من کاری داشت، حتماً با من سخن می گفت، پس برخاست و از اتاق خارج شد.پس از رفتن ابوبکر، پیامبر دوباره فرمود: برادر و همراهم را فرا خوانید.حفصه گفت: شاید منظورش عمر می باشد. او را فرا خوانید. هنگامی که عمر وارد شد و آن حضرت او را دید، صورتش را از او برگرداند و حرفی نزد. مدتی به سکوت گذشت تا این که عمر هم گفت: ظاهراً با من کاری ندارد و از این رو، برخاست و رفت.پس از خروج عمر، آن حضرت برای سومین مرتبه گفت: برادر و همراه مرا را فرا خوانید. [25] ام سلمه گفت: منظورش علی(علیه السلام)است، او را فرا خوانید و دنبال دیگری نروید. پس علی(علیه السلام) را فرا خواندند. وقتی حضرت علی(علیه السلام)نزدیک شد، پیامبر به او اشاره کرد که نزدیکش برود. علی خم شد و سرش را نزدیک دهان آن حضرت برد. پیامبر مدتی طولانی با او نجوا کرد. سپس علی(علیه السلام) در گوشه ای نشست تا آن حضرت به خواب رفت.از علی(علیه السلام) پرسیده شد: ای اباالحسن، پیامبر با تو چه می گفت؟ پاسخ داد: هزار درِ علم را به روی من گشود که هر دری هزار در دارد، [26] و مرا به چیزی وصیت کرد که به خواست خدا آن را انجام خواهم داد.پس از مدتی رسول خدا چشم هایش را گشود و به علی(علیه السلام)فرمود: «ای علی، سر مرا در دامنت قرار ده، همانا امر الهی رسیده است. پس از آن که جان به جان آفرین تسلیم کردم، دست بر صورتم بکش و آن را بر صورت خود بکش. سپس مرا رو به قبله کن و انجام کارهای مرا به عهده بگیر. [27] وقتی که از دنیا رفتم، مرا غسل بده و هنگام غسل، عورت مرا بپوشان; زیرا هیچ کس آن را نمی بیند، مگر این که نابینا می شود. [28] و پیش از همه بر من نماز بخوان و از من جدا نشو تا مرا به خاک بسپاری و از خدای متعال کمک بخواه [29] و مرا در همین جا دفن کن و قبرم را به اندازه چهار انگشت از زمین بالاتر قرار بده و مقداری آب بر آن بپاش.» [30] .حضرت علی(علیه السلام) سر پیامبر را در دامن خود گذاشت. آن حضرت به حالت اغما فرو رفت. فاطمه با مشاهده این وضع خود را بر روی بدن پدر انداخت و با شیون و زاری این شعر را می خواند:و أبیض یستسقی الغمامُ بِوجهه ثمال الیتامی عصمةً للأرامللحظاتی بعد رسول خدا به هوش آمد و این شعر را شنید. با صدای آهسته ای فرمود: دخترم، این گفته عمویت ابوطالب است. آن رانگو، بلکه این را بگو: «و ما محمّدٌ الاّ رسولٌ قدْ خلَت مِن قبلِهِ الرُّسُل أَفَإِن مات أَو قُتِل انقَلَبْتُم علی أعقابِکُم» (آل عمران: 144); همانا محمد، پیامبری همانند پیامبران دیگر است. آیا اگر از دنیا رفت یا شهید شد، به گذشته خود باز می گردید؟حضرت فاطمه(علیها السلام) به شدت گریست. آن حضرت اشاره کرد که به او نزدیک شود. فاطمه(علیها السلام) به او نزدیک شد. پیامبر سخنانی را در گوش او گفت که چهره اش شکوفا گردید!بعدها از فاطمه(علیها السلام) پرسیده شد: رسول خدا چه چیزی به تو گفت که حزن و اندوهت برطرف گردید و چهره ات شاداب شد؟ فرمود: او به من مژده داد که من اولین نفر از اهل بیت هستم که به او ملحق می شوم و مدت زیادی طول نمی کشد که از پس او می روم و همین مرا خوش حال کرد. [31] .شیخ صدوق در أمالی از ابن عباس روایت کرده است: سپس پیامبر فرمود: ای علی، نزدیک بیا، نزدیک تر بیا،... علی(علیه السلام) نزدیک رفت تا آن حضرت دست او را گرفت و پیش خود نشانید و در این حال بی هوش شد.حسن و حسینعلیهما السلام برخاستند و در حالی که گریه و زاری می کردند، پیش آمدند و خود را روی بدن رسول خدا انداختند. علی(علیه السلام)می خواست آن ها را دل داری دهد و از بدن پیامبر جدا کند که آن حضرت به هوش آمد و چشمانش را باز کرد و فرمود: «علی جان، اجازه بده که آن ها را ببویم و آن ها مرا ببویند; از آن ها توشه برگیرم و آن ها از من توشه برگیرند. آگاه باشید که این دو پس از من مظلوم واقع می شوند و ظالمانه به قتل می رسند.»سپس سه مرتبه فرمود: «لعنت خدا بر کسی که به آن ها ظلم کند.» [32] .شیخ طوسی مانند این مطلب را در أمالی با اسناد خود از امام حسین(علیه السلام)، از پدرش علی(علیه السلام) روایت کرده و آورده است: «آن حضرت به بلال فرمود: ای بلال، فرزندانم حسن و حسین را پیش من بیاور. او رفت و آن دو را آورد. پیامبر آن ها را به سینه اش چسبانید و آنان را می بویید. احساس کردم که شاید باعث اذیت و آزار پیامبر شوند. برای همین پیش رفتم تا آن ها را از بدن آن حضرت جدا کنم، اما وی فرمود: ای علی، آن ها را راحت بگذار تا مرا ببویند و آن ها را ببویم. بگذار آن ها از من بهره ببرند و من از آن ها بهره ببرم. دیری نمی گذرد که پس از من به مصیبت و مشکلات بزرگی گرفتار می شوند و خدا لعنت کند کسانی را که باعث خوف و اذیت و آزار آن ها می شوند. پروردگارا، من این دو و مؤمنان صالح را به تو می سپارم.» [33] پس از آن پیامبر ساکت شد و در حالی که دست علی(علیه السلام)زیر سرش بود، آن حضرت جان به جان آفرین تسلیم کرد....علی(علیه السلام) دست هایش را به صورت رسول خدا مالید و سپس آن ها را بر صورتش مالید و چشم های آن حضرت را بست و او را به سوی قبله کرد و ازارش را بر بدنش کشید. آن گاه برخاست تا امور کفن و دفن را انجام دهد. [34] .عیّاشی در تفسیرش از امام باقر(علیه السلام)روایت کرده است: هنگامی که علی(علیه السلام)چشم های رسول خدا را بست، فرمود: «انّا للّه و انا الیه راجعون. چه مصیبت بزرگی که کمر نزدیکان را شکست و مؤمنان را داغدار کرد; مصیبتی که هیچ گاه به مثل آن مبتلا نشده اند و هیچ گاه درمان نخواهد شد.» [35] .

ادعای عجیب

ابن اسحاق، از زهری، از سعید بن مسیّب، از ابی هریره روایت کرده است: هنگامی که رسول خدا رحلت کرد، عمر بن خطاب برخاست و گفت: عده ای گمان می کنند که رسول خدا فوت کرده است، در حالی که به خدا قسم، رسول خدا فوت نکرده است، بلکه پیش پروردگار خود رفته است; چنان که موسی بن عمران پیش خدا رفت و پس از غیبت چهل روزه به میان قوم خود بازگشت، در حالی که آن ها گمان کرده بودند او از دنیا رفته است!، به خدا قسم که رسول خدا، حتماً مراجعت می کنند; چنان که موسی مراجعت کرد. دست و پای کسانی که گمان می کنند رسول خدا فوت کرده است، باید قطع شود.وقتی این خبر به ابوبکر رسید، پیش آمد تا جلوی در مسجد رسید، در حالی که عمر مشغول صحبت با مردم بود و متوجه حضور او نشد. او وارد حجره عایشه شد که جنازه رسول خدا در گوشه ای از آن نهاده شده و بُرد قرمز رنگی بر روی آن کشیده شده بود. ابوبکر پارچه را کنار زد و صورت پیامبر را بوسید. سپس پارچه را برگرداند و از حجره خارج شد، در حالی که عمر هنوز با مردم سخن می گفت. ابوبکر او را مورد خطاب قرار داد و گفت: ای عمر، تو را به پیامبر ساکت باش، اما عمر می خواست که همچنان صحبت کند!، ابوبکر رو به مردم کرد و پس از حمد و ثنای الهی، گفت: ای مردم، آگاه باشید که هر کس محمد را می پرستیده، محمد فوت کرده است و هر کس که خدا را عبادت می کرده، همانا او زنده است و هرگز نمی میرد. سپس این آیه را خواند: «و ما محمّدٌ الاّ رسولٌ قدْ خلَت مِن قبلِهِ الرُّسُل أَفَإِن ماتَ أَو قُتِل انقَلَبْتُم علی أعقابِکُم وَ مَن یَنْقَلِبْ علی عَقَبَیه فلَن یضُرَّ اللّهَ شیئاً و سیجزی اللّه الشّاکرین»(آل عمران:144); محمد، جز فرستاده ای که پیش از او هم پیامبرانی آمده و گذشته اند نیست. آیا اگر او بمیرد یا کشته شود، از عقیده خود برمی گردید؟ و هر کسی از عقیده خود بازگردد، هرگز هیچ زیانی به خدا نمی رساند، و به زودی خدا سپاسگزاران را پاداش می دهد.عمر که گویی نمی دانست، این آیه نازل شده است، از تعجب دهانش باز ماند. [36] .ابن اسحاق سپس از أنس بن مالک روایت کرده است: بعد از آن عمر گفت: ای مردم، من دیروز حرفی را زدم که آن را در کتاب خدا نیافتم و عهدی نبود که رسول خدا آن را به من سپرده باشد، اما من گمان می کردم که آن حضرت تدبیر امور ما را تا آخر بر عهده خواهد داشت. [37] وی سپس از عکرمه، از ابن عباس از عمر روایت کرده است: چیزی که باعث شد تا آن حرف را بزنم، این بود که در قرآن خوانده بودم: «و کذلِکَ جعلناکم امةً وسطاً لتکونوا علی الناس شهداء و یکون الرسول علیکم شهیداً» (بقره: 143); شما را امّت وسطی قرار دادیم تا بر مردم حجت باشید و پیامبراکرم بر شما حجت باشد.شیخ صدوق نیز در خصال با اسناد خود از حضرت علی(علیه السلام)روایت می کند: «مصیبت رحلت رسول اکرم چنان بار سنگینی بر دوش من گذاشت که گمان می کردم اگر آن را بر کوه ها حمل کنند، طاقت حمل آن را نداشته باشند! اهل بیتم را می دیدم که شیون و زاری می کردند و قدرت مهار خویش را نداشتند و نمی توانستند این بار مصیبت را حمل کنند. شیون و زاری، صبر آن ها را تمام کرده و عقل آنان را از کار انداخته بود; هوش و درک از سرشان رفته بود و چیزی نمی شنیدند و نمی فهمیدند. سایر مردم نیز برخی تسلیت گویی کرده و اهل بیت را به صبر دعوت می کردند و بعضی همراه با آنان گریه و شیون و زاری می کردند. در چنین اوضاعی، خود را به صبر در مصیبت رحلت پیامبر دعوت کردم و سکوت اختیار کرده، مشغول تجهیز، تغسیل، حنوط و تکفین آن حضرت شدم.» [38] .

انجام امور کفن و دفن

شیخ مفید در ارشاد انشا می کند: «هنگامی که علی(علیه السلام)می خواست بدن رسول خدا را غسل بدهد، فضل بن عباس را فراخواند تا آب را برای غسل دادن به او برساند و بر حسب وصیت پیامبر چشم های او را بست. سپس پیراهن آن حضرت را از یقه تا پایین پاره کرد و به غسل و حنوط و تکفین آن حضرت پرداخت.» [39] .مرحوم کلینی از امام صادق(علیه السلام)روایت کرده است: رسول خدا با دو پارچه عبری (از یمن) و ظفاری (از صحراهای عمان) برای حج محرم شده بود و در همان پارچه ها کفن شد. [40] و در روایت دیگری آمده است که آن حضرت در سه پارچه کفن شد که عبارت بودند از: دو پارچه صحاری و یک پارچه حِبری. [41] .شیخ مفید هم با اسناد خود، از ابن عباس روایت کرده است: هنگامی که علی(علیه السلام)از غسل و تکفین آن حضرت فارغ شد، کفن را از صورت او کنار زد و فرمود: «پدر و مادرم به فدایت! پاکیزه زندگی کردی و پاکیزه از دنیا رفتی. با رحلت تو، مقام نبوّت و پیامبری قطع شد که با رحلت انبیای دیگر، چنین نشده بود. آن قدر مقام و منزلت یافتی که مخصوص به سلام و صلوات خدا گشتی و آن قدر وسعت نظر داشتی که همه مردم در مقابل تو مساوی گشتند. اگر تو، مرا به صبر توصیه نکرده بودی و از شیون و زاری نهی نفرموده بودی، اشک و شیون و زاری جاری می کردم. پدر و مادرم به فدایت! ما را نزد پروردگارت به یادآور و ما را مورد عنایت ویژه خود قرار بده. سپس خم شد و صورتش را بوسید و کفن را به روی او انداخت.» [42] .

نماز بر جنازه رسول خدا

مرحوم کلینی از امام صادق(علیه السلام) روایت کرده است: عباس پیش امیرالمؤمنین(علیه السلام)آمد و عرض کرد: یا علی، مردم جمع شده اند تا یکی برای آن ها امامت کند و بر جنازه پیامبر نماز بخوانند و او را در بقیع دفن کنند.امیرالمؤمنین خارج شد و فرمود: «ای مردم، رسول خدا در زمان حیات و مماتش مقدّم بر ماست. او فرموده است: من در همان جایی که قبض روح می شوم، دفن گردم. [43] از رسول خدا در زمان صحّت و سلامتی اش شنیدم که می فرمود: آیه "إنَّ اللّهَ و ملائکَتَهُ یُصلّونَ علَی النَّبیِّ یا ایُّها الذین آمنوا صلُّوا علیه و سلِّموا تسلیماً" (احزاب: 56) بر من نازل شده است تا پس ازآن که جان به جان آفرین تسلیم کردم، بر من خوانده شود.»سپس به مردم دستور داد ده تا، ده تا به حجره وارد شوند و این آیه را بر حضرت قرائت کنند. آنان وارد شدند و دور جنازه آن حضرت ایستادند و حضرت امیرالمؤمنین وسط ایشان ایستاد و آیه فوق را خواند و سپس دیگران این آیه را تکرار کردند تا این که اهل مدینه و اطراف آن بر حضرت صلوات فرستادند. [44] .حلبی از امام باقر(علیه السلام) روایت کرده است: «مردم ده تا، ده تا از روز دوشنبه تا صبح روز سه شنبه بر آن حضرت صلوات فرستادند، تا این که نزدیکان و خواص می خواستند بر آن حضرت نماز بخوانند. برای همین، علی(علیه السلام)ابوبریده أسلمی را پیش اهل سقیفه فرستاد که بیایند، اما نیامدند.» [45] .شیخ مفید در این مورد انشا کرده است: بیش تر نزدیکان، در نماز بر رسول خدا حاضر نشدند; زیرا مشغول مشاجره بر سر جانشینی ایشان بودند!

به خاکسپاری رسول خدا

کتابخانه بالقرآن کتابخانه بالقرآن
نرم افزار موبایل کتابخانه

دسترسی آسان به کلیه کتاب ها با قابلیت هایی نظیر کتابخانه شخصی و برنامه ریزی مطالعه کتاب

دانلود نرم افزار کتابخانه