امدادهای غیبی صفحه 105

صفحه 105

ص:114

پاک بچه های گردان حنظله (از لشگر 27 محمدرسول اللّه) می گشتیم. درست درحدّ فاصل پاسگاه «رشیدیه» عراق و پاسگاه ایران، به اولین شهید رسیدیم. با خوش حالی به دنبال یافتن پلاک او بودیم که یکی از بچه ها فریاد زد: «یک شهید دیگر!». برخاستم و به جلو رفتم. پیکر شهید دیگری بر زمین افتاده بود. چندمتر جلوتر هم شهید دیگری بود. از شادی به وجد آمده بودیم و در فکر بودیم که کدام یک را زودتر جمع کنیم، که ناگهان یکی از بچه ها فریاد زد: «فلانی آن دو نفر کیستند؟! سرم را بلند کردم و به طرفشان خیره شدم. حدود 30 متر آن طرف تر دو سرباز عراقی بودند که هردوی آن ها اسلحه داشتند. ما به آن دو می نگریستیم و آن ها به ما. به برادر سربازی که همراهم بود گفتم: «اصلاً عکس العملی نشان نده و آهسته به عقب حرکت کن». و در حالی که می کوشیدم نشان بدهم که حواسم به زمین است، به زمین اشاره می کردم و حرف می زدم. به همان حال خود را به کانالی که نزدیک پاسگاه خودمان بود رساندیم و از آن جا شروع به دویدن کردیم. به خاطر پای مصنوعی ام، به سختی می دویدم، ولی چون اطمینان داشتم عراقی ها در پی اسارت ما هستند، با زحمت فراوان می دویدم و همراهم را نیز بیش تر به دویدن تشویق می کردم.

پانصد _ شش صد متر که دویدیم به عقب نگاه کردم. عراقی ها به بالای کانال رسیده بودند و داخل کانال را می گشتند و به دنبال ما بودند. در حفره ای که در دل دیواره ی کانال بود، پنهان شدیم. عراقی ها فریاد می کردند و ظاهرا نیروی کمکی می خواستند. وضعیت خطرناکی بود، هر آن به ما نزدیک تر می شدند و می خواستند ما را به اسیری بگیرند. نمی دانستیم که چه باید کرد؟! پیش رویمان میدان مینی بود که هم دست نخورده بود و هم پر از تله های انفجاری. با توکل بر خدا از کانال بیرون آمدیم و وارد میدان مین شدیم. عراقی ها نیز در پی ما آمدند، ولی وقتی دیدند وارد میدان مین شدیم، ناباورانه به ما نگاه می کردند. ما به وسط میدان رسیدیم، ولی آن ها جرأت نداشتند وارد میدان شوند. آن قدر صبر کردیم تا آن ها خسته شده و برگشتند.(1)


1- راوی: شهید حاج علی محمودوند.
کتابخانه بالقرآن کتابخانه بالقرآن
نرم افزار موبایل کتابخانه

دسترسی آسان به کلیه کتاب ها با قابلیت هایی نظیر کتابخانه شخصی و برنامه ریزی مطالعه کتاب

دانلود نرم افزار کتابخانه