- انگیزه سازی 8
- 1- فرصت ماه میهمانی خدا 8
- اقناع اندیشه 10
- پرورش احساس 11
- رفتار سازی 13
- روضه 15
- انگیزه سازی 17
- 2-آشنایی با میزبانی(معرفت اسماء و صفات الهی - آثار بسم الله...) 17
- اقناع اندیشه 18
- پرورش احساس 22
- رفتار سازی 24
- روضه 25
- 3-رحمت واسعه الهی 26
- انگیزه سازی 26
- اقناع اندیشه 27
- جزای خود عمل: 28
- جلوگیری از غفلت از یاد خدا: 29
- پرورش احساس 30
- رفتار سازی 31
- روضه 34
- انگیزه سازی 35
- 4-غضب الهی 35
- اقناع اندیشه 36
- پرورش احساس 37
- رفتار سازی 40
- روضه 42
- ایجاد انگیزه 44
- 5-قدرت الهی 44
- اقناع اندیشه 46
- پرورش احساس 48
- رفتار سازی 51
- روضه 52
- انگیزه سازی 53
- 6-رزاقیت الهی 53
- اقناع اندیشه 54
- پرورش احساس 58
- رفتار سازی 60
- روضه 61
- انگیزه سازی 62
- 7-علم الهی (ستار العیوب) 62
- پرورش احساس 64
- اقناع اندیشه 64
- رفتار سازی 68
- روضه 70
- انگیزه سازی 71
- 8-غفار الذنوب 71
- اقناع اندیشه 73
- پرورش احساس 74
- رفتار سازی 76
- روضه 78
- انگیزه سازی 80
- 9-خالقیت، مالکیت، ربوبیت 80
- اقناع اندیشه 82
- پرورش احساس 84
- رفتار سازی 86
- روضه 87
- انگیزه سازی 89
- 10-خداشناسی حضرت خدیجه علیها السلام 89
- اقناع اندیشه 91
- پرورش احساس 92
- رفتار سازی 95
- روضه 97
- فهرست تفصیلی 98
نداشت خیلی بد تربیت شده بود. خودش می گفت:
گناهی نبود که من انجام ندهم. تا اینکه یک نوار روضه او را متحول کرد و باعث شد توبه کند. بعد آمد جبهه.
روزی این نوجوان به فرمانده گفت: من تا به حال حرم امام رضا علیه السلام مشرف نشده ام. می ترسم شهید بشوم و حرم آقا را نبینم. 48 ساعت به من مرخصی بدهید تا بروم زیارت امام رضا علیه السلام و برگردم... اجازه گرفت و رفت مشهد. دو ساعت در حرم زیارت کرد و برگشت جبهه. در وصیت نامه اش نوشته بود: در راه برگشت از حرم امام رضا علیه السلام، خواب حضرت را دیدم. آقا به من فرمود: حمید! اگر همین طور ادامه بدهی خودم می آیم و می برمت...
قبری برای خودش اطراف پادگان کنده بود. نیمه شب ها تا سحر می خوابید داخل قبر. گریه می کرد و می گفت: یا امام رضا! منتظر وعده ام... آقا جان چشم به راهم نگذار... ساعت و روز و مکان شهادتش را در وصیت نامه اش نوشته بود.
می گفت امام رضا علیه السلام به من گفته کی و کجا شهید می شوم... روز موعود خبر رسید ضد انقلاب در منطقه است و باید برویم سراغشان. فرمانده گفت: چند نفر نیرو بیشتر نمی خواهیم. همه ی بچه ها شروع کردند به التماس کردن که آقا ما را ببرید. دیدم حمید گوشه ای نشسته و نگاه می کند. از او سؤال کردند: مگر تو دوست نداری به این عملیات بروی؟ حمید خندید و گفت: شما التماس هایتان را بکنید، آن که باید مرا ببرد، خودش خواهد برد. خود فرمانده آمد و گفت: حمید تو هم بلند شو برویم...
همرزمانش گفتند: وقتی وارد روستایی که ضد