وسواس خناس صفحه 360

صفحه 360

وی را دیدند اجازه دادند. پیغمبر، در حالیکه سرش را با پارچه ای بسته بود و عباس بن عبدالمطلب و علی بن ابیطالب(1)

زیر بغلش را گرفته بودند و پاهایش بزمین کشیده میشد، به خانه ی عایشه وارد شد. درد شدید شده بود و تب آنچنان بود که گویی در آتشی میسوزد.

آخرین تلاش

چرا سپاه هنوز حرکت نکرده است؟

میدانست که چرا، میدانست که در چنین روزهائی رجال بزرگ قوم از مدینه دور نخواهند شد. دستور داد: «از چاههای مختلف هفت قرابه آب بر من بریزید تا نزد مردم روم و با آنان عهد کنم». کسانش او را در طشتی که از آن حفصه، دختر عمر و همسر پیغمبر، بود نشاندند و بر او آب ریختند تا گفت: بس است، بس است.

آنگاه با چهره ای تبدار و سری بسته وارد مسجد شد، به فضل به عباس گفت: «دستم را بگیر» فضل او را کمک کرد تا بر منبر نشست. مردم بر او گرد آمدند و با این حال به سخن آغاز کرد.

پس از حمد خدا، ابتدا اصحاب احد را یاد کرد، برایشان آمرزش خواست و بر آنان به تکرار درود فراوان فرستاد. سپس گفت:

«خدا بنده ای را از بندگان خدا میان دنیا و آنچه نزد او است مخیر کرد و وی آنچه را نزد او است اختیار نمود». ساکت شد. مردم از او چشم باز نمیگرفتند.

ابوبکر احساس کرد، بلند گریست و در حالیکه نگاههای اشک آلودش را بر سیمای دوست بزرگش دوخته بود، با لحنی که از شدت اندوه و محبت گرفته بود، گفت: «ما جانمان را، فرزندانمان را فدای تو میکنیم».

پیغمبر گفت: «آرام باش ابوبکر». سپس گفت: «این درهائی را که به مسحد باز میشوند بنگرید جز در خانه ی ابوبکر، همه را ببندید». ساکت شد. فضای مسجد از هیجان و غم میلرزید. اندوه و حسرت چنان بر جان ها سنگینی میکرد که همه را خاموش کرده بود.

کتابخانه بالقرآن کتابخانه بالقرآن
نرم افزار موبایل کتابخانه

دسترسی آسان به کلیه کتاب ها با قابلیت هایی نظیر کتابخانه شخصی و برنامه ریزی مطالعه کتاب

دانلود نرم افزار کتابخانه