وسواس خناس صفحه 361

صفحه 361

1-

باز ادامه داد: «ای مردم، در انجام مأموریت اسامه اقدام کنید، بجانم سوگند که آنچه را در فرماندهی اسامه میگوئید، در فرماندهی پدرش نیز می گفتید، در صورتیکه اسامه شایسته ی فرماندهی است چنانکه پدرش نیز شایسته ی آن بود».

در این حال، باز متوجه خطراتی شد که سر برداشته اند و جامعه ی او را تهدید میکنند: «دیشب خواب دیدم که بر دو بازویم دو بازوبند طلا است، از آن بدم آمد؛ بر آن دو دمیدم؛ ناپدید شدند، این دو را بر آن دو کذّاب یمامه و یمن تعبیر کردم.

باز ساکت شد، آتش تب، لحظه بلحظه، تندتر میشد. نشاط اندکی که پس از ریختن آب سرد بر اندام تبدارش پدید آمده بود و او را تا مسجد آورده بود از میان رفت بود و بیماریش را سنگین تر ساخته بود. بسیار خسته مینمود. مردم میدیدند که کوشش بسیار میکند تا باز هم بتواند با آنها سخن بگوید، اما نمیتواند، سخت برخود می پیچد، درد بیتابش کرده است. احساس میکند که این آخرین گفتگوئی است که با مردم دارد. باید با مسجد و اصحاب وداع کند. دیگر فرصتی نمانده است. همه چیز پایان یافته است. داستان «او و مردم» به آخر رسیده است. باید با همه وداع کند و از منبر برای همیشه پائین آید. مرگ در خانه ی عایشه منظر است. اما گویی، مرد، در واپسین لحظات حیات، با مردم سخنی دارد که باید بگوید. همه ی نیروئی را که برایش مانده است بسختی فراهم میآورد تا بتواند آن را بگوید.

مردم احساس میکنند که وی برای گفتن این آخرین پیامش تلاشی رقت آور میکند. حتی منافقان نیز از این منظره ی شگفت سخت متأثرند. مردم سر در حلقوم خویش فرو برده اند و در دل میگریند، درد بزرگتر از آن است که بتوان نالید. محمد آغاز کرد؛ کلمات خسته و کوفته از دهانی که از آتش تب خشک شده بود، بسختی بیرون میآمدند. هرگز انسانی اینچنین دشوار و دردناک سخن نگفته است؛ اما محمد باید بگوید؛ از مردم سؤالی دارد که تا نپرسد آرام نخواهد مرد:

کتابخانه بالقرآن کتابخانه بالقرآن
نرم افزار موبایل کتابخانه

دسترسی آسان به کلیه کتاب ها با قابلیت هایی نظیر کتابخانه شخصی و برنامه ریزی مطالعه کتاب

دانلود نرم افزار کتابخانه