تجلی توحید در نظام امامت
امامت و رهبری نیز در ابعاد متعدّدی که دارد، شعاع و شعبه عقیده توحید است وبه آن استناد دارد، و چنانکه از آیه (انی جاعلک للناس اماماً) =(وقتی خداوند ابراهیم را امتحان کرد، فرمود:) «من تو را به به پیشوائی خلق برگزینم». [1] و آیه (انا جعلناک خلیفه فی الارض) [2] =«همانا ما تو را در زمین، مقام خلافت دادیم». استفاده می شود، امامت با تمام ابعاد عمیق و ارزنده ای که دارد، که از جمله خلافت و جانشینی در ارض و زمامداری و مدیریت امور عامّه و حکومت کردن بین مردم است، فقط از سوی خدا وبه نصب و تعیین او است، و کسی با خدا در آن حق مشارکت ندارد. [3] و اصالت توحیدی امامت از اینجا معلوم می شود که بر حسب عقیده توحید، حکومت و ولایت و مالکیت حقیقیه مطلقه، مختص به خدا است وحق و حقیقت این صفات فقط برای او ثابت است که «هو الولی وهو الحاکم، وهو السلطان وهو المالک و ألا له الخلق والامر ویفعل ما یشاء ویحکم ما یرید» و هیچکس در عرض خدا، حتی بر نفس خود، نه سلطنت و ولایت تکوینی دارد، ونه ولایت تشریعی؛ تا چه رسد به اینکه بر
دیگری ولایت یا حکومت داشته باشد، یا مالک امر او باشد. بنابر این، هر حکومتی که از جانب خدا وبه اذن او نباشد، طاغوتی، و مداخله در کار خدا و حکومت خدا است. وهر گونه پذیرش و فرمانبری از آن، پذیرش از فرمان طاغوت، و حرکت در جهت مخالف دعوت انبیا است، که در قرآن مجید در مثل این آیه بیان شده است:
(ولقد بعثنا فی کل امه رسولاً أن اعبدوا الله واجتنبوا الطاغوت). [4].
نظر به اینکه مفهوم طاغوت، چون اعم است، شامل فرمان روایان مستبد، و حکومتهای غیر شرعی و طغیانگر نیز می باشد.
همچنین، هر ولایتی باید از جانب خدا و مستند به خدا باشد، حتی ولایت پدر بر فرزند صغیرش، و ولایت شخص بر نفس و مال خودش و ولایت فقیه در عصر غیبت امام عصر علیه السلام [5] و ولایت پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم وامام علیه السلام همه باید از جانب خدا باشد، وهر ولایتی از جانب او نباشد، هیچ اعتبار و اصالتی ندارد، واگر خدا پدر را بر فرزند صغیرش ولایت نداده بود، ولایت بر او نداشت، واگر شخص را بر خود و مالش ولایت نداده بود یا مالکیت او را بر آنچه حیازت کرده یا زمینی که آن را احیا و آباد کرده یا به هر سببی از اسباب تملّک، مالک شده، مقرر نفرموده بود، ادّعای مالکیت او، ادّعای مالکیت در ملک خدا بدون اذن او بود. [6].
البته این ولایت های شرعی از هر نوعش که باشد، بی مصلحت نیست و ریشه فطری دارد. و تشریع بر طبع فطرت واقع شده است. اما همین امور فطری هم،
بدون امضای خداوند متعال در عالم تشریع معتبر نیست.
بناء علی هذا چون حکومت و ولایت اختصاص به خدا دارد، غیر از خدا دیگری نمی تواند در آن مداخله کند، مگر به اذن او ودر حدود تشریع و دستور او. بدیهی است که این ولایت و حکومت و مالکیت که برای بعضی بندگان به اذن خدا اعتبار می شود، اعتباری و قرار دادی بوده و حقیقی نیست، لذا به عزل و اسباب دیگر، قابل زوال و انتقال است. این ولایت از نوع ولایت و حکومت الهیه نیست، چون حکومت و ولایت خدا حقیقی وخود به خود و دائم و ابدی است و مقتضای ارتباط و تعلق مخلوق به خالق، حکومت و ولایت و مالکیت حقیقی خالق است. مخلوق، هویتش مملوکیت و نیازمندی وفرمان پذیری وعنایت خواهی است. نه مملوکیت بنده و تحت ولایت خدا بودن او قابل اینست که از او سلب شود، چون ذات او، هویتش و واقعیتش همین است؛ ونه مالکیت و حکومت و ولایت خدا بربندگانش قابل سلب و اعطاء و انتزاع است.
بنا بر آنچه گفته شد، نظام امامت و خلافت و ولایت باید از جانب خدا و انفاذ واجرای ولایت و حکومت خدا باشد، تا حکومت، شرعی واطاعت از اوامرش واجب باشد. وبه این ترتیب است که هرگاه از جانب ولی امر علیه السلام یا هریک از مجتهدین جامع الشرایط، که در عصر غیبت نیابت عامّه دارند، حکمی صادر گردد و مخالفت آن شود، در حکم استخفاف به حکم خدا وردّ بر امام علیه السلام خواهد بود، با این تفاوت که در فرمان علما و فقها به حکم «لا طاعه لمخلوق فی