نوجوان و توحید صفحه 117

صفحه 117

ولی هد هد می خواست به سرزمین مقدس مکه برود. سرزمین مقدسی که سلیمان برای پرستش پروردگارش از شام، عزم آن دیار کرده بود تا سر بر آستان حق بگذارد و مراتب پرستش و نیایش خود را به جای آورد. هدهد سرشار از شوق دیدن نعمت های خداوندی و منظره های دل انگیز به پیش می رفت. سرانجام به دیار سبز یمن رسید و دیدگانش به طبیعت دل انگیز یمن روش شد. هدهد از شوق، سلیمان را به فراموشی سپرده بود. او به مرکز حکومت راه یافت و خود را به کاخ باشکوه پادشاه رساند، ولی برخلاف تصورش، پادشاه آن کشور یک زن بود که در کاخی بسیار زیبا فرمانروایی می کرد؛ کاخی باشکوه تر از بارگاه سلیمان.

هدهد شگفت زده و با چهره ای مغموم، آن همه شکوه را می نگریست. هدهد برای چه غمگین بود؟ او از دیدن این قوم که با وجود بهره مند شدن نعمت های فراوان خداوند و سرزمین سبز و خرم، از آفریننده این نعمت ها غافل بودند، غمگین شد و هنگامی که دید آنان خورشید و ماه را سجده می کنند، به گونه ای که در عبادت های خود به آنها عشق می ورزند، بر ناراحتی اش افزوده شد.

هدهد ماندن در آن مکان را تاب نیاورد و دوباره به سوی سلیمان، در آسمان به پرواز درآمد. هنگامی که به سلیمان رسید، او را منتظر و نگران دید. در آغاز ورود، پیش از اینکه سلیمان سخنی بگوید، حکایت آن قوم را به طور کامل تعریف کرد. او گفت: من زنی را دیدم که بر آن سرزمین حکومت می کرد. من، او و قومش را دیدم که برای غیر خدا سجده می کنند و شیطان، اعمالشان را در نظرشان زینت داده و آنان را از راه بازداشته و هدایت نخواهند شد. سلیمان با دقت به سخنان هدهد گوش داد و به فکر فرو رفت. سپس نامه کوتاهی نوشت و به هدهد سپرد و به

کتابخانه بالقرآن کتابخانه بالقرآن
نرم افزار موبایل کتابخانه

دسترسی آسان به کلیه کتاب ها با قابلیت هایی نظیر کتابخانه شخصی و برنامه ریزی مطالعه کتاب

دانلود نرم افزار کتابخانه