نوجوان و توحید صفحه 28

صفحه 28

افتاد. آنان با چشمانی نگران به ساحل نگاه می کردند. هنگامی که مطمئن شدند کسی در پی شان نیست، نفس راحتی کشیدند. صدای امواج دریا به خوبی شنیده می شد. از آن زمانی که مکه به دست مسلمانان فتح شده بود، این نخستین بار بود که آنان به آرامش رسیده بودند. می خواستند به حبشه برسند و مدتی با آسایش در آن سرزمین زندگی کنند. آنان بر این باور بودند که حکومت مسلمانان چندان پایدار نمی ماند و می توانند دوباره به سرزمین خود بازگردند. در حال استراحت بودند که صدای رعد و برق آنان را به خود آورد. دریای آرام چند لحظه پیش حالا توفانی شده بود. کشتی سرگردان به این سو و آن سو حرکت می کرد. آب دریا به درون آن می ریخت. سرآسیمه برخاستند و آب ها را از کشتی بیرون ریختند، ولی بی فایده بود. توفان لحظه به لحظه شدیدتر می شد. هر کدامشان به گوشه ای از کشتی پناه بردند و بت های خود را به یاری خواستند. شماری از آنان بت های کوچکی را که به همراه خود آورده بودند، روبه روی خود قرار دادند و به پرستش آنها پرداختند.

عکرمه که شاهد کارهای آن سه نفر بود، با صدای بلند چنین گفت: شما می دانید که از این خدایان کاری ساخته نیست.اینها تنها برای فریب مردم بوده اند. بیایید، به خدای یگانه پناه ببریم و از او کمک بخواهیم و این را گفت و منتظر پاسخ همراهانش شد. از جا برخاست؛ سر بر آسمان بلند کرد و دست هایش را بالا برد. در حالی که اشک می ریخت، با خواهش و ناله فراوان گفت: خدایا من با تو پیمان می بندم که اگر مرا از این توفان وحشتناک برهانی، نزد محمد صلی الله علیه و آله می روم و پیامبری او را می پذیرم و مسلمان می شوم.

کتابخانه بالقرآن کتابخانه بالقرآن
نرم افزار موبایل کتابخانه

دسترسی آسان به کلیه کتاب ها با قابلیت هایی نظیر کتابخانه شخصی و برنامه ریزی مطالعه کتاب

دانلود نرم افزار کتابخانه