نوجوان و توحید صفحه 58

صفحه 58

وقت من هستم که میدان دار می شوم. نام من پرآوازه می شود و به شهرت می رسم.

او همان لحظه از خانه بیرون آمد و به سوی هشام به راه افتاد. هشام را به سختی یافت و نزد او رفت. هشام، عبداللّه دیصانی را شناخت و دانست برای بحث و مناظره نزد او می آید. دست از کار کشید و به استقبال او آمد. عبداللّه با شتاب از او پرسید: پس می گویی پروردگاری داری؟!

_ آری.

_ آیا او بر هر کاری توانا است؟

_ آری.

_ آیا خدای تو می تواند همه جهان را در یک تخم مرغ جای دهد، در حالی که تخم مرغ بزرگ و جهان نیز کوچک نشود؟

هشام کمی غافل گیر شد. سپس گفت: به من مهلت بده.

عبداللّه گفت: به تو یک سال مهلت می دهم. می دانم که پاسخی نمی یابی. بهتر است شکست خود را بپذیری ای هشام.

هشام سرآسیمه خدمت امام صادق علیه السلام رسید و اجازه خواست. آن گاه گفت: ای پسر رسول خدا، عبداللّه دیصانی از من پرسشی کرده. برای یافتن پاسخ، از او مهلت خواسته ام.

امام فرمود: چه پرسشی؟

هشام پرسش را مطرح کرد.

امام فرمود: ای هشام چند حس داری؟

_ پنج حس.

_ کدام یک کوچک تر است؟

کتابخانه بالقرآن کتابخانه بالقرآن
نرم افزار موبایل کتابخانه

دسترسی آسان به کلیه کتاب ها با قابلیت هایی نظیر کتابخانه شخصی و برنامه ریزی مطالعه کتاب

دانلود نرم افزار کتابخانه