خلاصه عبقات الانوار : حدیث نور صفحه 302

صفحه 302

ص:305

عمر نزد ابوبکر آمده و به او گفت: آیا از این کسی که از بیعت کردن با تو خودداری می کند، نمی خواهی بیعت بگیری؟

ابوبکر گفت: ای قنفذ (او غلام ابوبکر بود) برو و علی را فرا خوان. قنفذ نزد علی رفت. حضرت به او گفت: تو چه می خواهی؟ گفت: خلیفه ی رسول خدا تو را فرا می خواند، حضرت فرمود: چه زود بر رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم دروغ بستید، قنفذ برگشت و مأموریتش را ابلاغ کرد، عمر مدّت زیادی گریست. آن گاه به ابوبکر گفت: آیا این فرد متخلّف از بیعت را به بیعت کردن وادار نمی کنی؟ ابوبکر به قنفذ گفت: به سوی او برگرد و بگو: امیرالمؤمنین تو را فرا می خواهد تا بیعت کنی. قنفذ نزد حضرت آمده و مأموریتش را به حضرت گفت. علی علیه السلام صدایش را بلند کرده و گفت: سبحان اللّه! چیزی را مدعّی شده که ربطی به او ندارد. قنفذ برگشت و پیغام را رسانید. مدّتی طولانی گریست. سپس عمر از جا حرکت کرده و به همراه گروهی به راه افتاد تا این که به در خانه فاطمه رسید و در خانه را کوبید. وقتی فاطمه صداهای آنان را شنید، با صدای بلند گریست و گفت: ای رسول خدا! بعد از تو، من از پسر خطّاب و پسر ابوقحافه چه ها دیدم! وقتی مردم صدای گریه ی حضرت زهرا را شنیدند، گریه کنان برگشتند، دلهایشان می خواست پاره پاره شود و جگرهایشان در حال انفجار بود. عمر به همراه عدّه ای ایستاد. علی را از خانه بیرون کشیده و نزد ابوبکر آورد و به او گفتند: بیعت کن. حضرت فرمود: اگر بیعت نکنم، چه می شود؟ گفتند: در این صورت سوگند به آن خداوندی که جز او خدایی نیست گردنت را می زنیم. حضرت فرمود: بنابراین بنده ی خدا و برادر رسولش را می کشید.

عمرگفت:بنده ی خدا،آری.ولی برادر رسول خدا،نه.ابوبکرساکت بود وچیزی نمی گفت. عمربه اوگفت:آیا دراین باره دستوری صادرنمی کنی؟گفت: تاوقتی که فاطمه درکناراواست اورابه چیزی وادارنمی کنم.حضرت علی کنارقبر رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم رفت و فریاد می زدو می گریست و می گفت: «یابن امّ انّ القوم استضعفونی و کادوا یقتلوننی» (1)» (2)

کتابخانه بالقرآن کتابخانه بالقرآن
نرم افزار موبایل کتابخانه

دسترسی آسان به کلیه کتاب ها با قابلیت هایی نظیر کتابخانه شخصی و برنامه ریزی مطالعه کتاب

دانلود نرم افزار کتابخانه