خاطرات مدرسه صفحه 103

صفحه 103

پس از علی نمانم

دو نفر مرد خانمی قریشی آمدند و صد دینار به عنوان امانت نزد او گذاشتند و گفتند: تو این پول را به هیچ یک از ما _ به تنهائی _ نمی دهی تا اینکه با هم نزد تو بیائیم و پول را از تو بستانیم.

یکسال گذشت. یکی از آنان نزد آن زن آمد و گفت: دوست من از دنیا رفته است، پس تو پول را به من برگردان. آن زن اصرار بر نپرداختن پول کرد تا آن دیگری شاید بیاید. ولی آن مرد لجاجت زیاد کرد و خانواده اش را مرتب نزد آن بانو می فرستاد تا سرانجام او را مجبور به پرداختن صد دینار کرد.

یکسال دیگر گذشت. آن مرد دوم آمد و مطالبه پول کرد.

آن زن گفت: دوستت نزد ما آمد و ادعا کرد تو از دنیا رفته ای. من هم همه پول را به او برگرداندم.

آن مرد نپذیرفت و شکایت را به نزد عمر برد. عمر گفت: تو ای زن ضامنی و باید پول را به این مرد برگردانی.

زن گفت: تو را به خدا قسم می دهم بین ما قضاوت نکن. ما را به علی بن ابی طالب بسپار تا او میان ما قضاوت و حکم کند.

عمر آن دو را نزد علی فرستاد: علی فهمید که این دو نفر او را فریب

کتابخانه بالقرآن کتابخانه بالقرآن
نرم افزار موبایل کتابخانه

دسترسی آسان به کلیه کتاب ها با قابلیت هایی نظیر کتابخانه شخصی و برنامه ریزی مطالعه کتاب

دانلود نرم افزار کتابخانه