داده اند و خدعه ای در کار است. رو به آن مرد کرده گفت: مگر نه شما دو نفر گفتید که این پول را به هیچ یک از ما _ به تنهائی _ نپرداز. الان هم چیزی نشده است! پول نزد من است. برو و آن دوستت را بیاور تا پول را به شما دو نفر بازگردانم! آن مرد رفت و دیگر بازنگشت.
عمر که از جریان قضاوت علی باخبر شده بود گفت:
«خداوند مرا پس از فرزند ابوطالب زنده نگذارد». (1)
در هیچ مشکلی بی تو نمانم
ابن عباس گوید: عمربن خطاب گرفتار مسأله دشواری شد که راه فرار از آن را نمی دانست. اصحاب پیامبر را جمع کرد و مشکل را با آنان در میان گذاشت و گفت:
به من بگوئید چه باید کرد؟ چاره این مشکل چیست؟
همه خود را کنار کشیدند و گفتند: تو از ما واردتر و فهمیده تری و مردم به سوی تو روی می آورند. ما چه بگوئیم؟
1- الریاض النظره، ج2 _ ص197. تذکره سبط ابن الجوزی _ ص87. ذخایر العقبی، ص80. مناقب الخوارزمی، ص60. کتاب الاذکیاء ابن الجوزی، ص18.